برچسب مهوش افشارپناه

لنگرگاه 1367

دو برادر به نام هاي احمد و بهمن به دليل رفتار خشن پدر از خانه مي گريزند و به بندرعباس مي روند. آن ها با حمزه كه در مسافر خانه كار مي كند، آشنا مي شوند و با تهيه و فروش اجناس قاچاق ارتزاق مي كنند. در اين كار با موسي، قاچاقچي هروئين، آشنا مي شوند. پدر احمد و بهمن از روي عكسي كه پسرانش براي مادر فرستاده اند آن ها را در بندرعباس مي يابد و به كمك مأموران، موسي و همكارانش را گرفتار مي كند. احمد و بهمن به آغوش خانواده بازمي گردند.

زیر بامهای شهر 1368

اسد دادوند و نامزدش، شكوه تكاوندي، قرار گذاشته اند كه پس از يافتن خانه اي اجاره اي ازدواج كنند. اسد پس از مدتي تلاش به كمك برادرش، امين، خانه اي پيدا مي كنند كه در اجاره ي مرد عيالواري است به نام گلدوست. گلدوست، كه وضع مالي مناسبي ندارد، قادر نيست خانه ي‌ جديدي پيدا كند. او عاقبت پس از كش مكش هاي فراوان و طرح دوستي با اسد خانه را تخليه مي كند و به كمك همسر و فرزندانش تصميم مي گيرد آلونكي در حلبي آباد حاشيه ي‌ شهر بسازد. او در شب ازدواج اسد و شكوه به آن دو اطلاع داده كه به زادگاهش شيراز بازگشته است.

زینت 1372

زينت بهورز در روستاي زادگاهش در خانه ي بهداشت به مداواي اهالي مشغول مي شود. او كه قرار است با حامد ازدواج كند با مخالفت مادر حامد روبرو مي شود. وقتي كوشش هاي زينت براي راضي كردن حامد به نتيجه نمي رسد پدر زينت نيز با زينت مخالفت مي كند و لباس ها و وسايل كار او را در آتش مي سوزاند. بالاخره زينت به خانه ي شوهر مي رود و كماكان به كار در درمانگاه ادامه مي دهد. يك روز زني روستايي كه كودكي بيمار دارد با اصرار از زينت مي خواهد كه فرزند بيمارش را مداوا كند. زينت به رغم مخالفت مادر همسرش و واكنش منفي حامد به بالين كودك بيمار مي رود و عاقبت حامد را متقاعد مي كند كه همراه با او براي مداواي كودك بيمار به شهر برود.

به خاطر هانیه 1373

ناخدا علو با چهارده مرد ديگر براي صيد به دريا مي روند ولي همه به جز ناخدا صيد دريا مي شوند و مردم ناخدا را مسبب مرگ عزيزانشان مي دانند و به او و خانواده اش حمله مي كنند و در اين بين دختر خردسال ناخدا هانيه فلج مي شود،‌ ناخدا و خانواده اش تنگك را ترك مي كنند و به بوشهر مي روند. ناخدا علو نذر كرده كه شب دهم محرم تا صبح دمام بزند تا هانيه شفا يابد اما مرگ امانش نمي دهد. پس از ناخدا پسر او تصميم مي گيرد تا نذر پدر را ادامه دهد تا شفاي خواهر را بگيرد اما براي دمام زدن مشكل پيدا مي كند. او در محرم مأمور مي شود به تنگك برود و گهواره مراسم محرم را به بوشهر بياورد. اما در تنگك خبر آمدن ناخدا علو به همه مي رسد و اين بچه ها براي انتقام دست بكار مي شوند و بشيرو را آزار مي دهند اما او با شهامت بسيار گهواره را به مقصد مي رساند.او كه به فكر دمام زدن تا صبح است، اتفاقي در انبار زائر خذر كه وسائل محرم در آنجا نگهداري مي شود زنداني مي شود و بدين ترتيب موفق مي شود كه به دمام دست يابد و تا صبحدم دمام بزند و بدين ترتيب نذرش را ادا مي كند.

