برچسب مهشید افشارزاده

دوران سربی 1367

جان برار از راه تهيه و فروش زغال خرج خانواده را تأمين مي كند. او با اسبي كه از پسر عمويش كرايه كرده زغال ها را به شهر مي رساند. گوهر، همسر او، باردار است و احتياج به عمل سزارين دارد، او فرزندش، اسماعيل، را در روستا باقي مي گذارد تا از خانه و گاوشان مراقبت كند و خود با درشكه شبانه همسرش را به شهر مي برد. به نيت آن كه گاو را با اسب تاخت بزند، اسب را براي تأمين خرج عمل همسرش مي فروشد اما در روستا، موقعي كه اسماعيل در كلاس درس است، گاو طعمه ي خرس مي شود. جان برار به روستا بازمي گردد و با شكايت پسر عمويش به زندان مي افتد. با برخوردهاي كدخدامنشانه ي اهالي جان برار آزاد مي شود. با اين شرط كه بدهي اش را به اقساط بپردازد. جان برار كه به تنهايي توان خرج و دخل خانه را ندارد اسماعيل را از رفتن به مدرسه بازمي دارد تا به او در كارهايش كمك كند. اما پس از آن كه درمي يابد بازار فروش زغال رونقي ندارد، اسماعيل را به مدرسه مي فرستد و خود به عنوان كارگر فصلي راهي شهر مي شود.

دخترم سحر 1368

زن و شوهر جواني براي معالجه ي دختر افليج خود، سحر، كش مكش دارند. مرد كه در مضيقه ي مالي است اميدي به بهبودي دختر ندارد. در همين گير و دار يكي از دوستان مرد ‌كه كارگردان تئاتر است او را ترغيب مي كند كه در نمايشي كه در دست اجرا دارند نقش مهمي را به عهده بگيرد. مرد جوان كه مدتي است خانه را به قهر ترك كرده در شب افتتاح نمايش از همسر و دخترش دعوت مي كند تا در سالن نمايش حاضر شوند.

افسانه آه 1369

بيوه اي ثروتمند اما افسرده به شدت احساس پوچي مي كند و قصد خودكشي دارد. وي در گذشته بين يك خواستگار ثروتمند و يك خواستگار هنرمند، مرد ثروتمند را ترجيح داده است. از سر دلتنگي آهي مي كشد و «آه» در هيبت جواني سفيدپوش و گيسو بلند ظاهر مي شود و آرزوي زن را كه قرار گرفتن در جاي مستخدمه خانه اش است، برآورده مي كند. زن مستخدم نيز با مشكلات فراوان زندگي اش دست به گريبان است، ولي دلش مي خواهد كه به جاي خواهر تركمنش باشد و فكر مي كند كه زندگي و شرايط او بهتر است. آه ظاهر مي شود و او را به خواهرش تبديل مي كند. زن تركمن نيز پسر سواركارش را از دست مي دهد. در اين هنگام چند دختر دانشجو و محقق كه در حال بررسي زنان آن ناحيه كشورند با زن تركمن آشنا مي شوند. زن تركمن دردمند و افسرده از آه مي خواهد كه به جاي دختر دانشجو باشد. دختر دانشجو روابط خوبي با استادش ندارد. او نيز از وضع خود ناراضي است و از آه مي خواهد كه او را به جاي دوست نويسنده اش كه بسيار موفق هم هست، قرار دهد. آه آرزوي دختر دانشجو را نيز برآورده مي كند و او را به زن نويسنده تبديل مي كند. زن نويسنده نيز با مشكلات فراوان زندگي اش روبروست. او دو خواستگار داشته، يك جوان ثروتمند و يك جوان هنرمند كه وي هنرمند را ترجيح داده است. زن نويسنده از آه مي خواهد كه كاش به جاي زني بود كه مرد ثروتمند را انتخاب كرده است. دست آخر زن نويسنده به همان زن ثروتمند اول ماجرا تبديل مي شود. زن تصميم مي گيرد به جاي خودكشي به زن مستخدم خانه اش كمك كند و هزينه بيمارستان و زايمان دخترش را تقبل كند و با اميد به دنيا بنگرد.

