برچسب نهضت جنگل

بازدید رئیس و اعضای شورای اسلامی شهر رشت از نمایشگاه رشت میان دو انقلاب

در طول برگزاری این نمایشگاه، رئیس و تنی چند از اعضای شورای اسلامی شهر رشت، از جمله احمد رمضان‌پور نرگسی ریاست شورای اسلامی شهر رشت، و دیگر اعضای شورای شهر همچون حجت جذب، رضا رسولی، فرهام زاهد، محمدحسن عاقل‌منش، و…

به اقرار همگان، سلوک میرزا مؤمنانه بود

میرزا توانست به عنوان یک کانون قدرت ایران را از قرارداد ۱۹۱۹ جدا و از سیطره سیاست انگلستان حفظ کند. در منطقه عدالت نسبی برقرار کند و قدرت را به مردم بچشاند و جلوی اشغال سرزمینش را بگیرد. این آدم با ۲، ۳ هزار نفری که در اطرافش جمع شدند این کار را کرد، ولی ظرفیت لازم برای یک حرکت انقلابی در درون نهضت هنوز شکل نگرفته بود

نگاهی از چند منظر به متن و تله تئاتر «درخت غار»

این تله تئاتر قطعه‌ای از سلسله حوادث و اتفاقات پر فراز و نشیب دوران مبارزات ضد استعماری میرزاکوچک خان و یارانش است که مولف (استاد محمود طیاری) با ظرافت خاصی آن را در قالب درام مکتوب کرده، و کارگردان (مصطفی بلورچی) با همدلی جمعی از هنرمندان عرضه تئاتر در حد متعارف موفق شده کاری درخور تحسین ارائه کند.

هر دو بردار شدند، اما این کجا و آن کجا؟

دکتر حشمت طالقانی با متانت پای دار رفت. حکم اعدامش را که خواندند، شال از دوش برداشت و آن را به جلاد داد! سپس روی چهارپایه ایستاد و خودش ریسمان را از جلاد گرفت و به گردن انداخت و مو‌های سر و صورتش را از زیر طناب رد کرد! آنگاه به جلاد گفت، چهارپایه را از زیر پایش بکشد! چهره‌اش در لحظه مرگ، موقر، متین، خونسرد و بی‌اعتنا به زندگی بود و کمترین اضطراب و تشویشی در آن دیده نمی‌شد

روایت اعتقادات امام خمینی درباره نهضت جنگل

یک روز آقا مرتضی قصیده ای لابه لای دفتری که مادر، مخارج خانه را در آن می نوشت یافت. دانست که از آن روح الله است. پرسید: این برای کیست؟ روح الله نوجوان پاسخ داد: برای میرزا کوچک خان که چندی پیش مهمان ما بود. آقا مرتضی با تعجب پرسید: خودِ میرزا؟ روح الله پاسخ داد: بله. سوال تکرار شد و پاسخ نیز تکرار. ننه خاور دخالت کرد و گفت: یک ماه پیش دیدم روح الله خیلی سرحال است. گفتم از وقتی مادرتان رحمت خدا رفته شما غمگین هستید، چطور امروز آنقدر سرحال هستید؟ برایم خواب شب گذشته را تعریف کرد: شب بود اما خورشید همچنان در آسمان بود. این خانه نیز جنگل بود، جنگلی ها با اسب به این خانه آمدند و میرزا در میان آنها بود. برایش چای آوردم، لبخندی زد، بی آنکه چیزی بگوید، خداحافظی کرد.