برچسب مهدی فخیم زاده

جدال 1364

در روزهاي انقلاب مردي زخمي به خانة دختري جوان به نام روجا،‌ كه با مادر نابينايش زندگي مي كند،‌ پناه مي برد. پدر روجا در مبارزه با مأموران حكومت كشته شده است و روجا تصور مي كند كه مرد زخمي قاتل پدرش را از پا در آورده است،‌ اما هنگامي كه در مي يابد مرد زخمي سارقي حرفه اي است و در درگيري با همدستانش زخمي شده خشمگين مي شود. مرد غريبه خانة آن ها را ترك مي كند و در جدال با همدستان سابقش با سرنوشت ديگري رو به رو مي شود،‌ و زماني كه با بدن زخمي به سراغ روجا مي رود خانه را در مرگ او،‌ كه در درگيري خياباني كشته شده، عزادار مي بيند.

مسافران مهتاب 1366

سليمان در پي بيكاري و فقر، به همراه برادرش نمكي كه معلول ذهني است به شهر رفته و در خانه مراد، برادر ديگرش ساكن مي شود. سليمان در پي يافتن كار از نمكي غافل مي شود ومراد نيز كه از حضور آن ها در شهر به ستوه آمده بود؛ نمكي را تحت آزار و اذيت قرار مي دهد. غفلت سليمان از نمكي به دنبال درگيري كاري و همچنين آزار و اذيت مراد باعث تشديد بيماري نمكي مي شود. نمكي در پي تشديد بيماري و همچنين احساس تنهايي، كودكي را به اشتباه به جاي پسر برادرش گرفته و اقدام به ربودن او مي كند. با تعقيب پليس، نمكي به بالاي ساختمان در حال ساختي مي رود و از پائين آمدن امتناع مي نمايد. سرانجام در پي ناتواني پليس در دستگيري او، بالاخره نمكي توسط سليمان قانع شده و كودك را تحويل مي دهد و پس از آن دستگير مي شود.

خاک و خون 1362

اسد، بزرگ مالك و سرمايه دار روستا، دهقاني به نام كاك خان را زير فشار قرار مي دهد تا زمينش را براي احداث جاده كارخانه به او و اگذار كند. كاك خان امتناع مي كند و براي دادخواهي به شهر نزد شازده، پدر اسد، مي رود. ملاقات شازده نيز مشكلي از كاك حل نمي كند وقتي به روستا باز مي گردد با جسد پسرش رو به رو مي شود، كه افراد اسد به قتل رسانده اند. همسرش نيز از ضربه وارده عقل باخته است. كاك از اسد انتقام مي گيرد. شازده با ايادي خود به روستا مي رود. كاك با كمك شخصي به نام محمد جان قمشه اي تعدادي از همراهان شازده را از پا در مي آورد و پس از كشته شدن محمد جان دستگير و به اعدام محكوم مي شود. كاك خان را براي اجراي حكم به روستاي زادهگاهش مي برند، در آن جا با همكاري گروهي از اهالي نجات مي يابد. كاك از شازده انتقام مي گيرد و به همراه همسرش و تعدادي از اهالي به كوه مي زند.

تشریفات 1364

جواني مشهور به حسن مطرب براي دزدي وارد خانه اي مي شود. در خانه مجاور روحاني اي به نام توحيد با موعظه هاي خود گروهي از اهالي محل را بر ضد نظام سلطنتي مي شوراند. پليس امنيتي براي دستگيري توحيد به محله هجوم مي آورد. در اين ميان حسن نيز بازداشت مي شود و در زندان به دليل شباهت به روحاني شكنجه مي شود. بازجو پي مي برد كه او توحيد نيست، با وعده و وعيد او را به هيت توحيد در مي آورند و در يك مصاحبه تلويزيوني شركت مي دهند. حسن مطرب كه نقش خود را به خوبي بازي كرده است از زندگي مرفهي برخوردار مي شود، اما به دنبال برخوردهاي مردم كوچه و بازار و پدر توحيد، كه در زندان با او آشنا شده، از كرده خود پشيمان مي شود و عليه نظام سلطنتي سخنراني مي كند. پليس او را دستگير و اعدام مي كند.

