خط مقدم 1400
سریال «خط مقدم» که روایت بخشی از دوران حساس و پر التهاب سالهای ۶۳ تا ۶۵ دفاع مقدس است و شهید طهرانی مقدم را محور داستان قرار داده است.
سریال «خط مقدم» که روایت بخشی از دوران حساس و پر التهاب سالهای ۶۳ تا ۶۵ دفاع مقدس است و شهید طهرانی مقدم را محور داستان قرار داده است.
در فصل سوم این سریال ماموران اطفائیه(آتش نشانی) که با گذراندن چندین عملیات،تجربههای زیادی بدست آوردهاند،به کمک این تجارب در حوادث گوناگون عملکرد بهتری از خود ارائه می دهند تا بتوانند جان انسانهای بیشتری را نجات دهند.
یکی از مدیران ارشد به صورت کاملاً اتفاقی به سفر حج میرود و در این سفر اتفاقاتی برایش میافتد که ظاهرش خوشایند نیست، اما همه این اتفاقات ناخوشایند باعث میشود به معنا و مفهومی از سفر دست پیدا کند.
داستان این سریال، به سده نخست هجری برمیگردد و با محوریت شخصیتی به نام شوذب شکل میگیرد.شوذب از یاران علی است، منتهی اکنون خزانهدار کوفه و امویان شدهاست. این سریال شوذب را در میانه عشق بین دو زن ترسیم میکند.
اولین زن ماریا است که زمانی مسیحی بودهاست و خاطرات شیرینی از دوران خلافت علی دارد که به منزل آنها سر میزدهاست و دستگیر فقر و تنگدستیشان بودهاست. دیدن شوذب، ماریا را به یاد علی میاندازد و همین بتدریج علاقه او را به شوذب شکل میدهد. ماریا که پس از مرگ مادر به دیر سپرده شده و به قالب راهبه مسیحی درآمده است، همچنان دل در گرو عشق شوذب دارد و برایش پیامهایی عاطفی میفرستد و در مواجهه بین این دو، شوذب نیز گرفتار عشق ماریا میشود.
اما زن دوم یک یهودی است به نام حمیرا که با شمایل کولیوار خویش، دل شوذب را میفریبد و او را بتدریج با وسوسه به راهیابی بیشتر به دستگاه خلافت امویان، از ایمان دور میسازد.
به این ترتیب این سریال در یک عرصه دوسویه شکل میگیرد: سویهای که نهایتش به سعادت ختم میشود و سویهای که فرجامش جز شقاوت نیست و اکنون شوذب باید بین این تنگنا راهی را برگزیند. شوذب نهایتاً با ماریا ازدواج میکند اما به دلیل رفتوآمدهای مکرر حمیرا نسبت به او بی محبت شده و ماریا او را ترک میکند. ماریا در هنگام زاییدن پسرش از دنیا میرود و شوذب نیز با حمیرا ازدواج میکند. اما چند سال بعد پسر شوذب، زید، اتفاقی عاشق ربابه دختر حمیرا میشود و در این راه کشته میشود. شوذب هم دیوانه شده و ربابه را در مجلس عروسیش میکشد. اما نهایتاً به وسیله سواری از زندان نجات مییابد.
محمد رمضاني فرزند نابيناي هاشم كه در مدرسه نابينايان تحصيل مي كند براي گذراندن تعطيلات به خانه بازمي گردد. هاشم كه پس از مرگ همسر خود با مادرش زندگي مي كند، تصميم به ازدواج مجدد مي گيرد. او به همين منظور محمد را به كارگاه نجاري مي فرستد. مادر هاشم كه به نشان اعتراض در مقابل اين اقدام خانه را ترك كرده بود بعلت بيماري مجبور به بازگشت مي شود و سرانجام در بستر بيماري از دنيا مي رود. هاشم كه با مرگ مادر خود و شنيدن جواب منفي از نامزدش بيش از هميشه احساس تنهايي مي كند به سراغ محمد رفته و او را به خانه بازمي گرداند ولي محمد در ميانه راه بر اثر شكسته شدن پل به داخل رودخانه افتاده و هاشم نيز براي نجات محمد خود را به داخل رودخانه مي اندازد. اما خود نيز گرفتار مي شود. پس از بهوش آمدن با پيكر بي جان فرزندش مواجه مي شود. هاشم كه پس از مرگ همسر و مادرش فرزند كوچك خود را نيز از دست رفته مي بيند او را در آغوش مي گيرد و محمد نيز در آغوش پدر جاني دوباره مي يابد.
