دوباره زندگی 1397
مرد و زن ميانسالي قصد رفتن به خانه سالمندان را دارند اما دست روزگار آنها را مجبور به ادامه زندگي در کنار يکديگر ميکند
مرد و زن ميانسالي قصد رفتن به خانه سالمندان را دارند اما دست روزگار آنها را مجبور به ادامه زندگي در کنار يکديگر ميکند
مردي توسط يک زن تبهکار کُشته ميشود و دو غريبه را به جرم قتل بازداشت ميکنند. يکي صحنه قتل را نديده چون نابيناست، آن يکي هم فقط صحنه را ديده چون ناشنواست! آنها يک صبح تا غروب فرصت دارند که از اين مهلکه جان سالم به در ببرند ...
یک پزشک زن از شیفت شب و کار در بیمارستان خسته شده است و از رئیسش میخواهد که با انتقالی او موافقت کند. رئیس او را به موسسه مردمنهاد یا همان ان.جی.او یی منتقل میکند که کارشان با مبتلایان به ایدز است؛ و بهواسطه رابطه پزشک جوان با بیماران به لایههای درونی زندگی آنها و داستانهای جورواجورشان وارد میشویم ضمن اینکه در کنار این، درگیر زندگی خود دختر هم میشویم. او رابطهای خیالی با پدرش دارد که در زمان جنگ به شهادت رسیده است و مادرش هم به انتخاب خودش در آسایشگاه سالمندان زندگی میکند.