گمیچی 1394
حسن نوجوانی است که سعی دارد کشتی به گل نشسته پدرش را احیا کند.
حسن نوجوانی است که سعی دارد کشتی به گل نشسته پدرش را احیا کند.
فیلم شوخی ممنوع ، درباره سه دوست قدیمی است که هر بار برای هم نقشه ای می کشند و شوخی هایی انجام می دهند که برایشان دردسر ساز می شود. یکی از این شوخی ها دردسر بزرگی برای هر سه شان به وجود می آورد....
مهندس مرد پا به سن گذاشته اي است كه از همسر و پسرش جدا شده و تنها زندگي مي كند.در شبي كه قرار است آن دو از خارج برسند صداي زني روي پيغام گير تلفن خانه ي مهندس توجه او را جلب مي كند. زن مي گويد كه شماره را تصادفي گرفته و مي خواسته پيش از خودكشي به كسي خبر بدهد.مهندس اول سري به پدر و مادر پير و مستأصل و غرغرويش مي زند و بعد راه خانه ي دختر را در پيش مي گيرد. دختر آنجا نيست، در عوض زن جواني هست كه ادعا مي كند دوست دختر است. آن دو با هم به چند بيمارستان سر مي زنند. دختر مي گويد بازيگر است و بعد مرد را دعوت مي كند به ديدن نمايشگاهي با نام «پرواز». گروهي دور هم جمع شده اند و ظاهراً نمايشگاهي از «آثار مفهومي» برگزار كرده اند به نفع كودكان افغان. مهندس در آنجا تصوير خواننده زن افغان را مي بيند و به ياد خاطرات گذشته اش مي افتد. در راه بازگشت از آنجا دختر به سينمايي خالي مي رود و معلوم مي شود كه بازيگر هم نيست. مهندس دختر را گم مي كند و با واسطه ي يك زن مشكوك خياباني به خانه اي مي رود كه خورشيد، همان خواننده ي افغان، سال ها در آنجا زندگي كرده. رابطه ي ميان خورشيد، دختر و مهندس چندان واضح نيست اما در آخر دختر همان جا به سراغ مهندس مي آيد.
رضا گلزار كه ستاره محبوب جوان ها در سينماست، به تازگي با درخواست همسرش سيمين و به رغم علاقه اي كه هنوز ميان آنها وجود دارد، از هم جدا شده اند. برادر سيمين، عطا كه دوست رضاست و كليدهاي متعدد خانه را دارد، همچنان رابطه اش را حفظ كرده و رفت و آمد مي كند و در عين حال براي سيمين خبر مي برد. دوستان سيمين هم به نوعي درگير ماجرايند. ليدا كه يك وكيل ضد مرد است، در پي تنبيه هر چه بيشتر رضا و ادامه جداييست و مهريه سيمين و دو دانگي كه از خانه سهيم است، بهانه خوبي براي ليدا است تا سيمين را تحريك و تشويق به انتقام از رضا كند.
دوستش بيتا كه شيفته گلزار است، همه كار مي كنند تا به او نزديك شود اما با بي اعتنايي او روبرو مي شود. دوست ديگرشان فرنگيس بيشتر دل در گرو عطا دارد و حواسش به اوست. همزمان با اين ماجراها، دختر جواني كه نام او هم سيمين است و از بستگان همسايه پير طبقه بالاييست از فرنگ سر مي رسد. موقعي كه روز قبل، زن و شوهر پير طبقه بالا براي شركت در مراسم ختمي رفته اند و مهمان نيامده خود را به گلزار سپرده اند، رفتار سيمين دوم به فراخور كشوري كه در آنجا زندگي كرده، صميمانه تر از حد انتظار و عرف است. سيمين اول خبردار مي شود و به بهانه هاي مكرر وارد خانه مي شود و اعلام موجوديت مي كند.
سرانجام پس از آنكه سيمين دوم به حساسيت ماجرا پي مي برد، در پي حادثه اي اتفاقي براي سيمين اول، به صورت پنهاني با او همكاري مي كند تا زندگي مشتركشان سربگيرد. با طرح و اجراي دروغين حاملگي سيمين اول، گلزار كه عاشق بچه است متحول مي شود اما چند قدم مانده به شروع دوباره، به گونه اي تصادفي متوجه دروغ بودن ماجرا شده و عصباني و دل شكسته، عازم مكان خلوتي در شمال مي شود. با يادآوري فرنگيس، سيمين اول نيز به همان جا مي رود و تصادفي حرف هاي گلزار را با كودك فال فروش مي شنود، كه چقدر همسرش را دوست دارد. آنها سرانجام آشتي مي كنند و در راه بازگشت، نشانه اي ديده مي شود كه اين بار گويا واقعاً فرزندي در راه دارد.
ساره و سوده، خواهراني كه والدينشان را در زلزله از دست داده اند زندگي خوبي در كلبه اي در كوهستان هاي شمالي دارند. ساره مرد جواني به نام پارسا را كه راهش را گم كرده به كلبه مي آورد. پارسا فردا از آنها جدا مي شود اما به علت مصرف قرص هاي روانگردان به كلبه برمي گردد و به سوده تجاوز مي كند و مي گريزد. ساره تصميم مي گيرد از پارسا انتقام بگيرد و راهي تهران مي شود كه به او خبر مي دهند سوده خودكشي كرده است. ساره از طريق زن و برادرزن پارسا مي فهمد كه او مردي هوسران است و به علت ورشكستگي از دست طلبكاران فراري است و اكنون در مسافرخانه اي در بندرعباس منتظر خروج از كشور. ساره راهي جنوب مي شود. در راه با دختري بيپناه به نام معصومه كه به زور به فساد كشيده شده آشنا مي شود. در طول مسير، اين دو با زن پاك و راهزني كه توبه كرده روبرو مي شوند. نگاه ساره به زندگي عوض مي شود و از انتقام صرف نظر مي كند، اما به درخواست معصومه راهي بندر مي شوند تا دريا را ببينند. در آنجا زني جنوبي براي انتقام از پارسا او را كشته است. ساره و معصومه زندگي تازه اي را شروع مي كنند.