شنه (کوتاه) 1404
"طوبی"، دفتری از آسمان دارد که نشانی صدها مادر داغدار در آن است. مادرانی که فرزندانشان در جنگ تحمیلی شهید شده اند و حالا در آرزوی دیدار آنها هستند. آرزویی که در واقعیت جاری محال و رویایی به نظر می رسد. طوبی رازی را می داند و قصد دارد آن را با دیگران تقسیم کند و ...
ماجراهای سریال کارآگاه علوی در سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۰ رخ میدهد. این مجموعه در واقع به داستان بازگشت کارآگاه علوی پس از تبعید و دوباره به کار فراخوانده شدن او میپردازد. او در بازگشت، تصمیم میگیرد با پیگیری پروندههای مفاسد عوامل رژیم شاه، پرده از این فساد بردارد
امین پسر ۴ ساله تنها فرزند خانواده برای داشتن همبازی در خانه از پدر و مادرش میخواهد که با آوردن نوزاد به جمع خانواده او را از تنهایی بیرون بیاورد اما پدر و مادر به علت مشکلات مالی نمیپذیرند. امین با اصرارهای فراوان آنها را بر سر دوراهی قرار میدهد که بین آوردن نوزاد یا داشتن یک کره الاغ، یکی را انتخاب کند تا او در خانه همبازی داشته باشد! البته پس از تجربه مدت کوتاهی نگهداری از یک کره الاغ در آپارتمان، پدر و مادر خود را متفاعد به فرزندآوری میکند و فیلم با یک صحنه فوقالعاده در همین زمینه به پایان میرسد.
فرهاد براي جمع آوري موسيقي محلي زنان خراساني راهي زادگاهش مي شود. او در طول سفر متوجه مي شود كه تنها صدايي كه از زنان به گوش مي رسد، آواي لالايي براي كودكان و مرثيه سرايي در مرگ عزيزان است. اما تنها كسي كه مي تواند بخواند جيران است، كه مدتي است كه ناپديد شده و تنها كسي كه از او خبري دارد پسرش رسول است. ولي رسول به هيچ وجه مايل به همكاري با فرهاد نمي شود. فرهاد، رسول را تعقيب مي كند و او را مي بيند كه از زندان زنان خارج مي شود. فرهاد موفق مي شود كه جيران را در زندان ملاقات كند اما جيران با فهميدن نام فاميلي فرهاد، حاضر به همكاري با او نمي شود. فرهاد از خدمتكار خانه عمه اش مي شنود كه پدرش و جيران مدتي عاشق يكديگر بوده اند ولي با مخالفت اطرافيان به يكديگر نمي رسند. فرهاد به سراغ پسر جيران مي رود تا همراه او بيايد و جيران را راضي به خواندن كند. اما وقتي جيران راضي مي شود هر چه سعي مي كند، صدائي از او شنيده نمي شود. فرهاد در راه برگشت از محل صداي آواز زني را مي شنود.
احلام، دختري كه از كودكي زادگاهش را ترك كرده و به شهر آمده، اكنون سال آخر پزشكي را در دانشگاه سپري مي كند. او كه به حكم قوانين عشيره اش بايد به همسري پسرعمويش فرحان درآيد، عاشق استادش ـ دكتر پرويز ـ است و استاد نيز دل در گرو عشق او دارد. احلام گرچه تفكر عشيره اي را مقدس و غيرقابل انكار مي شمارد، نمي خواهد با پسرعموي ماهيگير و بي سوادش كه به قاچاق كالا مشغول است ازدواج كند. او كه از دو سالگي پس از مرگ پدر همراه مادرش به شهر آمده تصميم مي گيرد براي صحبت كردن در اين مورد به زادگاهش برود. احلام و فرحان كه تاكنون همديگر را نديده اند يكديگر را مي بينند و احلام طي گفتگويي صريح با فرحان به او مي گويد كه قادر نيست در شرايطي كه كس ديگري را دوست دارد، همسر او شود. فرحان كه از گفتگوي احلام سخت رنجيده، همچنان احلام را نامزد خود مي داند و در صورت عدم تمكين، حكم قتل او را براساس سنتي ديرينه در قبيله اش، تكليف خود مي داند. احلام همچنين با «خاله هاشميه» صحبت مي كند و او را متقاعد مي كند كه اين سنت قديمي در دوران حاضر ديگر معنايي ندارد. خاله به حمايت از او برمي خيزد ولي خانواده فرحان در ازدواج او با فرحان مصر هستند. دكتر پرويز با كمك يك وكيل تلاش مي كند تا راهي براي اين معضل پيدا كند ولي با موجي از مخالفت ها روبرو مي شود. فشارهاي عشيره باعث مي شود تا احلام به اجبار با ازدواج موافقت كند. در شب عروسي آن دو، خاله با كارد فرحان را از پاي درمي آورد و احلام نيز در آتشي كه خود در اتاق حجله اش برافروخته، مي سوزد.
«اسماعیل مینوی» کارآگاه پلیس آگاهی است. بعد از سالها با او تماس میگیرند تا برای تحویل بقایای پیکر برادر شهیدش به خرمشهر برود. اسماعیل راهی سفر میشود و در راه، نزدیک خرمشهر تصادف میکند؛ اما انگار این حادثه بهانه ای است برای کشف راز یک قتل.
صدای منو می شنوید قصه خانواده و در راس آن پدر شهید مفقودالاثری که پس از سی سال انتظار حال دو تکه استخوان و یک کلید را به او تقدیم میکنند تا شاید این چند تکه ی پیدا شده نشان از بازگشت پسرش باشد. پدر شهید با بازی پرویز پورحسینی برای شناسایی پسرش بر سر تابوت میرود. پدری بر سر تابوت خالی، دو تکه استخوان و یک کلید، چطور میتواند پسرش را تشخیص دهد! او یک جمله بر زبان میآورد و آن اینکه یحیی همیشه کلید خانه را همراه خود داشته است. کلید را بر میدارد و سراغ خانه قدیمی میرود که روزی در آن سکونت داشتهاند، اگر کلید، در آن خانه را باز میکرد، یعنی پسرش از سفری طولانی بازگشته است.