برچسب ملیحه نظری

طالع سعد 1374

در يك سرزمين افسانه اي پسري در غلاف دنيا مي آيد و مردم بر اين عقيده هستند كه او مي تواند شر حاكم ظالم را از سر مردم كوتاه كند، اما حاكم از به دنيا آمدن كودك مطلع مي شود و دستور قتلش را مي دهد وليكن كودك نجات مي يابد و در دامان زن و مرد ميانسالي كه فرزندي نداشتند، جوان برومندي مي شود سعد كه از قضا روزي حاكم را در شكارگاهش از مرگ نجات مي دهد و حاكم با نشانه هايي كه مي گيرد در مي يابد جوان همان كودكي است كه قرار بود به قتل برسد، پس نامه اي محرمانه مبني بر به قتل رساندن جوان خطاب به همسرش مي نويسد و از جوان مي خواهد كه آن را به قصر برساند، اما در راه كوتوله هاي جنگل كه دوستان سعد بودند حكم حاكم را مي خوانند و متن را عوض مي كنند و در دستور جديد تأكيد بر ازدواج سعد با دختر حاكم مي كنند. حاكم در برگشت به قصر، از موضوع مطلع مي شود و دخترش را زنداني مي كند و آزادي او را منوط به رفتن سعد به سرزمين ديو و آوردن چند تار موي ديو مي داند. اما سعد با شجاعت تمام و گذشتن از خوان هاي بسيار موفق مي شود و چون با سكه هاي طلا باز مي گردد، پادشاه هم طمع مي كند و راهي سرزمين ديو مي شود.

بوی کافور عطر یاس 1378

بهمن فرجامي فيلمسازي است كه پس از سال ها دوري از فيلمسازي مي خواهد به سفارش تلويزيون ژاپن فيلم مستندي درباره آداب و رسوم پس از مرگ در ايران بسازد. او در سالروز مرگ همسرش به بهشت زهرا مي رود و در راه زن جواني را سوار مي كند و زن جنين بچه اي مرده را در ماشين جا مي گذارد. در بهشت زهرا معلوم مي شود كه در گور كناري قبر زنش (كه متعلق به اوست) كس ديگري را خاك كرده اند. او به سراغ وكيلش مي رود تا اين امور را رفع و رجوع كند. بعد باخبر مي شود كه دوست نويسنده اش ـ امير ـ به طرز مشكوكي گم شده و براي يافتنش به سردخانه بيمارستاني مي رود. اين دوست بعدتر پيدا مي شود و موقتاً خيال فرجامي راحت مي شود. مقدمات فيلم مستند ـ كه حالا عملاً تبديل به فيلمي درباره مرگ خودش شده ـ ادامه مي يابد؛ خريدن ترمه، سفارش حجله، و انتخاب بازيگران. فرجامي به مادرش نيز كه دچار آلزايمر شده سرمي زند و برايش قصه مي خواند. در اين ميان خبر مرگ دوست نويسنده اش باعث ايست قلبي او مي شود. پس از آن تصميم مي گيرد قرار فيلمبرداري را لغو كند. فردا صبح فرجامي از خواب برمي خيزد و درمي يابد كه مرده و همه بستگان و گروه فيلمبرداري براي اجراي مراسمي (به قول او) بدسليقه آمده اند. تلفن زنگ مي زند؛ پسر فرجامي كه خبر تولد نوه اش را مي دهد. مرگي در كار نيست، همه چيز كابوسي بيش نبوده است.

تا مرز دیدار 1368

قرار است تيم ملي فوتبال ايران براي انجام بازي هاي آسيايي به خارج از كشور اعزام شود، اما يكي از بازيكنان اصلي تيم به نام مصطفي موسوي اطلاع مي يابد كه برادرش، مرتضي، در جبهه مفقود شده است. او از همراهي با تيم خودداري مي كند و براي يافتن مرتضي عازم جبهه مي شود. مصطفي با كمك هاشم، همرزم برادرش، به محلي كه آخرين بار مرتضي ديده شده است مي رود، اما پس از در گرفتن ماجراهايي هاشم كشته و مصطفي مجروح و به پشت جبهه منتقل مي شود.

ستاره های سربی 1381

در مسابقات پارالمپيك معلولان جهان، نريمان شكري، رزمنده ايراني با كامل سعدون، افسر عراقي مواجه مي شود كينه قديمي آن دو دوباره سر بر مي آورد. اين برخورد، بهانه اي مي شود براي رجعت به گذشته و روزهاي پر التهاب جنگ...

