همسرم تا آخرین لحظات عمرش به فکر نجات همرزمانش بود
بعد از والفجر مقدماتی وقتی همسرم به مرخصی آمد، دیدم یک عالمه لباس خونی آورده است. از او پرسیدم: «لباسهایت چرا اینقدر خونی است؟» گفت: «جایی بودیم که آب نبود و فقط از هلیکوپتر قمقمه میانداختند که از تشنگی تلف نشویم. در اثر حمل مجروحان و انتقال آنها تمام لباسهایم خونی شده است.»
