نیلگون 1398
نیلگون به اصرار پدرش با سیروان قرار می گذارد اما دل او نزد شهاب است. با این حال…
نیلگون به اصرار پدرش با سیروان قرار می گذارد اما دل او نزد شهاب است. با این حال…
زنی به نام سیما (با بازی بهنوش طباطبایی) در زندگی زناشوییاش به بنبست رسیده است. او تصمیم میگیرد برای خروج از بحران، مدتی را نزد پدر و مادرش (با بازی جمشید مشایخی و بهناز توکلی) و به دور از همسرش امیر (فرهاد مهادیان) بگذراند. در اینجاست که او با وقایع گوناگونی روبرو میشود و متوجه میشود که ریشه این همه مشکل، در گذشته است و او ناگزیر برای حل مشکلات، باید سفری به گذشته بکند ...
داستان مجموعه دربارهٔ پدر میانسالی به نام «اسدالله» است.اسداللهخان پدری مهربان،خانوادهدوست،دلسوز و در عین حال سختگیر و پرصلابت است.به باور او همهٔ پسرانش پس از ازدواج میبایست در خانهٔ بسیار بزرگ او زندگی کنند.او چنین سیاستی را در مورد دو دخترش «مهری» و «زری» در پیش نگرفته و به همین جهت آنها دارای زندگی مستقلی هستند.
ماجرای اصلی فیلم از ازدواج آخرین فرزند او «ناصر» آغاز میشود.ناصر که با دخترعموی خود «آذر» وصلت کرده به ناچار باید همانند دو برادر بزرگتر خود در خانهٔ پدری زندگی کند.اما همسرش آذر که شاغل است و استقلالطلب و لجباز،زندگی در خانهٔ پدرشوهر را منطقی نمیداند و شروع یک زندگی کاملاً مستقل و بهدور از دخالتهای دیگران را طلب میکند...
موضوع داستان بدین ترتیب است که دکتر اکرمی، که فردی وارسته و با ایمان است قبل از مرگش وصیت میکند که قرنیه چشمش به عبدالله صدوق که او نیز فرد متدینی است برسد. اما رؤیا دختر دکتر اکرمی با اصرار فراوان چشم پدر را به چشم نامزدش دکتر مودت که او نیز مشکل بینایی دارد پیوند میزند. بتدریج مودت چیزهای عجیب و غریبی میبیند. اولین بار روح پیرمردی را میبیند که از بدنش جدا شده و در دفعات بعدی افراد گناهکار را در آتش مشاهده میکند. در واقع هر کسی را که میبیند او را با تجسم اعمالش مشاهده میکند. او تصمیم میگیرد که افراد گناهکار را به قتل برساند، اما با رهنمودهای روحانی محل متوجه میشود که این کار اشتباه است. نهایتاً رؤیا اکرمی پس از گناهان بسیار در حالی که قصد کشتن مودت را دارد، میمیرد و مودت او را در میان آتش دوزخ مشاهده میکند. این آخرین گناه رؤیا بود…
این فیلم زندگی مردی به نام طاها ریاحی که تاجر دارو است را روایت میکند که با بروز اتفاقاتی دگرگون شده و سرنوشت عجیبی برای او و دخترش رقم میخورد. او پس از سالها به ایران بازمیگردد و به دنبال دختر گمشده خود میگردد و متوجه میشود که نادر و زیور، خواهرزاده و همسر خواهرزادهاش، نتوانستهاند از دخترش نگهداری کنند و دخترش از خانه به دلیل آزار و اذیت آنها فرار کرده و میان گروههای تکدیگری سر درآورده است. زیور و نادر سعی دارند دختر خودشان که بیتا نام دارد را جای باران، دختر طاها، جا بزنند اما اوضاع آنطور که باید پیش نمیرود و باران به دنبال پدر خود میگردد و این در حالی است که شکیب سردسته تکدیگرها قصد اخاذی و به دست آوردن پول از طریق این خانواده را دارد؛ در این میان کیانوش پسر جوانی که از زمان کودکی با باران در سر چهار راه آشنا شده بود و او را به شکیب معرفی کرده بود عاشق باران شدهاست و در این حال شکیب توسط یکی از پسران تکدی گری کشته میشود و همسر او آفرین به دلیل بچه در شکم داشتن و خونریزی پیش از حد میمیرد و نادر با خانواده به سمت یک بندر میروند تا با دوست نادر دیدار کنند دوست نادر به نادر پیشنهاد میدهد که خودش به مالزی بروند وخانواده به مرز ترکیه بروند ولی نادر گول میخورد و معلوم نمیشود چه اتفاقی برایش میافتد و زیور و بیتا در تونل تصادف میکنند و بیتا به بیمارستان منتقل میشود طاها هم دختر خود را پیدا میکند و زیور هم به گدایی میافتد.
قصه از زمان حال و از جایی آغاز میشود که «پریا» با بازی لادن مستوفی پس از چند سال دوری از ایران به کشور بازمیگردد. در شرایطی که پریا همچنان از ازدواج قدیمیاش سرخورده است، وارد رابطهای عاطفی با کیوان، پسرخالهاش (امیرحسین آرمان) میشود. زوج تازه به امید آغاز زندگی تازه، مشکلات را یک به یک از سر راه برمیدارند اما برخی اتفاقها مانند مبتلا شدن کیوان به ایدز، مشکل حضانت پریا و … زندگی این زوج را تحت تاُثیر قرار میدهد.
البرز شیمیدان ساکن آلمان است . پدرش خسرو و مادرش خورشید در ایران زندگی میکنند. البرز با دختری به نام سارا که در ایران زندگی میکند و برای درمان بیماری پدرش به آلمان آمده، آشنا میشود و با او نامزد میکند. او قرار است در ترکیه با سارا ازدواج کند. همهچیز برای یک مراسم به یادماندنی مهیا است که خبر میرسد پدرش به کما رفته است. البرز با گذشتهای مبهم، از بازگشت به ایران هراس دارد اما برای آخرین ملاقات با پدر، راهی جز بازگشت به ایران ندارد، ولی بنابر مشکلاتی او مجبور است که به صورت قاچاقی به ایران بیاید. با وجود اصرار فراوان مادر البرز برای بازنگشتن او به ایران، البرز تصمیم خود را گرفته است. وقتی او باز میگردد هیچکس او را نمیشناسد و او را فرهاد بابایی خطاب میکنند و کسی جز قاچاقچی او را به خاطر ندارد ....