برچسب مهستی بدیعی

حسنک 1370

حسنك پسرك خوب و مهربان در دهكده اي با پدر بزرگ و مادربزرگ خود زندگي مي كند. جادوگري خودخواه عده اي از اهالي اين ده از جمله پدر و مادر حسنك را سنگ كرده است. حسنك با يك بچه خرس تصميم به از بين بردن جادوگر مي گيرد در اين راه از راهنمايي هاي دو خرگوش جوان نيز استفاده مي كند و با تلاش بسيار بالاخره موفق مي شود حربه مبارزه با جادوگر را كه آينه اي مخصوص است را بيابد. جادوگر سعي مي كند با ترفندهاي گوناگون او را گمراه كند اما موفق نمي شود و سرانجام در مقابل حسنك از پاي در مي آيد.

طالع سعد 1374

در يك سرزمين افسانه اي پسري در غلاف دنيا مي آيد و مردم بر اين عقيده هستند كه او مي تواند شر حاكم ظالم را از سر مردم كوتاه كند، اما حاكم از به دنيا آمدن كودك مطلع مي شود و دستور قتلش را مي دهد وليكن كودك نجات مي يابد و در دامان زن و مرد ميانسالي كه فرزندي نداشتند، جوان برومندي مي شود سعد كه از قضا روزي حاكم را در شكارگاهش از مرگ نجات مي دهد و حاكم با نشانه هايي كه مي گيرد در مي يابد جوان همان كودكي است كه قرار بود به قتل برسد، پس نامه اي محرمانه مبني بر به قتل رساندن جوان خطاب به همسرش مي نويسد و از جوان مي خواهد كه آن را به قصر برساند، اما در راه كوتوله هاي جنگل كه دوستان سعد بودند حكم حاكم را مي خوانند و متن را عوض مي كنند و در دستور جديد تأكيد بر ازدواج سعد با دختر حاكم مي كنند. حاكم در برگشت به قصر، از موضوع مطلع مي شود و دخترش را زنداني مي كند و آزادي او را منوط به رفتن سعد به سرزمين ديو و آوردن چند تار موي ديو مي داند. اما سعد با شجاعت تمام و گذشتن از خوان هاي بسيار موفق مي شود و چون با سكه هاي طلا باز مي گردد، پادشاه هم طمع مي كند و راهي سرزمين ديو مي شود.