برچسب نادیا دلدارگلچین

سفر سبز 1381

مرد جوانی که در کودکی توسط خانواده ای آلمانی به فرزندخواندگی پذیرفته و نزد آنان بزرگ شده‌است، از آلمان به زادگاهش ایران بازمی‌گردد تا خانواده واقعی خود را پیدا کند.

سه در چهار 1387

داستان این مجموعه تلویزیونی مربوط به دو باجناق و خانواده‌هایشان است که برای تأمین هزینه زندگی، تصمیم می‌گیرند یک شرکت خدماتی تأسیس کنند و این مسئله آن‌ها را درگیر ماجراهایی تازه و بامزه می‌کند و...

دیدار در استانبول 1370

در كوران جنگ تحميلي علي كه تاب تحمل سختي هاي زندگي را ندارد، همسرش زهره و فرزندش عليرضا را ترك مي كند و به استانبول مهاجرت مي كند. زهره كه از هر سو تحت فشار قرار گرفته خانه پدري اش را ترك مي كند و با مشكلات زندگي مي سازد اما هيچ يك از تلاش هاي او براي يافتن شوهر در وطن نتيجه اي نمي دهد. حتي خاتمه جنگ و برقراري صلح موجب نمي شود كه علي به وطن بازگردد. در چنين وضعي زهره تصميم مي گيرد براي بازگرداندن علي به تركيه سفر كند. او پس از جستجوي زياد درمي يابد كه علي به كارهاي خلاف كشانده شده و از سوي پليس تحت تعقيب است. عاقبت زهره با يكي از دوستان علي آشنا مي شود و او محل كار علي را به زهره نشان مي دهد. اما علي با شنيدن صداي زهره مي گريزد و تصميم به خودكشي مي گيرد، اما زهره سربزنگاه مي رسد و علي را نجات مي دهد.

مهر مادری 1376

خانم مينا فهيمي به عنوان مددكار اجتماعي در كانون اصلاح و تربيت پسران مشغول به كار است. يكي از پسربچه هاي بزهكار به نام مهدي كه پدرش را كه راننده ي كاميون بوده بر اثر تصادف از دست داده و مادرش نيز لحظه ي بدنيا آوردن فرزند دومش از دنيا رفته، اما مهدي فوت مادر را قبول نمي كند او عكس خود و مادرش را ديده و در اين بين خانم فهيمي را شبيه مادر خود مي بيند و با بدست آوردن آدرس ايشان از او مي خواهد كه مادرش باشد، اما خانم مددكار قبول نمي كند و مهدي با اصرار تا شب مي ماند تا بالاخره به داخل خانه دعوت مي شود. اما با مراجعه ي مكرر مهدي به خانه ي خانم فهيمي او به مأموران خبر مي دهد اما آن ها موفق به دستگيري او نمي شوند و فرار مي كند. مهدي بار ديگر به منزل مددكار مي آيد و اين بار برخوردش با مهدي تندتر از قبل است چون اين بار او دختر خانم مددكار را بدون اجازه براي خريد كادوي روز مادر با خود به بازار برده است، اما اين بار مأموران كانون مهدي را دستگير مي كنند و فردا وقتي همسايه ي خانم مددكار كادوئي را كه مهدي براي روز مادر خريده بود به خانم مددكار مي دهد، او پشيمان مي شود و به سراغ مهدي مي رود اما او از كانون فرار كرده است.

ابلیس 1369

سعيد، كارمند بخش نظارت پرواز فرودگاه، عضو يك گروه جاسوسي است و اطلاعاتي كه به دست مي آورد در اختيار اعضاي گروهش مي گذارد. مأموران به او بدگمان مي شوند و مسئولان گروه از او مي خواهند كه همراه همسر و فرزندانش كشور را ترك كنند. همسر او به رغم ميلش همراه فرزندان عازم سفر مي شود. سعيد اطلاع مي يابد كه هواپيما هدف موشك يك ناو آمريكايي قرار گرفته است. او كه خود را مسبب مرگ همسر و فرزندانش مي داند دچار اختلال رواني مي شود و تصميم به خودكشي مي گيرد. بالاي «بوم» جراثقال يك شركت ساختماني مي رود كه مسئول گروه عضو هيأت مديره ي آن است. مأموران پليس و اعضاي گروه درصددند تا به ماجرا پايان بدهند. در حوادثي كه پيش مي آيد اعضاي گروه يكي پس از ديگري كشته مي شوند و سعيد نيز پس از آن كه مشخص مي شود همسر و فرزندانش با پرواز 656 مسافرت نكرده و كشته نشده اند از جراثقال سقوط مي كند.

