برچسب هادی مقدم

کوچک جنگلی 1368

مبارزهٔ میرزا کوچک خان در کنار دکتر حشمت، خالو قربان و دیگر یارانشان بر ضد دولت مرکزی مقارن است با جنگ جهانی دوم. لشکری از پایتخت برای در هم کوبیدن نهضت جنگلیان گسیل می شود و میرزا دستور عقب نشینی می دهد. گروهی از اعضای نهضت فرمان را با اکراه گردن می گذارند و از صحنهٔ نبرد عقب می نشیند؛ گروهی دیگر، از جمله دکتر حشمت و یارانش تسلیم و سپس اعدام می شوند. میرزا به همراه دو تن از یارانش به قصد مهاجرت به طرف مرز اتحاد شوروی حرکت می کند. یکی از همراهان میرزا دستگیر می شود، اما خود او جان سالم از مهلکه بدر می برد

دانه های گندم 1359

اربابي به عوامل خود دستور داده است تا زمين هاي روستاييان را، كه جزو املاك او خواهند شد، شخم بزنند. يدالله تنها كسي است كه مخالفت مي كند. او با اشاره ي ارباب دستگير و زنداني مي شود. يدالله پس از سپري شدن ايام محكوميت همچنان معترض ارباب است. اهالي روستا را به مبارزه بر ضد ارباب دعوت مي كند و به زودي گروهي با او همراه مي شوند. مرافعه بالا مي گيرد. در نتيجه مداخله ژاندارم ها، يدالله كه مسلح شده، كشته مي شود. اما تفنگ او بر زمين نمي ماند. نوجواني آن را برمي دارد تا راه يدالله را ادامه دهد.

دست شیطان 1360

بعد از ماجراي طبس و عدم توفيق نظامي امريكا براي نجات گروگان هاي سفارت خانه، جاسوسي به عنوان عكاس وارد پايتخت مي شود تا محل اسكان گروگان ها را، كه به شهرهاي اطراف پايتخت منتقل شده اند، شناسايي و به «سازمان سيا» گزارش كند. گروهي از مأموران امنيتي رد جاسوسي را مي گيرند و او را تحت تعقيب و مراقبت قرار مي دهند. مأموران به بخشي از اسناد و مدارك جاسوسي دشمن دست مي يابند. يكي از مدارك اسلايدي است كه روي آن نوشته شده است: «زمان پيروزي» و زير آن سه نقطه سفيد وجود دارد كه اتصال آنها حرف 7 را تشكيل مي دهد. بررسي اسلايد مأموران را به اين نتيجه مي رساند كه آن سه نقطه اماكني هستند كه جاسوس بايد در آنها عمليات خرابكارانه انجام بدهد. تعقيب و گريز ادامه مي يابد و جاسوس، كه تعدادي از مأموران را از پا درآورده است، قبل از عبور از مرز كشته مي شود.

سفیر 1361

قيس ابن مسهر، نمايندة امام، با نامه اي براي سليمان خزاعي به طرف كوفه مي رود. در راه به دست راهداران ابن زياد، والي كوفه، دستگير و به زندان افكنده مي شود. قيس پيش از دستگيري نامه را از بين مي برد و در زندان زندانيان را بر ضد زندانبان ها مي شوراند. حسين ابن نمير، فرمانده راهداران، قيس را به زندان ابن زياد در كوفه، منتقل مي كند. ابن زياد به پيشنهاد مشاورش، خالد، از قيس مي خواهد كه در مسجد سخنراني كند و به دروغ به مردم بگويد كه امام قصد بيعت با يزيد را دارد. قيس مي پذيرد، اما در روز موعود عليه يزيد سخنراني مي كند. ابن زياد، كه به خشم آمده، او را از فراز ارك به زير مي اندازد.