برچسب هاشم درزی

آبنبات چوبی 1394

مارال (با بازی هنگامه حمیدزاده) قصد دارد با دوست پسرش مهرداد (با بازی میلاد کی‌مرام)، به خارج از کشور برود. خانواده مارال تفکری سنتی دارند و برادرش مرتضی (با بازی کریم امینی) هم که فردی خشن هست با او در تعارض است. این موضوع باعث می‌شود که مارال از خانه فرار کند. مرتضی در همین زمان به کمک داماد خانواده فرهاد (با بازی رضا عطاران) که شوهر دختر خاله اوست، در تلاش پیدا کردن مارال هستند. آنها نخست به سراغ همکلاسی قدیمی وی و سپس به سراغ مهرداد می‌روند و متوجه می‌شوند مهرداد از چهار سال گذشته از مارال بی‌خبر است. در همین زمان مارال وقتش را با دوست خیابانیش نگین (با بازی سحر قریشی) سپری می‌کند که و با او به پارتی‌های شبانه می‌رود. در این بین مارال و نگین ناپدید می‌شوند. مرتضی از طریق مادر نگین (با بازی شقایق فراهانی) به مرگ او پی می‌برد. در همین زمان پیامکی به مرتضی ارسال می‌شود که گویا شخصی از مارال خبر دارد. او این پیام را به فرهاد نشان می‌دهد و سپس تنهایی به محل قرار می‌رود. در آنجا نگین سوار ماشین می‌شود و مرتضی می‌فهمد که مرگ نگین صحنه سازی خود او بوده. نگین به مرتضی می‌گوید که مارال به قتل رسیده‌است. در آخر مشخص می‌شود مارال که با فرهاد رابطه پنهان داشته، از او باردار شده و توسط او به قتل می‌رسد. نگین به فرهاد می‌گوید اگر پولی به قیمت خون مارال به او ندهد، او را با فیلمی که از صحنه قتل مارال گرفته به پلیس لو می‌دهد. فرهاد پول را می‌دهد، زمانی که نگین خارج می‌شود، مرتضی، مادرش و مریم (زن فرهاد) به خانه فرهاد می‌روند و او را می‌کشند.

همه چی عادیه 1395

روايتگر داستان زندگي جواني روستايي است که به دليل کمبود و بحران آب و به دنبال لقمه ناني به پايتخت مهاجرت مي‌کند. او مجبور به فعاليت در مشاغلي مي‌شود که دانش و تجربه‌اي از آنها ندارد

قسم 1397

راضيه، اقوامش را با اتوبوسي از گرگان به مشهد مي برد، تا براي قصاص شوهر خواهرش در دادگاه قسم بخورند. همه اهالي اتوبوس شک ندارند که او قاتل است. اما در مسير با اتفاقاتي روبرو مي شوند که به قضاوت خود شک ميکنند.

زهرمار 1397

زهر مار یک مداح و حاج آقای مذهبی را در کنار یک بدکاره مواد فروش می‌گذارد و داستان این دو نفر را به نوعی به هم گره می‌زند. تماشاگر هم قرار است با این موقعیت کمدی (به قول فیلمنامه نویس کار!) هم بخندد و هم درس اخلاق یاد بگیرد. مداح که حاج حشمت نام دارد، به تازگی همسر خود را از دست داده و در یک تکیه بزرگ کار می‌کند. او به اصرار اهالی محل و یکی دو تن از بانفوذهای دور و برش، برای کاندیداتوری شورای شهر کاندید می‌شود و همین موضوع باعث می‌شود که یک دوست قدیمی به اسم رهی او را پیدا کرده و با خاطرات بار دیگر زنده شوند.