ابراهیم 1375

ابراهيم اكبري، نوجواني كه براي جواني به نام بهزاد در مجسمه‌سازي كار مي‌كند، بي آنكه موفق شود دستمزدش را به طور كامل از بهزاد بگيرد كارش را رها مي‌كند. او كه دوست دارد جاي خالي پدر را پر كند، اعتماد به نفس ندارد و دوستش رضا نيز نمي تواند در اين زمينه كمك چنداني به او بكند. ابراهيم به عنوان واكسي مشغول به كار مي‌شود، اما واسكي‌هاي ديگر، راه را بر او مي‌بندند. روزي در حياط مدرسه، توپي كه ابراهيم به آن ضربه زده، به يكي از دانش‌آموزان برخورد مي‌كند و او ابراهيم را به درگيري بعد از پايان درس دعوت مي‌كند. ابراهيم موفق به فرار پيش از موعد نمي‌شود و به ناچار مقابل دانش‌آموزي قرار مي‌گيرد كه همه دانش‌آموزان از او حساب مي‌برند. رضا به عنوان دوست نزديك ابراهيم، با دوچرخه‌اش مي‌گريزد. حين درگيري، نوجواني به نام ابراهيم حسيني كه يك پايش را در بمباران دزفول از دست داده و پدرش در جبهه شهيد شده به كمك ابراهيم اكبري مي‌آيد و دانش‌آموز زورگو را كتك مي‌زند. ابراهيم حسيني كه براي جلوگيري از قطع پاي دوستش به تهران آمده پيشنهاد مي‌كند ابراهيم اكبري كار براي بهزاد را رها كند و به دنبال تكه آهن جمع كردن از خرابه نرود. يك بار هم براي دفاع از ابراهيم اكبري جلو مي‌آيد تا دستمزدش را از بهزاد بگيرد و بهزاد را كتك مي‌زند. در اين بين، ابراهيم و خواهر خردسالش به پيرمرد پارچه‌فروشي كه براي خواستگاري نزد مادر آنها آمده، كم محلي مي‌كنند و مادر نيز به او جواب رد مي‌دهد. ابراهيم اكبري كه باز مادر را محتاج كمك مي‌پندارد براي بهزاد شروع به كار مي‌كند و همين نكته سبب رنجش دوباره ابراهيم حسيني مي‌شود. او نگران و عصبي به سراغ بهزاد مي‌رود، اما اين بار بهزاد او را كتك مي‌زند و به پاي ديگرش كه در آستانه قطع شدن است ضربه مي‌زند. با وجود كمك ابراهيم اكبري پاي دوم ابراهيم حسيني نيز قطع مي‌شود. ابراهيم اكبري كه از اين واقعه ضربه خورده، به سراغ بهزاد مي‌رود و اين بار با كمك ديگر زيردستان بهزاد حريفش مي‌شود و پيروزمندانه از كارگاه او بيرون مي‌آيد. ابراهيم اكبري، دوستش را كه با قطار به جنوب مي‌رود در ‌راه‌آهن بدرقه مي‌كند.

ترومای سرخ 1395

«ترومای سرخ» قصه‌ای عاشقانه در بستر یک سفر شهری در تهران است. طی این سفر شاهد تلاش شخصیت اصلی فیلم ( پریوش نظریه) برای برقراری تعادل بین چهار بعد شخصیتی زن (معشوقه، مادر، آمازون و مادونا) هستیم.

امشب شب مهتابه 1387

پیمان (دانیال عبادی) خواننده‌ای است که سال‌ها از خانواده خود دور بوده و به همراه همسرش سحر (مهناز افشار) در تهران زندگی می‌کند. او هیچگاه از وضعیت خانواده پدریش راضی نبوده و حتی اسم واقعی خود را که یحیی بوده را تغییر داده‌است. او که از بیماری نامعلومی رنج می‌برد، علی‌رغم اصرار همسرش، حاضر نیست دکتر برود. اما هنگامی که همسرش باردار می‌شود آزمایش داده و و مشخص می‌شود به سرطان مبتلاست. او که می‌داند چند ماه بیشتر از عمرش باقی نیست شروع به فیلم گرفتن از خود می‌کند تا به این شکل پیام خود را به فرزند آینده اش برساند. از دوران جوانی خود می‌گوید که برای خواننده شدن مجبور به قهر با پدرش شده‌است و اینکه اطرافیانش پس از فهمیدن بیماریش به او ترحم می‌کنند. دراین میان سحر خود را موظف می‌داند که پیش از مرگ پیام، او را با پدرش آشتی بدهد؛ بنابراین طرح انجام یک سفر را می‌ریزد و از مردی صحبت می‌کند که در شوشتر بیماران را شفا می‌دهد. اما در راه شوشتر وارد شیراز (شهر پدری) پیام می‌شوند و پیام پس از سال‌ها خانواده و پدر خود را می‌بیند. او به هیچ وجه حاضر نیست خاطرات تلخ گذشته را فراموش کرده و پدرش را ببخشد. خانواده، که چیزی از بیماری پیام نمی‌داند، هیچ عجله‌ای برای آشتی دادن پیام با پدرش ندارد اما سحر بدون اینکه به آن‌ها چیزی در مورد بیماری بگوید آن‌ها را راضی می‌کند که زمینه را برای آشتی فراهم کنند. از برادر پیام، یوسف می‌خواهد که عکس و پوسترهای پیام را به دیوار اتاقش بچسباند یا اینکه پدر را راضی می‌کند تا علی‌رغم میلش برای پیام تولد گرفته و مطرب نیز دعوت کنند. سرانجام پیام راضی به آشتی با پدر خود می‌شود. اما پدر با وجود این آشتی هنوز ناراحت است نه برای بیماری پسرش، بلکه خود را مسسئول گناهانی می‌داند که پسرش مرتکب شده‌است و هنوز تعصبات گذشته خود را به همراه دارد. سرانجام پس از ۴ ماه پیام پیش از متولد شدن فرزندش می‌میرد و سحر نام پسر خود را یحیی (نام واقعی پیام) می‌گذارد. در صحنه آخر فیلم سحر در حالی که فرزند خود را در آغوش دارد به فیلم‌هایی نگاه می‌کند که پیام -برای فرزندش ضبط کرده‌است.

کمدی انسانی 1395

فیلم داستان پسرک بی نام و نشانی را از دوران کودکی تا بزرگسالی روایت می کند که از روز تولد متوجه تفاوت آشکار خود با دیگران می شود. او چپ دست است و عقایدی متفاوت از همفکرانش دارد اما..