سرو، سپید، سرخ 1404
سریال "سرو، سپید، سرخ" روایت هایی متفاوت از مواجهه انسان ها با بحران و چالش های مختلف جنگ رمضان است.
سریال "سرو، سپید، سرخ" روایت هایی متفاوت از مواجهه انسان ها با بحران و چالش های مختلف جنگ رمضان است.
اسب ها گریه می کنند داستان عاشقانه ی پسری به نام بهنام که قدرت صحبت کردن ندارد و دل بسته ی معلم جوانش (لیلا زمان) می شود را روایت می کند.
موضوع این فیلم داستانی تخیلی است از پسر جوانی در دوران گذشته به نام شهریار که عاشق دختر ناخدای مشهوری بوده است. زمانی که ناخدا در یک سفر تجاری به چین، دستگیر شده و به زندان افتاده است. شهریار تصمیم می گیرد به چین رفته و ناخدا را آزاد کند و به این طریق موفق شود با دختر ناخدا ازدواج کند. شهریار راهی این سفر شده و پس از طی مشکلات و سختی های فراوان، موفق می شود با امپراطور دیدار کرده و بیگناهی ناخدا را ثابت کند.
داستان فیلم درباره دختری است که به دلیل قضاوت اشتباه یک قاضی، در صدد انتقام از پسر او بر میآید و در این مسیر اتفاقاتی روی میدهد.
داستان این فیلم به زندگی زنی میپردازد که تصمیم میگیرد در کشوری که حقوق زنان در آن بهشدت محدود شدهاست، خواستههای خود را برآورده کند.
کوروش زند یک سوپراستار جوان سینما است که موفقیت و شهرت، او را به آدمی مغرور و خوش گذران و غرق در فساد تبدیل کرده است. سر صحنه فیلمبرداری یکی از فیلم هایش دختر نوجوانی سعی می کند خودش را به او نزدیک کند و کوروش، دخترک را که خودش را رها عظیمی معرفی می کند، به خانه اش می برد. رها ادعا می کند که دختر کوروش از نخستین زن زندگی او مهناز است؛ زمانی که او در شانزده سالگی با مهناز آشنا شده بود...
ترکیبی از سینمای واقعگرا و انیمیشن در فضایی فانتزی که داستان جستجوی دو پسر بچه را نشان میدهد. سینا که به دلیل جنگ با آدمهای بد و آسیب دیدن به بیمارستان رفته، با پسری به نام سپهر آشنا میشود. پیرمردی مشکوک به نام بیوک (رضا شفیعی جم) در بیمارستان است که قوطی اسرارآمیزی دارد. سینا و سپهر که نسبت به قوطی کنجکاو هستند، آن را میدزدند و در اتاق دختری غمگین و بیمار به نام ریحانه پنهان میشوند. خاله رؤیا (ترانه علیدوستی) پزشک بیمارستان قصهای دربارهی سنگ سیاهی برای آنان تعریف میکند که زیر درختی دفن است و بیماران را شفا میدهد. سینا و سپهر سنگ سیاهی را در اتاق بیوک پیدا میکنند و با دفن آن زیر درخت، برای ریحانه دعا میکنند. با جادوی سنگ سیاه آنان وارد دنیایی خیالی میشوند.
«ایتالیا ایتالیا» داستانِ جوانی است به اسم نادر (حامد کمیلی) که عاشق ایتالیاست. او در دانشگاه ادبیات ایتالیایی خوانده، کتابهای ایتالیایی ترجمه میکند، دربارهی ایتالیا و تاریخش کتاب مینویسد، دستبندی به شکل پرچم ایتالیا به دستش دارد، موزیک ایتالیایی گوش میکند و رویایش این است که برود «ایتالیا زندگی کند. ایتالیایی زندگی کند.» (بخشی از نریشن فیلم). تا اینکه به صورت اتّفاقی برای بازی در یک سکانس به یک پروژهی سینمایی معرّفی میشود که دستیار کارگردانش برفا (سارا بهرامی) است. و این شروع رابطهی این دو است. رابطهای که نهایتاً به عشق و ازدواج منجر میشود و بعد زوال آغاز میگردد…