غریبانه 1376

مرد جواني به نام بزرگ با خواهرش و شوهرخواهرش زندگي مي كند. يك روز يوسف، شوهر خواهر بزرگ كه در يك نمايشگاه اتومبيل مشغول است، از او مي خواهد كه ماشين گران قيمت خانم دكتر ثابتي را به او تحويل دهد. اما بزرگ ماشين را تصادف كرده تحويل مي دهد و يوسف مجبور مي شود براي پرداخت خسارت چند چك به خانم دكتر بدهد. بزرگ مكرراً نزد خانم دكتر مي رود تا رضايتش را بگيرد و به جاي يوسف او خسارت بدهد، اما خانم دكتر به بزرگ پيشنهاد مي كند كه در مقابل چك هاي يوسف او بايد براي چند ماه همسرش بشود. بزرگ ناچاراً قبول مي كند و با خانم دكتر ازدواج صوري انجام مي دهند و بزرگ بعد از عقد در مسافرخانه اي ساكن مي شود و خانم دكتر ثابتي بعد از ازدواج به بزرگ مي گويد كه براي راحت ويزا گرفتن مجبور به اين ازدواج شده است. از طرفي پروين دوست خانم دكتر ثابتي به او اطلاع مي دهد كه بزرگ به بيماري سختي مبتلا شده. دكتر ثابتي از بزرگ درخواست مي كند كه بيماري اش را درمان كند، اما با مراجعه پزشكان مختلف مي فهمند كه كاري از عهده ي آنان ساخته نيست و بزرگ از دنيا مي رود و خانم دكتر تازه مي فهمد كه عاشق بزرگ بوده، اما در هر صورت بايد به سفر برود.

دختری با کفشهای کتانی 1377

آيدين و تداعي كه در پارك با هم آشنا شده بودند در حين گردش در پارك توسط مأمورين نيروي انتظامي متوقف شده و به كلانتري برده مي شوند. با تشكيل پرونده و تا برگشت آن از دادسرا آيدين در كلانتري مانده و تدائي نيز براي تحقيقات به پزشكي قانوني منتقل مي شود او پس از بازگشت از پزشكي قانوني و نداشتن مورد و مسئله خاص توسط پدر و مادرش بازخواست شده و رفت و آمدهاي وي كنترل مي شود. تدائي از رفتن به مدرسه خودداري كرده و تصميم به فرار مي گيرد. تدائي كه در ابتدا قصد بازگشت به خانه را نداشت با گردش در سطح شهر و مخاطرات و مشكلات فراوان پشيمان شده و با سفارش آيدين به خانه بازمي گردد.

شب برهنه 1380

زماني كه دوستان و آشنايان «پوريا» تصور مي كنند او فوت كرده، پوريا به ديدن مادرش مي رود. سپس به ديدار دوستش فرشيد رفته و در مورد گذشته با او صحبت مي كند ـ و براي او تعريف مي كند كه قبل از غيبتش در شب عروسي اش با شيوا، منشي شركت پوريا ادعاي رابطه با پوريا را كرده كه مراسم عروسي به هم مي خورد. در پي اين ماجرا منشي خودكشي مي كند و آرش دوست پوريا، او را تشويق به فرار مي كند. شيوا نيز خودكشي مي كند و پوريا كه تحت تعقيب قرار گرفته بود به قطار متروكه اي پناه مي برد و با مرد آواره اي در قطار آشنا مي شود. روزي در آتش سوزي قطار مرد مي سوزد و همه فكر مي كنند پوريا مرده. پوريا مي فهمد كه آرش و شيوا قرار ازدواج دارند ـ او به آرش شك مي كند، اما با پيدا كردن آلبوم عكس شيوا نزد فرشيد، به بي تقصيري آرش پي مي برد. فرشيد براي انتقام، پوريا را با چاقو زخمي مي كند و خود را نيز به روي ريل قطار مي اندازد و پوريا زخمي خود را به جشن عروسي شيوا و آرش مي رساند.