شاهین طلایی 1372

سال 1357، مهندس علي از طرف وزارت معادن مأمور رسيدگي به وضعيت يك معدن زغال سنگ مي شود. او در شهرك معدنچيان با همسرش مهين زندگي مي كند. از يك سو يك خارجي و از سوي ديگر مهين مهندس را وادار به ترك منطقه مي كنند. در اين اثنا خارجي ها به كمك عوامل شان در صدد سرقت مجسمه ي شاهين طلايي و الماس روي آن هستند. آنها سه نگهبان را مي كشند و جسدهايشان را با انفجار ديناميت متلاشي مي كنند و با صداي انفجار علي و يك استوار بازنشسته به نام تيمور به معدن مي روند، اما نشاني نمي يابند. پسران يكي از نگهبان ها به نام عباسي، كه باج گير هستند، مهندس را مسبب قتل پدرشان مي دانند، اما با توضيحات تيمور براي يافتن قاتلان اصلي تلاش مي كنند. خارجي ها براي سرگرم كردن مهندس و اهالي به مهندس مأموريت مي دهند كه حمل حقوق معوقه ي كارگردان را به عهده بگيرد و از سوي ديگر برادران عباسي را تشويق مي كنند كه پول ها را سرقت كنند. اهالي شهرك و نظاميان پاسگاه به كمك مهندس مي روند، و خارجي را موقع حمل مجسمه غافلگير مي كنند. همه ي آنها به جز رئيس گروه از پاي درمي آيند و او كه قصد دارد با هلي كوپتر بگريزد با شليك همزمان علي، تيمور، و همسرش مهين كشته مي شود.

افسون 1367

مشكيني كه كارمند قسمت تحقيق و سرقت اداره بيمه است در زندگي خصوصي درگير مشكلات روحي و رواني است. پرونده اي براي رسيدگي در اختيار مشكيني قرار مي گيرد كه به سرقت يك جواهر فروشي بزرگ مربوط است. صاحب جواهر فروشي كه مرتبط با اين پرونده است به مشكيني پيشنهاد رشوه مي دهد اما او انجام وظيفه را ترجيح مي دهد.

شقایق 1370

احمد كه با همسرش متاركه كرده، پس از سال ها دوري از وطن باز مي گردد تا از تنها پسرش علي ديدار كند. همسر سابقش پروانه كه با جوان نا اهلي به نام كريم ازدواج كرده و در كارخانه اي مشغول به كار است از بيم اينكه احمد، علي را با خود ببرد مخالف ملاقات احمد و علي است. احمد براي يافتن علي به شمال كشور مي رود، اما مرد متمكني كه علي را تحت تكفل خود دارد به احمد مي گويد كه علي در دريا غرق شده است. كريم به زندان مي افتد و پروانه را طلاق مي دهد. پروانه و احمد كه از نو به هم علاقه مند شده اند به هم نزديك مي شوند. از طرف ديگر كريم به دروغ به پسرش مي گويد كه فرزند واقعي او نيست و پدر واقعي اش احمد است. احمد با پروانه و پسري كه از ازدواج كريم و پروانه به جا مانده زندگي را آغاز مي كند.

انتهای قدرت 1373

«علي» در راه بازگشت از مدرسه، مجروحي را مي‌بيند كه توسط دو موتور سوار ترور شده و به دائي‌اش «امير» اطلاع مي‌دهد تا مجروح را كه محمود نام دارد به بيمارستان برسانند. «امير» كه مأمور اطلاعاتي است تحقيق را درخصوص ترور مرد مجروح آغاز مي‌كند، اما در فاصله كوتاهي محمود، ناپديد مي‌شود... محمود كه از اعضاي يك گروهك بوده و به عنوان بمب‌گذار آن‌ها را ياري مي‌داده، پس از اختلاف با ايشان، مورد تعقيبشان است كه سرانجام نيز به قتل مي‌رسد. «امير» در ادامه تحقيقاتش، خانه نيمي ازآن‌ها را شناسايي و سبب گرفتاري‌شان مي‌شود.

یاران 1372

بهرام، كه يك مبارز سياسي تحصيل كردة خارج از كشور است و در فنون رزمي هم مهارت دارد، توسط پدر همسرش شيرين، كه يك تيمسار است، مورد تعقيب قرار مي گيرد. تيمسار از اين كه يكي از آشنايانش مبارزي عليه رژيم شاهنشاهي از كار درآمده، ناراحت است و براي اعاده ي حيثيت مي خواهد بهرام توسط خود او دستگير شود. بهرام از خانه ي دوستش جمال با شيرين تماس مي گيرد و نشاني خانه ي جمال را به او مي دهد. شيرين نزد او مي رود، غافل از اين كه زيرنظر بوده و نيروهاي امنيتي را با خود به آنجا كشانده است. بين آنها و بهرام و شيرين نبرد در مي گيرد و جمال به كمك آنها مي آيد و با اتومبيلش از محل حادثه دورشان مي كند، تا به يك مراسم عروسي در روستايي كوهستاني بروند. تيمسار اين بار با گروه ضربت ويژه رد آنها را پيدا مي كند و به روستا مي رود. به دستور او، نيروهاي پاسگاه محلي، كه نتوانسته اند بهرام را بيابند، بازداشت مي شوند و گروه ضربت نيز سرانجام بهرام، شيرين و جمال را دستگير مي كنند. با حمله ي اهالي روستا آنها مي گريزند و شيرين دستگير مي شود. اهالي روستا به گلوله بسته مي شوند. عاقبت بهرام و جمال با همكاري نظاميان پاسگاه به پيروزي مي رسند. جمال كشته مي شود و هلي كوپتر تيمسار با رگبار گلوله ي روستاييان سقوط مي كند و شيرين نجات مي يابد.