برچسب منصور تهرانی

خبرنامه 1366

دو برادر به نام‌های «یدالله» و «اسماعیل» در قهوه‌خانه بینِ راهی پدرشان در حاشیه جاده قم-اراک در روستای راهجرد کار می‌کنند و در جریان پیروزی انقلاب اسلامی قصد دارند با فعالیت سیاسی، مردم روستای خود را با پخش اعلامیه از اخبار روز مطلع کنند. اعلامیه‌ای که آنها بین مردم پخش می‌کنند «خبرنامه» نام دارد.

مسافر شب 1359

يك راننده ي تاكسي پسرش را براي ادامه ي تحصيل به اروپا مي فرستد، اما پسر، كه بي بند و بار است، به فساد آلوده مي شود. يكي از دوستانش او را به عضويت يك شبكه ي قاچاق و توزيع مواد مخدر، كه زير نظر زني با نفوذ اداره مي شود، در مي آورد. جوان در جريان مأموريت حمل محموله ي قاچاق، درايران، دستگير مي شود، اما به فرمان رهبر شبكه از زندان آزاد مي شود به جاي او معتادي را، كه درخيابان جمشيد دستگير كرده اند، محاكمه و به عنوان حامل محموله ي كشف شده به جوخه ي اعدام مي سپارند. جوان، كه از اين واقعه متأثر است ، برضد قاچاقچيان به مبارزه برمي خيزد و در يك درگيري به شدت مجروح مي شود. رفتگر شهرداري جسد نيمه جان او را در خيابان مي يابد و با تلفن تقاضاي آمبولانس مي كند. تاكسي كشيك كه پدرجوان راننده ي آن است، به محل مي‌ آيد و پسر را به بيمارستان حمل مي كند.

از فریاد تا ترور 1359

سه دوست قديمي ـ حسين، داوود و رضا ـ پس از پانزده سال يكديگر را مي يابند. حسين در دام اعتياد گرفتار است، داوود راننده ي خصوصي رئيس دادرسي ارتش است و رضا عضو يك گروه زيرزميني مسلح است. رضا وظيفه دارد كه رئيس دادرسي ارتش را ترور كند. حسين، بر اثر اعتياد تنها و رنجور در خيابان جمشيد مي ميرد. داوود در عملياتي كه رضا و گروهش براي ترور تيمسار انجام مي دهند كشته مي شود و رضا، كه زخمي شده است، از راه جوي آب از مهلكه مي گريزد.

برگ و باد 1363

زهره پس از مراجعت از سفر فرنگ براي ديدار مادر به چالوس مي رود. اما مي فهمد كه مادر خود را در دريا غرق كرده است. خدمتكار خانه مي گويد كه علت خودكشي اختلاف خانوادگي بوده است. زهره از ناراحتي بيمار مي شود. فصل پاييز است و برگهاي درخت روبروي پنجره او تك تك به زمين مي افتند. او در اين انديشه است كه با جدا شدن «آخرين برگ»‌ خواهد مرد. معالجه پزشك مؤثر نمي افتد. شبي كه يك برگ بر درخت مانده بابامراد، باغبان خانه به بالين زهره مي رود و او را دلداري مي دهد. فرداي آن روز، زهره پرده ي اتاق را كنار مي زند و برگ را بر درخت مي بيند.

بازرس ویژه 1360

كارگران يك معدن ذغال سنگ در زير فشار زورگوئيهاي كارفرما و مباشر معدن جان به لب شده اند. تعدادي از معدنچيان به خاطر مبارزه شان يا جان خود را از دست داده اند و يا به دليل كفي نان نسبت به جريانات جاري بي تفاوت شده اند. اينك از ميان كارگران شخصي براي مبارزه با زورگوئي ها قد افراشته است. او به مناسبت فرا رسيدن عاشورا، ديگر معدنچيان را دور خود جمع كرده و آنها را ترغيب به مبارزه مي كند. وي علي رغم تهورش دچار يك توهم است و سرمنشأ ظلم را نمي شناسد. او تصور مي كند اگر كارفرما و مباشر نباشند، اثري از ظلم نيز نخواهد بود، به همين جهت اميد خود را به بازرس ويژه اي بسته است كه از سوي سازمان بازرسي شاهنشاهي به منطقه اعزام خواهد شد. بعد از آمدن بازرس، او به واقعيات پي مي برد و راه جديدي از مبارزه را برمي گزيند.

حادثه 1363

همسر احمد ضيايي، دبير تاريخ در تصادف با اتومبيل دو آمريكايي به نام هاي اردوارد و پل به شدت زخمي مي شود. قانون «كاپيتولاسيون» (مصونيت سياسي و اجتماعي آمريكايي ها در ايران) مانع از دستگيري و محاكمه آنها است. احمد عليه دو آمريكايي شكايت مي كند، اما به جايي نمي رسد در اين ميان همسرش فوت مي كند. احمد پس از فوت همسرش در كلاس درس برضد مصونيت سياسي و اجتمايي آمريكايي ها سخن مي گويد و با طرح نقشه اي، اردوارد را از پا درمي آورد، اما دستگير و روانه زندان مي شود. پس از دستگيري او همكار و دوست صميمي احمد روي تخته سياه كلاس مي نويسد: آخر كاپيتولاسيون.