برچسب ناصر مهدی پور

شوک 1375

فرهاد خودش را براي شركت در مسابقه هاي جهاني ورزش هاي رزمي آماده مي كند ولي همسرش مينا دوست دارد او وارد بازار كار شود، به خصوص كه سهراب، شوهر خواهر مينا از لحاظ مالي موقعيت خوبي دارد. مينا، زندگي مرفه خواهرش مريم را به رخ فرهاد مي كشد و از او مي خواهد به رغم افتخارهايي كه تاكنون در زمينه ورزش به دست آورده به جاه طلبي هاي او پاسخ مثبت دهد. آقاي انصاري، پدر مينا، قصد دارد يك مجتمع فرهنگي بسازد. او كه از داماد ديگرش متنفر است به فرهاد پيشنهاد كار در اين مجتمع را مي دهد. از طرفي، سهراب كه با همدستي تعدادي از دوستانش، به حفاري غيرقانوني براي پيدا كردن اشياء قيمتي در منطقه اي كه زمين آقاي انصاري در آن واقع است مشغول است، موفق به پيدا كردن دو جسد موميايي همراه با جواهرات مي شود ولي همدستانش او را مي كشند و وقتي قصد دارند او را دفن كنند صداي اتومبيل آقاي انصاري كه فرهاد و مينا را آورده تا زمين را نشانشان دهد، مي آيد و آنها پشت درخت ها پنهان مي شوند. در حالي كه آقاي انصاري، زمين موردنظر را به داماد و دخترش نشان مي دهد. ناگهان نيمي از جسد سهراب را پشت يك درخت مي بيند و در حالي كه با تعجب به جسد نگاه مي كند ناگهان چندين تبر به سوي او، فرهاد و مينا پرتاب مي شود. يكي از تبرها به پشت آقاي انصاري اصابت مي كند و او مجروح مي شود. فرهاد و مينا تلاش مي كنند او را به جاي امني برسانند و زماني كه سوار اتومبيل مي شوند، مهاجمان به سرعت خودشان را به آنها مي رسانند و خود را به اتومبيل آويزان مي كنند. فرهاد با بهره گيري از مهارت هاي رزمي با آنها درگير مي شود. پس از مدتي اتومبيل متوقف مي شود. فرهاد و مينا، آقاي انصاري را به جاي امني مي رسانند و آماده مقابله با مهاجمان مي شوند. در حين درگيري فرهاد با مهاجمان، يكي از آنها مينا را مجروح مي كند و فرهاد او را در زير چند ساقه پربرگ درخت پنهان مي كند. در حالي كه نبرد همچنان ادامه دارد، آقاي انصاري پنهاني از مهلكه مي گريزد و پليس را در جران واقعه قرار مي دهد و مدتي بعد همه آنها دستگير مي شوند.

گل ها و گلوله ها 1370

ساخت پلي بين دو روستاي كردنشين، سبب الفت و اتحاد بيش از پيش دو طايفه مي شود. در پي تحكيم دوستي دو طايفه دختر و پسري نيز از دو طايفه به ازدواج هم در مي آيند و از اين پس روزگار مساعدي را با ياري هم مي گذرانند. اما اشرار كه سودشان در تفرقه اين دو طايفه است، مشكلاتي ايجاد مي كنند و اگر چه در وهله اول به نظر مي رسد كه اتحاد بين دو طايفه را زائل كرده اند، اما با تحريكات مشتركي كه دو طايفه بر عليه اشرار انجام مي دهند، سبب مي گردند كه آنها از منطقه بگريزند.

گریز 1371

در پي اختلاف و جدالي كه بين دو گروه از قاچاقچيان مواد مخدر پيش مي آيد به پاسگاه مرزي اطلاع داده مي شود كه محموله اي از مواد مخدر در حال عبور از مركز كشور است. مأمورين وارد عمل مي شوند و قاچاقچيان با گرفتن يك گروگان به سمت مرز فرار مي كنند.

یاران 1372

بهرام، كه يك مبارز سياسي تحصيل كردة خارج از كشور است و در فنون رزمي هم مهارت دارد، توسط پدر همسرش شيرين، كه يك تيمسار است، مورد تعقيب قرار مي گيرد. تيمسار از اين كه يكي از آشنايانش مبارزي عليه رژيم شاهنشاهي از كار درآمده، ناراحت است و براي اعاده ي حيثيت مي خواهد بهرام توسط خود او دستگير شود. بهرام از خانه ي دوستش جمال با شيرين تماس مي گيرد و نشاني خانه ي جمال را به او مي دهد. شيرين نزد او مي رود، غافل از اين كه زيرنظر بوده و نيروهاي امنيتي را با خود به آنجا كشانده است. بين آنها و بهرام و شيرين نبرد در مي گيرد و جمال به كمك آنها مي آيد و با اتومبيلش از محل حادثه دورشان مي كند، تا به يك مراسم عروسي در روستايي كوهستاني بروند. تيمسار اين بار با گروه ضربت ويژه رد آنها را پيدا مي كند و به روستا مي رود. به دستور او، نيروهاي پاسگاه محلي، كه نتوانسته اند بهرام را بيابند، بازداشت مي شوند و گروه ضربت نيز سرانجام بهرام، شيرين و جمال را دستگير مي كنند. با حمله ي اهالي روستا آنها مي گريزند و شيرين دستگير مي شود. اهالي روستا به گلوله بسته مي شوند. عاقبت بهرام و جمال با همكاري نظاميان پاسگاه به پيروزي مي رسند. جمال كشته مي شود و هلي كوپتر تيمسار با رگبار گلوله ي روستاييان سقوط مي كند و شيرين نجات مي يابد.

دلار 1367

پليس بين المللي از تعدادي مسافر ايراني دلارهاي تقلبي به دست مي آورد. آن ها پليس ايران را به همكاري مي طلبند و سروان تيموري مأمور رسيدگي به پرونده مي شود. پليس متوجه مي شود كه سرنخ تهيه و توزيع دلارهاي تقلبي در دست مافيا و شخصي به نام آلبرتو، سردسته ي باند، است. يكي از همكاران آلبرتو ماجرا را به پليس گزارش مي كند. آلبرتو كشته مي شود و پليس با دستگير كردن امير، كه باند جاعل دلارهاي تقلبي را درايران رهبري مي كند، شبكه ي آن ها را از هم مي پاشد.