بگو که رویا نیست 1387
مسعود علاقه زیادی به رویادارد و رویا در نهایت به دلیل اصرارهای مسعود، به او جواب مثبت می دهد. مسعود به خاطر اینکه سر از کار رویا در بیاورد، به تعقیب او پرداخته و متوجه میشود رویا در توزیع مواد مخدر دست دارد...
مسعود علاقه زیادی به رویادارد و رویا در نهایت به دلیل اصرارهای مسعود، به او جواب مثبت می دهد. مسعود به خاطر اینکه سر از کار رویا در بیاورد، به تعقیب او پرداخته و متوجه میشود رویا در توزیع مواد مخدر دست دارد...
داود پس از سالها زندگی در آمريكا برای عيادت پدر رو به موت خود در مقطع زمانی قبل از انقلاب به ايران میآيد،پس از ورود به كشور پدرش میميرد در حالی كه وصيت كرده داوود ده روز محرم را در خانه او مراسم عزاداری برگزار كند و ...
موضوع داستان بدین ترتیب است که دکتر اکرمی، که فردی وارسته و با ایمان است قبل از مرگش وصیت میکند که قرنیه چشمش به عبدالله صدوق که او نیز فرد متدینی است برسد. اما رؤیا دختر دکتر اکرمی با اصرار فراوان چشم پدر را به چشم نامزدش دکتر مودت که او نیز مشکل بینایی دارد پیوند میزند. بتدریج مودت چیزهای عجیب و غریبی میبیند. اولین بار روح پیرمردی را میبیند که از بدنش جدا شده و در دفعات بعدی افراد گناهکار را در آتش مشاهده میکند. در واقع هر کسی را که میبیند او را با تجسم اعمالش مشاهده میکند. او تصمیم میگیرد که افراد گناهکار را به قتل برساند، اما با رهنمودهای روحانی محل متوجه میشود که این کار اشتباه است. نهایتاً رؤیا اکرمی پس از گناهان بسیار در حالی که قصد کشتن مودت را دارد، میمیرد و مودت او را در میان آتش دوزخ مشاهده میکند. این آخرین گناه رؤیا بود…
جوان شهرستانی به نام پویان مشتاق(پژمان بازغی) پس از دریافت مدرک فوق لیسانس مدیریت در شرکتی به مدیریت مرجان امینی (مینا لاکانی) استخدام میشود. مرجان که مدتی است از همسرش(رضا رویگری) جدا شده پسری به نام هومن دارد که از وضعیت روحی مناسبی برخوردار نیست. پویان به مرجان پیشنهاد ازدواج میدهد.
داستان در مورد دو برادر یتیم به نامهای بهرام و پویا است. که یک برادر (فرخ، دایی برادرها) و خواهر (فرخنده، خاله برادرها) آنها را به پیشنهاد مادرشان به فرزندی میپذیرند. پس از آن، اتفاقی بین شوهر فرخنده، برادر او و فرخ پیش میآید که موجب دوری خانوادهها از هم میشود. با گذشت ۱۵ سال از این ماجرا، مادربزرگ خانواده سعی در نزدیک کردن آنها به هم دارد و سعی میکند با کمک کردن به پویا و بهرام تا هر دو در یک دانشگاه قبول شوند، زمینهٔ این نزدیکی را فراهم کند. این وسط، خانهای که مادربزرگ برای ایجاد کانون اصلی این اتفاقها در نظر گرفته، همان خانهای است که به عنوان سهم دو برادر یتیم بوده و فرخ میخواهد با فروش آن، صاحب پول کلانی شود.
