برچسب مهران ملکوتی

مزرعه پدری 1382

محمود شوكتيان براي جلسه نقد و بررسي آخرين كتابش به نام «مزرعه پدري» به اهواز دعوت شده تا در يك همايش ادبي درباره ادبيات جنگ سخنراني كند. او در زمان جنگ همسر و دو فرزندش را بر اثر بمباران دشمن از دست داده، اما در خيال خود آنها را زنده مي پندارد و در اين سفر نيز در ذهن خود با آنها همراه است. محمود شوكتيان در طول سفر، خاطرات گذشته و حوادث جنگ را به ياد مي آورد؛ اين را كه چگونه براي خاموش كردن توپخانه دوربرد دشمن به همراه يك گردان عمليات مرگباري را انجام داده اند و در اين حادثه، برخي از دوستان و همرزمان خود را از دست داده، اما سرانجام در مأموريت خود موفق شده اند. او ضمن به يادآوري اين خاطرات همواره با خاطره همسر و فرزندانش نيز كلنجار مي رود.

سوءتفاهم 1396

دستیار کارگردانی با بازی کامبیز دیرباز به دختر پولداری با بازی هانیه توسلی قول داده است که او را بازیگر کند. دختر اما استعداد بازیگری ندارد اما حاضر است برای اینکه بازی کند پول تهیه‌ی فیلم را بدهد. دختر پول فیلم را از طریق همدستی با پسر برای ربودن خودش و اخاذی از پدرش تامین می‌کند و این شروع، آغاز ماجراها و معماهایی است که اتفاق می‌افتد…

به نام پدر 1384

مهندس ناصر شفیعی(پرویز پرستویی) رزمندهای که پس از جنگ در رشته معدن تحصیل کرده برای رئیس مؤسسه خبری صدرا که مردی است با ظاهر مذهبی، در امر کشف معدن قراردادی امضاء میکند که آقا به قول و قرارش عمل نمیکند. ناصر قصد دارد از طریق ثبت معدن به نام خود، جلوی زیاده خواهی وی را بگیرد. مأموران آقا سایه به سایه به دنبال ناصر هستند تا آدرس معادن کشف شده را از وی بگیرند.
ناصر در این گیر و دار تلفنی از هم دانشکدهای دخترش، میثم (کامبیز دیرباز) مطلع میشود که دخترش حبیبه (گلشیفته فراهانی) زخمی شده و بیمارستان برای عمل جراحی نیاز به رضایت او دارد. ناصر از چنگ مأموران میگریزد و خود را به جنوب کشور که دخترش در آنجا در دانشکده باستان شناسی، مشغول به تحصیل است، میرساند. در آستانه ورود به بیمارستان به دوست جانبازش که سالها او را ندیده، برمی خورد. مرتضی که مسئول خنثی سازی مین در آن منطقه بوده است به همراه ناصر وارد بیمارستان میشود.
میثم که در عین حال خواستگار حبیبه نیز بوده به ناصر نزدیک شده اما جرأت حرف زدن ندارد. ناصر با ناراحتی وارد اتاق حبیبه میشود. حبیبه به پدر میگوید که دیدی جنگ هنوز تمام نشده. او پایش ناخواسته به جنگی که پدر با آن روبرو بوده، کشیده شده است. وی می افزاید او نیز وارد جنگ شده اما فرقش با پدر این است که او پلاک ندارد. حبیبه از پدر میخواهد که اجازه دهد پایش را قطع کنند. پدر با دکتر حبیبه گفتگو میکند. دکتر میگوید جراحت پای حبیبه حاد است و او نمیتواند ریسک کند باید حبیبه را به اتاق عمل ببرد تا تشخیص دهد که آیا باید پای او را قطع کند یا خیر؟
پدر رضایتنامه را برای عمل امضاء میکند. حبیبه به او اعتراض کرده و میگوید در این مورد نیز او حق تصمیم ندارد و این بار نیز پدر به جای او تصمیم گرفته است. ناصر سرگردان از وضعیت موجود، تلفنی با همسرش راحلهه (مهتاب نصیرپور) گفتگو میکند. ناصر مایل نیست راحله را چون زمان جنگ برنجاند، لذا از گفتن ماجرای حبیبه طفره میرود.

راحله متوجه این حالت میشود. میثم به تشخیص خود تلفنی ماجرای حبیبه را برای راحله نقل میکند. راحله با هواپیما به جنوب میآید و از حضور ناصر در آنجا تعجب میکند. ناصر به همراه مرتضی به تپه هایی که پای حبیبه بر روی مین رفته است، میروند. او متوجه میشود که این تپه نامش شاهد است و او خود در زمان جنگ این تپه را مین گذاری کرده است. به عبارتی حبیبه بر روی مینی که پدر در زمان جنگ کاشته، رفته است. ناصر معترضانه به خدا میگوید که او دارد تقاص چه چیزی را پس میدهد و ملتمسانه از خدا میخواهد که پای حبیبه را به وی بازگرداند و در عوض پای او را بستاند.

