برچسب مهوش وقاری

نار و نی 1367

عكاس جواني ، شب هنگام ، با جسد نيم جان پيرمردي مواجه مي شود ، او را به بيمارستان مي رساند. بر نيمكت انتظار بيمارستان با مرور دفترچه ي خاطرات پيرمرد ،‌خود را در قالب او مي بيند و زندگي پيرمرد را از كودكي، در كاشان، تا لحظه ي مرگ مرور مي كند.

مجسمه 1371

مجسمه سه دوره از زندگي مردي بنام بهرام شيرازي را به تصوير مي كشد. جواني، ميانسالي و پيري در دوره اول بهرام هنرجوي هنرستان موسيقي است و همزمان در شهرداري تهران كار مي كند. در دوره دوم مدرس دانشگاه تهران است و موسيقي، تدريس مي كند. و در دوران پيري استاد ممتاز دانشگاه شده و بعنوان موزيك شناس و آهنگساز، شهرتي جهاني يافته است. داستان از آنجا آغاز مي شود كه يكروز صبح، بهرام وقتي ازخواب بيدار مي شود. در مي يابد كه دست راستش (نمايشگر بخش خوب وجود اوست) ديگر بفرمان او نيست و مي خواهد براي خودش مستقلاً عمل كند. و اين حادثه سرآغاز حوادث بعدي فيلم مي شود.

مروارید سیاه 1373

يك دانشمند روسي قرار است با يك مأمور آمريكايي ملاقات كند. با دخالت مأموران كا.گ .ب اين قرار به هم مي‌خورد و دانشمند روسي متواري مي‌شود. او قصد دارد از طريق ايران خود را به آبهاي خليج فارس برساند. از يك سو مأموران «سيا» به دنبال او هستند. از سوي ديگر مأموران ويژه ايران از ماجرا آگاه شده و وارد عمل مي‌شوند و...

ماه عسل 1371

مهندس رادمنش پيرمردي تنها و ثروتمند، كه همسرش را در يك سانحه از دست داده است. دو فرزندش در خارج از كشور زندگي مي كنند. طبق پيش بيني پزشكان مرگ در انتظار رادمنش است. يكي از دوستان رادمنش به نام احمدي، با اطلاع از مرگ قريب الوقوع پيرمرد، دخترش پري را به عقد رادمنش در مي آورد تا پس از مرگ او ثروت و املاكش را تصاحب كند. رادمنش و همسر جوانش به شمال كشور مي روند و پس از مدتي حال رادمنش بهبود مي يابد. پري از اين وضع نگران است. رادمنش برادر پري، بهروز را كه در كار فيلم سازي است به ويلايش دعوت مي كند. با آمدن بهروز به ويلا رادمنش ناپديد مي شود و قايق خالي او را از دريا مي گيرند. پليس محلي بهروز و پري را دستگير مي كند. آن دو به قيد ضمانت پدر و مادرشان آزاد مي شوند و در مرافعه اي خانوادگي والدينشان را مقصر معرفي مي كنند. رادمنش به واسطه ي ماهيگيري محلي پري را مي بيند و ثروتش را به او مي بخشد و خود را سوار بر قايقي در درياي پر تلاطم در حاليكه دختر در بهت و حيرت است مي سپارد.

تله 1384

فیلم تله در مورد شب اول ازدواج یک زوج جوان است که با تلفن یک ناشناس به هم می‌ریزد، بنفشه بیمار قبلی دکتر از قصد خودکشی خود به وی می‌گوید…

سارا 1371

حسام براي درمان بيماري اش مجبور است به خارج از كشور سفر كند. سارا همسر او مخارج سفر او را تامين مي كند، اما مي گويد كه اين پول را از محل ارثيه پدرش به دست آورده است.حسام بهبودي مي يابد سارا پنهان از چشم شوهرش با كار سخت و مداوم خياطي سعي مي كند بدهي هاي خود را پرداخت كند.گشتاسب مردي كه به سارا كمك مالي كرده است متهم به جعل اسناد شده است و موقعيت شغلي او در بانك دچار مخاطره مي شود و از سارا مي خواهد از طريق اعمال نفوذ حسام كه حالا رئيس بانك شده است در شغلش ابقاء شود.سارا خود نيز مي داند كه امضاي پدرش در اسناد جعل شده چون خود او امضاي پدرش را جعل كرده است. وقتي حسام پي به واقعيت امر مي برد،در جريان يك نزاع لفظي مي گويد كه او را لايق زندگي و معاشرت با خود و فرزندانش نمي داند.سارا آزرده از بي رحمي شوهرش در قبال رنجي كه خاطرش متحمل شده ناگزير خانه او را ترك مي كند.

