تن ها (کوتاه) 1399
این فیلم داستان زندگی مادری است که فرزندش احمد سال هاست که زندگی نباتی دارد و او سال هاست که از خانه بیرون نرفته و از احمد مراقبت می کند. عروسی پسر دومش ایمان است ولی قصد دارد به خاطر احمد به عروسی نرود تا اینکه دختری به نام سحر به خانه آنها می آید و می گوید که احمد را بارها از ایستگاه اتوبوس روبروی خانه شان دیده و برای دیدنش آمده و چند روز بعد تعریف می کند که نامزدش را که بیمار بودهA رها کرده و به خارج از کشور رفته و پس از مرگش عذاب وجدان دارد و ...
در این مجموعه تلویزیونی قرار است به سالهای پایانی عمر شریف ستارخان سردارملی پرداخته شود
در ارتباط با چند خانواده است كه موضوعات مشتركي در ارتباط با فرزند خواندگي دارد و به روابط فرزندان با پدر و مادر ميپردازد.
داستان فیلم از جایی آغاز می شود که لیدا و فرزاد ( پریناز ایزدیار و امیر جدیدی ) که به همراه دوست مشترکشان کیوان ( صابر اَبَر ) و خانمی که به تازگی با کیوان دوست شده ( ماهور الوند ) در یک مهمانی در خارج از شهر به سر می برند، تصمیم می گیرند شبانه به تهران بازگردند اما در میانه راه با یک جسم تصادف می کنند. به واسطه این تصادف، این چهار نفر از ترس پا به فرار می گذارند و تصمیم می گیرند به منزلی بروند و به آرامی درباره این مسئله فکر کنند اما...
مردي به دليل ورشکستگي و ناکامي در يک تجارت مبلغ زيادي بدهکار شده و حالا با نااميدي تمام به زندگي ادامه مي دهد و همسرش که به رفتارهاي او مشکوک شده، بدنبال دليل تغيير همسرش مي گردد و پس از مطلع شدن از جريان به همراه برادر همسرش براي حل مشکل مالي همسر خود تلاش ميکند.
حسن خشمگین است. مدتی است موفق به فیلم ساختن نشده. شیوا مهاجر، ستاره محبوبش صبر ندارد و میخواهد با کارگردانان دیگر همکاری کند. همسرش گلی، دیگر عاشقش نیست. دخترش آلما، بزرگ شده و دیگر مستقل است. مادرش جیران، پیر شده و کمکم حافظه خود را از دست داده. مزاحم جذابی به نام آنی، او را هر جا میرود تعقیب میکند و اصرار دارد حسن او را وارد دنیای سینما کند. از همه بدتر، قاتلی در سطح شهر مشغول کشتن کارگردانان سینمای ایران است، اما حسن را نادیده گرفته. حسن رنجیدهاست: آیا او مهمترین فیلمساز این شهر نیست؟ پس چرا قاتل تحویلش نمیگیرد؟ هنگامی که نام حسن به عنوان مظنون اصلی پرونده قتلها در شبکههای اجتماعی مطرح میشود، اوضاع دیگر غیرقابل تحمل میشود. حالا حسن ناچار است برای اعاده حیثیتش نقشهٔ هوشمندانهای بکشد…
یک پزشک زن از شیفت شب و کار در بیمارستان خسته شده است و از رئیسش میخواهد که با انتقالی او موافقت کند. رئیس او را به موسسه مردمنهاد یا همان ان.جی.او یی منتقل میکند که کارشان با مبتلایان به ایدز است؛ و بهواسطه رابطه پزشک جوان با بیماران به لایههای درونی زندگی آنها و داستانهای جورواجورشان وارد میشویم ضمن اینکه در کنار این، درگیر زندگی خود دختر هم میشویم. او رابطهای خیالی با پدرش دارد که در زمان جنگ به شهادت رسیده است و مادرش هم به انتخاب خودش در آسایشگاه سالمندان زندگی میکند.