پایان دوم 1389
دختر جوانی در یک اتفاق غیر عادی ایمیلی دریافت میکند که تاریخ آن مربوط به دو سال پیش است، فرستنده ایمیل در همان تاریخ از دنیا رفته از طرفی او عاشق فرستنده ایمیل بوده و هر روز انتظارش را میکشد …
دختر جوانی در یک اتفاق غیر عادی ایمیلی دریافت میکند که تاریخ آن مربوط به دو سال پیش است، فرستنده ایمیل در همان تاریخ از دنیا رفته از طرفی او عاشق فرستنده ایمیل بوده و هر روز انتظارش را میکشد …
عزيز و بلابس دو دوست صميمي هستند كه با هم زندگي مي كنند و در مرده شور خانه روستايي همكارند. شبي بلابس در خواب تعداد زيادي كفش و سندل زنانه مي بيند و به محض بيدار شدن تعبيرش را در كتاب مي خواند كه كفش نماد زن گرفتن است. با ديدن اين خواب غصه اش مي گيرد؛ چرا كه از قرار بلابس نمي تواند زن بگيرد. بلابس ناراحت و غمگين است ولي عزيز اين را يك لطف الهي مي داند كه هرگاه بلابس تصميم به ازدواج با دختري را مي گيرد، همان دختر ظرف يك هفته يا زودتر ازدواج مي كند به طوري كه ديگر هيچ دختر و پيردختر و بيوه زني در روستا باقي نمانده است!
يك روز كه بلابس مشغول تعمير سقف مرده شور خانه است خانمي به سراغش مي آيد و از او تقاضاي كمك در پخش نذري مي كند. بلابس با شناختن نورا، دختري كه سال ها قبل از او خواستگاري كرده بود بي هوش مي شود. نورا براي بلابس تعريف مي كند كه پس از خواستگاري او، خواستگاري در خارج از كشور پيدا مي كند و براي ازدواج با او به تركيه مي رود ولي طرف حقه باز از آب درمي آيد و نورا پس از بازگشت از تركيه روي برگشتن به آبادي را پيدا نمي كند و با مادر بيمارش در تهران زندگي مي كند. پس از بازگشت نورا به تهران بلابس با عزيز صحبت مي كند و تصميم مي گيرد بار ديگر به خواستگاري نورا برود ولي اين بار با احتياط بيشتر.
براي تأمين مخارج ازدواجش تصميم مي گيرد به تهران، سراغ پسردايي اش سليمان برود و پنج ميليون توماني را كه سال ها پيش براي كمك هزينه ازدواجش به او قرض داده بود پس بگيرد. سليمان معروف به «ساسي مانكن»، صاحب مغازه كفش فروشي و آدم زبان بازي است كه به محض اطلاع از قصد ورود بلابس به تهران سعي مي كند او را دست به سر كند ولي بلابس جدي تر و مصمم تر از اين حرف هاست. او در منزل دايي خدابيامرزش، با دوستان سليمان كه گروهي از خوانندگان رپ هستند آشنا مي شود ولي تمايل به دوستي با آنها از خودش نشان نمي دهد. فرداي آن روز بلابس براي ديدار نورا و يافتن كار به محل كار نورا مي رود ولي...
درگيري شديدي در منطقه نبرد ادامه دارد، دشمن بيمارستان صحرايي را محاصره مي كند و همه اخراجي ها و همرزمانشان در پي راهي براي نجات مي گردند. دشمن با اسيرگيري گسترده قصد يك مانور تبليغاتي را دارد همه اسرا به يك اردوگاه اسراي ثبت نام نشده منتقل مي شوند. خانواده اخراجي ها براي زيارت عازم مشهد هستند و به طور ناخواسته درگير يك حادثه تروريستي مي شوند. دشمن با فرا خواندن خبرنگاران خارجي و داخلي به اردوگاه و تطميع و تهديد برخي از اسرا و ايجاد چند پارچگي بين آنها، نقشه شومي در سر دارد. تروريست ها با دشمن هم دست شده اند، و دشمن در بين اسرا به دنبال چهره هاي شاخص فرمانده و روحاني مي گردد.
يك ناخداي ايراني تصميم مي گيرد براي اولين بار مال التجاره باارزشي را با عبور از ميانه اقيانوس هند به چين برساند و در اين سفر كه از خليج فارس آغاز مي شود، اتفاقات مختلفي رخ مي دهد و...