بهار در پاییز 1366

پدر و مادر چهار برادر در بمباران شهرستان كشته مي شوند و هيچ اثري از جنازه شان بدست نمي آيد. چهار پسر آن ها، هادي (كارگردان سينما)، جعفر (پزشك)، حسن (مهندس) و جلال (دلال) راهي شهر زادگاهشان شده و در آنجا با خانه ي ويران شده شان روبرو مي شوند. پدر به تناوب بر هر كدام از اين برادران و خانواده شان ظاهر مي شود و از آن ها مي خواهد كه به خانه شان بازگردند. برادران جستجوي وسيع را براي يافتن پدر و مادر آغاز مي كنند. آن ها در پايان مي فهمند كه پدر و مادرشان از بمباران جان سالم به در برده اند و اين حوادث به تمامي تمهيدي بوده از طرف پدر و مادر تا آنان را مجدداً به اصلشان بازگرداند.

رنو تهران 29 1369

افشار مردي است كه به حد افراط تابع نظم و مقررات است. همسرش از اين لحاظ با او اختلاف دارد. اتومبيل رنوي آنها، موقعي كه به ميهماني رفته اند ربوده مي شود و كش مكش زن و شوهر موجب مي شود كه مرد خانه را ترك كند و چند روزي را در ميهمان خانه اي كه در دوره ي دانشجويي در آن ساكن بوده به سر برد. او به توصيه ي يكي از همكارانش براي يافتن اتومبيل مسروقه از جوان آس و پاسي كمك مي گيرد. در روزهايي كه افشار با جوان آس و پاس همراه است روحيه اش دگرگون مي شود و پس از يافتن اتاقك اتومبيل همراه همسر و فرزندانش به خانه بازمي گردد.

شتابزده 1370

دو نفر با سوء استفاده از شرايط خاصي كه جامعه در بعد از انقلاب داشت، شروع به مال اندوزي مي كنند و در نهايت وقتي به هدف خود مي رسند رو در روي هم قرار مي گيرند و قصد نابودي يكديگر را مي كنند. در اين مرحله با مرگ روبرو مي شوند كه چهره خود را به آن ها نشان مي دهد. حال زندگي به گونه اي ديگر نمايان مي شود و هر يك به چاره جويي برمي خيزند. اين فيلم قصد دارد در قالبي طنزآلود نحوه برخورد دو آدم سودجو را در مقابله با مرگ بررسي كند.

تاواریش 1372

ايرج براي گريز از دستگير شدن به شوروي مي گريزد. مأموران، در آن سوي مرز، او را دستگير مي كنند. پادرمياني يكي از دوستان قديمي ايرج به نام رضا، كه در خدمت مأموران شوروي است، موجب آزادي ايرج مي شود و پس از مدتي ايرج نزد رضا به جاسوسي برضد دولت شوروي اعتراف مي كند. ايرج هنگام تبعيد به سيبري به كمك يك نگهبان ارمني و دوست او تيگران، كه استاد موسيقي است، مي گريزد. وقتي تيگران در تدارك فراري دادن ايرج و بازگشت او به ايران است رضا و مأموران امنيتي شوروي سرمي رسند و آن دو ناگزير به خانه ي يكي از دوستان تيگران پناه مي برند. يك مرد ارمني و دو ترك مبارز نيز به آنها ملحق مي شوند. ايرج و يارانش پس از جنگ و گريز با مأموران شوروي، رضا را وادار مي كنند كه تعدادي از مبارزان را به ايران بازگرداند. رضا در درگيري با ايرج و تيگران كشته مي شود و آن دو كه زخمي شده اند خود را به خط مرزي مي رسانند.