نيت الله كه فردي ثروتمند و در عين حال پول دوست و خسيس است براي رسيدگي به پرونده يكي از همكارانش بنام فرزين به دادگاه مي رود. او در جريان مشاجره با فرزين و پرتاب شدن كيفش، بر روي مجسمه ساختمان، به بالاي آن رفته بود ناگهان سقوط مي كند و پس از جدا شدن روح از بدنش با پري آشنا مي شود. پري وي را در جريان مرگ موقتش و نداشتن وقت كافي براي جبران گذشته قرار مي دهد. نيت الله با ديدن نگراني فرزين در قبال حادثه بوجود آمده و مشاهده دعواي بازماندگان بر سر ميراثش تصميم به جبران گذشته مي گيرد. او همچنين در مي يابد كه فرزين پسر دوست سابقش هدايت الله است كه در جريان كلاهبرداري از او در سالهاي گذشته ثروتمند شده بود. او به همين منظور به گورستان رفته و از هدايت الله طلب بخشش مي كند. نيت الله در دادگاه بطور ناگهاني از خواب بيدار شده و اموال خود را به فرزين مي بخشد.
خاطره، دختر پانزده ساله ناهيد و بهرام شرافت، در سالگرد تولدش ناپديد مي شود و جشن تولد او به مجلس ماتم تبديل مي شود. تلاش هاي همه براي يافتن خاطره بي نتيجه مي ماند. مادر بر اثر اين حادثه بيمار مي شود و پدر هم دست به دامان اداره آگاهي و سرگرد نراقي و بازپرس اين اداره مي شود. سرهنگ نصيري، دوست خانوادگي خانواده شرافت هم براي پيدا كردن خاطره تلاش مي كند. بازپرسي وسعت مي گيرد و پيش از همه آشنايان مورد اتهام قرار مي گيرند. از جمله مظنونها، محمدرضا پسر جوان سرهنگ نصيري است كه معلوم مي شود به خاطره علاقه مند بوده و در كودكي هم يك بار جان او را نجات داده است. در يكي از جلسات خانوادگي كه با حضور اعضاي مسن خانواده ها در خانه بهرام تشكيل مي شود، صحبت پيشگويي و فالگيري پيش مي آيد. ناهيد از اين پس به سراغ فالگيرها مي رود. از جمله يك فالگير چيني و نيز پيرزني كه سال هاست همسرش را گم كرده است. در اين بين محمدرضا از خانه مي رود و انگيزه اش را در يادداشتي، پيدا كردن خاطره ذكر مي كند. در خانه، به بهرام طي تماسي تلفني به طرز مبهمي خبر زنده بودن خاطره داده مي شود. در مركز تلفن، صداي فرزندان گمشده اي كه به والدينشان خبر سلامتي خود را مي دهند، شنيده مي شود.
حميد، فوتباليست مشهوري كه قرار است براي مذاكره به آلمان برود، با دوست صميمي اش محمود به كوه مي رود؛ ولي از بالاي كوه به پايين پرتاب مي شود و پاهايش به شدت آسيب مي بيند. از آن پس رابطه عاشقانه حميد با همسرش زهره شديداً به سردي مي گرايد و حميد كه آينده درخشانش را نابود شده مي بيند، خانه نشين مي شود و با رفتار عصبي اش مدام زهره را از خود مي راند. به تدريج رفتار حميد غيرقابل تحمل مي شود و زهره را متهم به رابطه با محمود مي كند. زهره كه عصبي شده، به خانه مادرش پناه مي برد و سعي مي كند با حوصله بيشتري به زندگي با حميد ادامه بدهد؛ اما حميد كه نامه تخيلي زهره در ايام كودكي را به دوست پدرش ديده است، بار ديگر به رابطه او با محمود مي انديشد و حتي از وي مي خواهد در صورت تمايل از او جدا شود. زهره كه از حرف هاي بدبينانه و پيشنهاد تازه حميد به ستوه آمده، خانه را ترك مي كند و جستجوي مادر زهره، حميد و محمود نيز براي يافتن او به نتيجه اي نمي رسد. سرانجام زهره به خانه برمي گردد و خبر باردارشدنش را به حميد مي دهد تا افق تازه اي در برابر خانواده گشوده شود.