زیر پوست شهر 1379

طوبي، زن كارگري كه زندگي فقيرانه اي دارد، برخلاف عقيده شوهرش محمود و پسر بزرگش عباس، دوست دارد در همان خانه محقرش زندگي كند. پسر كوچك ترش علي، كه به مادرش سواد مي آموزد در بحبوحه انتخابات مجلس ششم، به مسائل سياسي كشورش علاقمند است و در فعاليت هاي انتخاباتي شركت دارد و هر از گاهي پايش به كلانتري كشيده مي شود. عباس كه روياي سفر به ژاپن را در سر دارد و در يك كارگاه پوشاك كار مي كند، دل در گروي عشق دختري مي بندد، دختر بزرگتر خانواده كه حامله است، پس از كتك خوردن از شوهرش با دختر كوچكش به خانه مادرش برمي آيد ولي بعدها با وساطت طوبي به خانه اش برمي گردد. عباس و پدرش، در غياب طوبي، قباله خانه را به «معمار» كه خريدار خانه است مي دهند. در حالي كه مريم خانم، همسايه و همكار طوبي در كارخانه در تدارك جشن عروسي سميه دختر بزرگترش است، معصومه دختر كوچكش، به دليل كتكي كه از برادرش به خاطر ديرآمدنش به خانه خورده، از خانه فرار مي كند. محبوبه، دختر كوچك طوبي كه با معصومه دوست است او را در پارك ملت ملاقات مي كند ولي توسط نيروي انتظامي دستگير و به كلانتري برده مي شود. طوبي كه مي خواهد قباله خانه را براي آزادي دخترش در كلانتري گرو بگذارد، متوجه مي شود كه قباله در خانه نيست. دختر را به خانه برمي گردانند. شركت اخذ ويزا قلابي از آب درمي آيد و عباس به كار قاچاق كشيده مي شود. او به اروميه مي رود و علي كه به تصميم ناگهاني او مشكوك شده به طور پنهاني در پشت وانت او سوار مي شود و درمي يابد كه او قرار است لباس هايي كه در ميان آنها مواد مخدر جاسازي شده به محلي تحويل دهد. علي لباس ها را بيرون مي ريزد، عباس پس از پيدا كردن برادرش در پشت وانت او را به شدت كتك مي زند ولي بعد با هم برمي گردند. طوبي براي ديدار عباس به مخفي گاه او مي رود. صاحب كار عباس هم به دنبال او مي آيد ولي با كمك مادرش فرار مي كند. در پايان طوبي در روز انتخابات جلوي دوربين تلويزيون حرف مي زند و به آنها مي گويد كه بهتر است از درون قلب او تصويربرداري كنند.

روزی که خواستگار آمد 1375

آقاي دشتبان كه كارمند بوده، بازنشسته مي شود و اين بازنشستگي شروع اختلافات او با همسرش در خانه است. دختر دانشجوي آقاي دشتبان خواستگاري به نام مهران شكوري دارد كه در همسايگي آنهاست و از محبوبه و خانواده اش جواب منفي گرفته است، اما خواستگار ديگر محبوبه كه بهروز نام دارد مورد علاقه ي اوست و خانواده هم موافق هستند. وقتي دايي بهروز براي تحقيق به محل زندگي محبوبه مي رود آقاي شكوري پدر مهران، اطلاعات نادرستي در مورد آقاي دشتبان و خانواده اش به او مي دهد و دايي هم مظنون مي شود. با تحقيقات بيشتر، دايي از بهروز مي شنود كه پسر شكوري قبلاً خواستگار محبوبه بوده و جواب رد شنيده، پس اصل قضيه و توطئه آقاي شكوري براي دايي مشخص مي شود و ازدواج محبوبه و بهروز سر مي گيرد.