برچسب مهناز افشار

بیگانه 1392

داستان فيلم درباره زوجي است (امير جعفري- مهناز افشار) که در انتظار تولد فرزند هستند. ورود خواهر ناتني زن (پانته آ بهرام) مشکلاتي براي آنها به وجود مي آورد. زن که پريشان احوال و مريض است، گذشته اي رازآلود دارد و در جواني فرزندش را پس از طلاق رها کرده. مرد تمايل ندارد خواهر همسرش در خانه بماند. دوست صميمي مرد خواستگار زن است، اما زن در نهايت به او هم دروغ مي گويد و خانه را ترک مي کند.

متروپل 1392

خاتون (زن صیغه ای ماندگاری) که پسر کوچکی دارد و شوهرش به تازگی مرده، با تلفن دوست قدیمی‌اش بهشته باخبر می‌شود که مظفر و نوچه هایش به دنبال او هستند. مظفر را فخرالنسا (همسر اصلی ماندگاری) اجیر کرده که می‌خواهد از خاتون و پسرش انتقام بگیرد. مظفر و همراهانش در شبی بارانی به سراغ خاتون می‌روند، اما خاتون قبل از رسیدن آنها موفق می‌شود پسرش را فراری دهد. مظفر از وی میخواهد پول و طلایی که سهم فخرالنسا است را به آنها بدهد. خاتون مقاومت میکند... مظفر و همراهانش خاتون را که کتک خورده و نیمه بیهوش است در قالی می پیچند و در اتومبیل می‌گذارند، اما سر چهارراهی تصادف می کنند و خاتون که زخمی شده افتان و خیزان راهش را به سمت لاله زار ادامه می دهد. چراغ روشن سینما متروپل توجه خاتون را جلب می‌کند و او به سینما پناه می برد. در سینما که اکنون تبدیل به باشگاه‌ بیلیارد شده، امیر و کاوه به همراه کارگر جوان شان خسرو مشغول بازی و گفتگو هستند. خواهر خسرو هم از دست شوهر بد کردارش به سینما پناه آورده و ناگهان همه متوجه حضور خاتون می‌شوند که کتک خورده و تنها، به ستونی در سینما تکیه داده است. خاتون قصه زندگی اش را برای امیر و کاوه تعریف می کند و می گوید به زودی سینما را ترک خواهد کرد، اما امیر و کاوه غیرتشان قبول نمی‌کند که زنی را سرگردان در نیمه شب رها کنند. به همین دلیل تصمیم می‌گیرند در مقابل مظفر و نوچه هایش بایستند و خاتون را تحویل ندهند. از سوی دیگر فخرالنسا که زنی کینه‌جو و اشرافی است با وکیل و مشاور ش راهی محل می‌شود. در بیرون درِ سینما بین مظفر و دارودسته اش با امیر و کاوه و خسرو زد و خوردی در می‌گیرد، ولی آنها موفق می شوند مهاجمان را از سینما دور نگه دارند. فخرالنسا از پشت شیشه با خاتون حرف میزند و دو هوو آشتی می کنند. مهاجمان با نزدیک شدن سحر، بیرون سینما سرگردان مانده اند...

پوپک و مش ماشاالله 1388

پوپک (مهناز افشار) به‌تازگی از خارج برگشته است. خاله‌اش احترام‌السادات (با بازی مریم امیرجلالی)، که به خاطر بیماری در بیمارستان بستری می‌شود، وی را به مباشرش، مش ماشاالله (فرهاد آئیش) که فردی خشک است می‌سپارد….[۲]

گیلدا 1395

گیلدا، مالک رستوران سپید، سیاه‌ترین شب زندگی اش را پشت سر می‌گذارد. او برای نجات زندگی اش تا پس فردا فرصت دارد…

رئیس 1385

سيامك، جواني كه تا زباله شدن رفته است، ليست بيست و پنج جوان در جيب اوست كه بايد به آنها مواد مخدر از نوع پيشرفته ترين تا قديمي ترين برساند. رضا، پدر سيامك، بعد از چندين سال دوري از وطن براي پدري كردن مي آيد، در حالي كه خودش هنوز يك فراري است. تنها دوست دوران جواني او كه بسيار با هم چرخيده اند، درس خوانده اند، سينما رفته اند و بيليارد بازي كرده اند، شايد هنوز او را باور كند. رضاي ديگر، دوستش، يك سرهنگ شاغل و تنهاست. زن سرهنگ با دو پسرش در يك حادثه از جهان رفته اند. سرهنگ رضا را باور دارد كه رضاي قديمي گناهكار نيست. آنچه مي ماند عشق و عاشقيت است. رضاي گناه كرده، هنوز عاشق زن از دست رفته و سقوط كرده اش، مي تواند او را ببخشد. سيامك كتابچه نام هاي مشتري هايش را مي سوزاند. سيامك عشق را در ميان نام هاي كتابچه اش پيدا كرده و خط زده است. عاشقان سياه بخت، به دنبال قطره اي از زندگي از دست رفته شان مي دوند. حتي جراح پير شده تنهاي يك دوره، عشق را بنيان تازه شان مي داند. جراح مي داند،‌ عاقبت، شكستن «رئيس» است. رئيس در برج عاج خود همه را مي گرداند. فقط احساس زنده شدن رفاقت دو رضاي رفيق مانده است كه سيلي هولناك مي شود و دست رئيس را به دستبند و سينه اش را به گلوله مي رساند. رضا پسرش را يافته است...اما...قصه تمام نيست...قطره هاي زهر ارزانند و در انتظار...آنها.