ناصر و راحله به توافق میرسند که حبیبه را به تهران بفرستند و اینگونه هم عمل میکنند. در فرودگاه متوجه میشوند مأموران به همراه نیروی انتظامی قصد دستگیری وی را دارند. راحله از ناصر میخواهد که وارد باند فرودگاه نشود و از همین جا برگردد. میثم، مادر و دختر را سوار هواپیما میکند اما ناصر در سالن فرودگاه دستگیر میشود. هواپیما پرواز میکند و ناصر در مسیر حرکت به سوی کلانتری قرار میگیرد. هنوز مدت زیادی را طی نکرده اند که ناصر متوجه میشود هواپیمای حامل راحله و حبیبه بازگشته است.
ناصر از چنگ مأموران میگریزد و خود را به نرده های فرودگاه میرساند و ملتمسانه از خدا میخواهد که حبیبه را شفا دهد. آمبولانس، حبیبه و راحله را سریعاً به بیمارستان میرساند. ناصر در بازداشتگاه آدرس معادن کشف شده را به مأموران آقا میدهد و سریعاً خود را به بیمارستان میرساند و با کمال تعجب میبیند راحله در اثر عارضه قلبی در آستانه مرگ قرار دارد. این بار نیز او دست به دامن خدا شده و از او استمداد میطلبد. حبیبه نیز به اتاق عمل می رود. سرانجام حال راحله رو به بهبودی رفته و پای حبیبه نیز قطع میشود.

هم نفس 1382

بهروز كه سابقه بيماري رواني دارد، همراه با خانواده برادرش زندگي مي كند. او به طور اتفاقي با زني به نام شيرين آشنا مي شود كه از همسرش جدا شده و با دو كودكش زندگي مي كند. بين آنها علاقه به وجود مي آيد و تصميم به ازدواج مي گيرند و قرار مي گذارند شيرين بيرون از خانه كار كند و بهروز هم كارهاي خانه را انجام دهد. برادر بهروز با اين تصور كه او گم شده، اطلاعيه اي در روزنامه منتشر مي كند. با برملاشدن راز بهروز اطرافيان آنها در زندگي‌شان ايجاد مشكل مي كنند. از طرفي همسر سابق شيرين با اين ادعا كه شيرين و بهروز آدم هاي خطرناكي هستند مدعي نگه داشتن بچه ها مي شود و از طرفي هم همسايه ها براي آنها ايجاد مزاحمت مي كنند. شيرين را از محل كارش اخراج مي كنند. شيرين به تدريج تعادل رواني‌اش به هم مي ريزد و نهايتاً تصادف مي كند و بهروز او را در بيمارستان رواني بستري مي كند. از طرفي نيز بهروز همسر شيرين را مي بيند كه قصد گرفتن بچه ها را دارد و با آنها فرار مي كند و به منزل برادرش مي رود؛ ولي نهايتاً به حكم دادگاه نگهداري بچه ها به همسر شيرين واگذار مي شود. بهروز كه از همه جا نااميد شده به همان آسايشگاهي كه همسرش در آن بستري است مي رود. دكتر معتمدي رئيس بيمارستان هم قصد كمك به آنها را دارد و آنها را تا حدي به زندگي اميدوار مي كند. در پايان به نظر مي رسد كه بهروز و شيرين از بيمارستان فرار كرده اند و همراه با بچه هايش به آسمان پرواز مي كنند، اما اين يك روياست و آنها در همان بيمارستان مي مانند.

دو 1393

زني براي کار کردن بعنوان خدمتکار وارد زندگي مردي مي‌شود که براي فروختن خانه پدري خود از خارج کشور بازگشته است و داستان زندگي اين دو نفر بصورت موازي با هم روايت مي شود و مشکلات زندگي آنها به تصوير کشيده مي‌شود.

پرونده هاوانا 1384

فيلم درباره دكتري به نام پژمان است كه پا را از خط بيرون گذاشته است. خودش هم اين مسئله را مي داند. بر او معلوم است كه شركت هاي چند مليتي بازارهايشان را آسان به دست نياورده اند كه آسان از دست بدهند. سوء تفاهم عاطفي از يك سو و درگيري با همسرش از ديگر سو آغاز ماجراست.

تیک 1380

مهندس حبيب پور سعيد در شرف نمايندگي مجلس شوراي اسلامي است، اما اتفاقاتي به ظاهر كوچك، مسير او را عوض مي كند و وي را به سمت ديگري مي كشاند. او به راهي مي رود كه مجبور است شخصيت پنهان خويش را فاش كند و سرانجام پاياني غيرمنتظره در انتظار اوست.

نخودی 1388

يك كارگردان تئاتر عروسكي كه در انجام نمايش هايش ناموفق است با هر شكست و تحقير كوچك و كوچك تر مي شود اما ملاقات با نخودي در سرزمين قصه ها، زندگي او را تغيير مي دهد.