تنهاترین سردار 1375
داستان سریال به شش ماه آخر زندگی حسن بن علی، امام دوم شیعیان، میپردازد.
داستان سریال به شش ماه آخر زندگی حسن بن علی، امام دوم شیعیان، میپردازد.
ناصر پارسا که در زندگیاش، چیزی برای از دست دادن ندارد؛ پس از 30 سال به کشور باز میگردد. او از دختر دوست قدیمیاش کیوان، میخواهد تا وکالت پرونده قتلی را بر عهده بگیرد که سالها پیش، ناصر را به خاطر آن متهم ساختهاند...
پس از پيروزي انقلاب دو مأمور سازمان امنيت با نام هاي مستعار دكتر و گروهبان به كلبه اي در دل جنگل پناه مي برند تا يكي از همكارانشان با نام مستعار مهندس آن دو را با گذرنامه جعلي از مرز خارج كند. انتظار طولاني اختلاف ميان دكتر و گروهبان را در فضايي آميخته به كابوس، تشديد مي كند و سرانجام آن دو يكديگر را در جريان نزاعي از پا درمي آورند.
محمود، فیلمساز فیلم های هشت میلی متری، شیفتگی خاصی به سینمای هشت میلی متری دارد. او که فیلم کوتاهی به نام شبح کژدم ساخته، قصد دارد تا از فیلمنامه ی آن فیلمی بلند بسازد، اما فقدان امکانات مانعی بر سر کار است. محمود دوستی دارد که سیاهی لشگر فیلم های فارسی است. دوستی و رفاقت این دو پایه ای است که راه داستانی را شکل می دهد. عشق به سینما و سرخوردگی از تمامی کوشش ها، عاقبت سبب می شود که موضوع داستان زنده و در زندگی واقعی اجرا شود. پس از سرقت از یک جواهر فروشی دوست محمود با پول ها می گریزد. برادر محمود که به جریان سرقت مشکوک شده، به کمک محمود به تعقیب حسن می پردازد. در پایان محمود که قصد استرداد جواهرات را داشت، با مشاهده ی مرگ حسن، ناخواسته اعتراف می کند.
دكتر پورمهر به جاي رفتن به بيمارستان به خواست همسرش در خانه مي ماند تا در ميهماني ناخواسته اي حضور داشته باشد. مردي كه همسرش بيمار است به مطب او مراجعه مي كند. دكتر را نمي يابد و پرس و جو كنان خانة دكتر را مي يابد. اما دكتر - به خواست همسرش - از مداواي بيمار سر باز مي زند. مرد راهي بيمارستان مي شود و با زحمت همسرش را به بيمارستان مي رساند، اما پزشك مسئول بيمارستان، دكتر حكيمي، در محل حضور ندارد. زن مي ميرد و مرد به انتقام مرگ او تصميم مي گيرد دكتر را به قتل برساند. او را تا دم مرگ تعقيب مي كند. دكتر، كه به اصرار همسرش تصميم دارد به پايتخت منتقل شود به خود مي آيد و تصميم مي گيرد براي مداواي بيماران در شهرستان زادگاه خود بماند.
يك كارگردان سينما به زادگاهش اصفهان مي رود تا فيلمي درباره ي تاريخ فرهنگ شهر خود بسازد. او ناگهان يكي از شخصيت هاي فيلمنامه ي خود را مي بيند و او را دنبال مي كند. كارگردان، به واسطه ي قهرمان خود با گشت و گذار در گوشه و كنار و مشاهده ي آثار تاريخي شهر آن چه را كه بر زادگاهش رفته و بر معماري شهر تأثير گذاشته در ذهن مرور مي كند. او پس از بررسي هجوم هايي كه در طول تاريخ به شهر شده به زمان حال مي رسد كه شهر توسط هواپيماهاي عراقي بمباران مي شود. كار فيلمبرداري بر اثر حملات موشكي متوقف مي شود. گروه فيلمبرداري شهر را ترك مي كند، اما كارگردان براي پيدا كردن قهرمان گمشده اش در شهر مي ماند.
چهار هواپيماربا، سه مرد و يك زن، روز پنجم ژوئن، يك هواپيماي ايراني را مي ربايند. فرمانده ي آن ها شخصي است به نام فريبرز اتابكي كه در ميانه ي ماجرا وارد معركه مي شود. دو تن از مسافران، كه بعداً معلوم مي شود يكي از آن ها افسر است، هواپيمارباها را خلع سلاح مي كنند و در برابر حيرت مسافران هواپيما را به همان مقصدي كه هواپيماربايان مي بردند هدايت مي كنند. طراحان اوليه ي ربودن هواپيما، در مقصد، با برگزاري مصاحبه اي مطبوعاتي وانمود مي كنند كه همه ي مسافران قصد پناهندگي دارند و از افسر مي خواهند كه نظراتش را در اختيار خبرنگاران بگذارد. اما او اعلام مي كند كه هواپيما را با اين هدف به آن جا آورده است تا معلوم شود مسافران علاقه اي به پناهندگي سياسي و اجتماعي ندارند. در نتيجه ي اقدام افسر مزبور، پس از بازگشت به ايران، يكي از هواپيماربايان خود را تسليم مي كند و اطلاعاتش را در اختيار پليس مي گذارد. يك افسر پليس براي به دست آوردن اطلاعات بيش تر با فريبرز اتابكي، فرمانده ي ربايندگان هواپيما، تماس مي گيرد. اما هر دو به دست طراحان اصلي توطئه كشته مي شوند.
قمار باز آس و پاسي به نام تقي كيف مردي را مي ربايد، اما در آن جز نامه اي كه نشان مي دهد صاحب كيف قصد انتحار دارد به دست نمي آورد. او صاحب كيف را مي يابد و هر دو تصميم مي گيرند كه خود را از بين ببرند، اما ترس از مرگ مانع از عملي كردن تصميم آن دو است. آن ها بر اثر برخوردهاي رسول، برادر تقي و ماجراهايي كه از سر مي گذرانند از تصميم خود منصرف مي شوند.