محبوبه دختر جنگ زده ي جنوبي كه خانواده اش را در جنگ از دست داده، پس از مدت ها به خانه ي پدري كه اكنون بيش تر به ويرانه اي شبيه است بازمي گردد تا آنجا زندگي كند. او در بدو ورودش به منطقه، با مردي به نام داوود روبرو مي شود كه از پايان جنگ تاكنون مشغول پاكسازي منطقه از مين هاي زمين است. محبوبه به طور تصادفي در خانه اش تانكي را زير آوار پيدا مي كند و تصميم مي گيرد آن را بفروشد. او به مردي افغاني و تنها به نام جمعه كه نگهبان گورستان تانك است پيشنهاد فروش تانك خود را مي دهد. جمعه به او علاقمند مي شود و داوود هم همينطور، اما داوود عشق خود را بروز نمي دهد. روزي بر اثر انفجار مين داوود زخمي مي شود و جمعه او را به بيمارستان مي برد و در برگشت محبوبه به عشق او نسبت به خودش پي مي برد و زماني كه محبوبه و جمعه درگير مي شوند و تانك بدون سرنشين با خيمه ي داوود برخورد مي كند، ناگهان چشمه از زمين مي جوشد.
خانم مينا فهيمي به عنوان مددكار اجتماعي در كانون اصلاح و تربيت پسران مشغول به كار است. يكي از پسربچه هاي بزهكار به نام مهدي كه پدرش را كه راننده ي كاميون بوده بر اثر تصادف از دست داده و مادرش نيز لحظه ي بدنيا آوردن فرزند دومش از دنيا رفته، اما مهدي فوت مادر را قبول نمي كند او عكس خود و مادرش را ديده و در اين بين خانم فهيمي را شبيه مادر خود مي بيند و با بدست آوردن آدرس ايشان از او مي خواهد كه مادرش باشد، اما خانم مددكار قبول نمي كند و مهدي با اصرار تا شب مي ماند تا بالاخره به داخل خانه دعوت مي شود. اما با مراجعه ي مكرر مهدي به خانه ي خانم فهيمي او به مأموران خبر مي دهد اما آن ها موفق به دستگيري او نمي شوند و فرار مي كند. مهدي بار ديگر به منزل مددكار مي آيد و اين بار برخوردش با مهدي تندتر از قبل است چون اين بار او دختر خانم مددكار را بدون اجازه براي خريد كادوي روز مادر با خود به بازار برده است، اما اين بار مأموران كانون مهدي را دستگير مي كنند و فردا وقتي همسايه ي خانم مددكار كادوئي را كه مهدي براي روز مادر خريده بود به خانم مددكار مي دهد، او پشيمان مي شود و به سراغ مهدي مي رود اما او از كانون فرار كرده است.
چهار جوان براي حل مشكل مالي خود گرد هم آمده و با هم مشورت مي كنند. آن ها پس از توافق با هم تصميم به تلاش مجدد براي تهيه پول مي گيرند. اما پس از ناكامي و نااميدي مجدداً گرد هم آمده و عليرغم ميل باطني خود تصميم به سرقت مي گيرند. آن ها با فراهم آوردن مقدمات و تهيه اسلحه به فروشگاهي حمله كرده و پس از سرقت متواري مي شوند. آن ها پس از تعقيب و گريز سرانجام توسط پليس محاصره شده و كشته مي شوند. (لازم به ذكر است كه فيلم در هفت پرده بنام هاي: فتح، اميد، نياز، هجران، عزم، خوف و فنا ساخته شده است.)