جایی برای زندگی 1383

با شروع جنگ، خانواده بزرگ عيدي محمد كه ساكن استان ايلام است، با مسائل و مشكلاتي رو به رو مي شود. يكي از دامادهاي او عراقي است و تصميم مي گيرد همراه با داماد ديگر به عراق برود. به همين سبب رعنا و حامد كه هر دو نوه عيدي محمد هستند و قرار است ازدواج كنند، بايد از هم جدا شوند. عيدي محمد مي گويد كه رعنا و حامد بايد ازدواج كنند و بردن رعنا معني ندارد و پدر رعنا نيز مي گويد از نظر او هيچ دل بستگي وجود ندارد و رعنا در عراق ازدواج خواهد كرد. به رغم تصميم بزرگترها رعنا به حامد قول مي دهد كه براي پيدا كردن او حتماً باز خواهد گشت و قرار آن ها اين است كه حامد آخرين نشاني خود را در جيب مترسك مزرعه بگذارد. وقتي خانواده رعنا به مرز مي رسند، به دليل اضطراري بودن اوضاع و مقاومت نيروهاي ايراني و عراقي، ناچار مي شوند مدتي سر مرز و در كنار پاسگاه ايراني بمانند و رعنا از فرصت استفاده مي كند تا پيش حامد برگردد، اما در نهايت به اجبار و فشار پدرش دوباره پيش خانواده اش برمي گردد. حامد نيز كه نگران رعنا است وقتي دوباره به مزرعه برمي گردد اسير عراقي ها مي شود. عيدي محمد كه بي قراري عروسش (مادر حامد) را مي بيند به جستجو حامد مي رود و پي مي برد كه خانه اش تبديل به ستاد عراقي ها شده و او نيز دستگير مي شود. هر دو داماد عيدي محمد با تعدادي از مهاجران عراقي در نزديك مرز با عراقي ها درگير مي شوند و پدر رعنا زخمي و ديگري كشته مي شود. رعنا كه دوباره موقعيت را مناسب مي بيند از خانواده اش مي گريزد تا به مزرعه و پيش حامد برود. او سوار يك كاميون مي شود و حامد نيز با استفاده از درگيري نيروهاي ايراني و عراقي، فرار مي كند تا رعنا را پيدا كند. رعنا و حامد يكديگر را پيدا نمي كنند و نيروهاي ايراني هم عراقي ها را از خانه عيدي محمد بيرون مي كنند؛ در حالي كه به نظر مي رسد همه چيز آرام است، عيدي محمد دوباره تصميم مي گيرد در خانه اش بماند و آن جا را دوباره آباد كند. در لحظه هاي آخر حامد نيز به او مي پيوندد.

شاخ گاو 1374

امير پسر نوجوان شهرستاني است كه به قصد ديدار مادربزرگش براي اولين بار با قطار راهي تهران مي شود، اما در داخل كوپه ي قطار مردي از خواب آلوده بودن امير استفاده مي كند و پول هاي او را به سرقت مي برد. امير تا متوجه مي شود به دنبال مرد مي رود و با اينكه شوهر خاله ي خود را مي بيند، اما ترجيح مي دهد كه دزد پول ها را تعقيب كند، او در راه يافتن دزد با پسر بچه اي به نام نادر آشنا مي شود كه با فهميدن موضوع به امير قول مي دهد كه با كمك دوستانش، طي نقشه اي حساب شده، دزد را به دام بياندازند. بچه ها به همراه امير بعد از تعقيب و گريزي مفصل و طولاني بالاخره دزد را تحويل پليس مي دهند و امير و پول هايش را به مادر بزرگ مي رسانند.

خانه ای روی آب 1380

دكتر سپيدبخت شبي موقع رانندگي فرشته اي را زير مي گيرد و دستش با لمس انگشتان فرشته زخمي عميق برمي دارد. فردا وقتي دكتر به بيمارستان مي رود، مسؤول بخش به او مي گويد پسربچه اي حافظ قرآن را كه بيهوش شده، اشتباهاً به بخش درماني دكتر (زنان و زايمان) منتقل كرده اند. دكتر در بيمارستان با يكي از همكاران قديمي اش كه سابقاً ميان آنها رابطه و علاقه اي بوده برخورد مي كند. ژاله منشي دكتر از او به دليل رابطه گذشته شان و اينكه دكتر در نهايت باعث شده ديگر هيچ وقت نتواند بچه دار شود گلايه مي كند. دكتر براي ديدن پدر پيرش به خانه سالمندان مي رود و بين آنها برخورد تلخي صورت مي گيرد. دكتر به ژاله مي گويد مدتي است سرنشينان يك پيكان سفيد در تعقيبش هستند و از او نشاني يك نصب كننده دزدگير را مي گيرد. ماني پسر جوان دكتر سپيدبخت پس از پانزده سال به كشور مي آيد، اما در فرودگاه به جرم حمل مواد مخدر بازداشت مي شود. دكتر بالاخره موفق مي شود ماني را خلاص كند، اما نيمه شب مي فهمد پسرش در حال تزريق مواد مخدر است و تصميم مي گيرد او را براي ترك اعتياد به كلينيك ببرد. پسر از كلينيك مي گريزد و دكتر كه در جست و جوي پسرش به جنوب شهر رفته اتفاقي پدر ژاله را مي بيند و متوجه مي شود كه او مدت هاست با خانواده اش ارتباطي ندارد و تنها زندگي مي كند. ژاله با تعقيب كنندگان دكتر سپيدبخت در ارتباط است و رفت و آمدهاي دكتر را به آنها خبر مي دهد. آنها سپس سراغ نصب كننده دزدگير خانه دكتر مي روند و با ارائه كارت و مداركي از او رمز دستگاه دزدگير را مي گيرند. دكتر در بيمارستان كاموايي رنگي مي بيند و رد آن را مي گيرد و به اتاقي كه پسر قاري قرآن در آن خوابيده مي رسد. پسر از خواب بيدار مي شود و به دكتر مي گويد او را با خودش ببرد. دكتر با صداي آژير خطر بيدار مي شود و مي فهمد چند مرد سياه پوش به خانه او وارد شده اند. او پسر حافظ قرآن را در كمد پنهان مي كند و به طبقه پايين مي رود، اما مورد حمله مهاجمان سياه پوش قرار مي گيرد و با ضربه هاي متعدد چاقوي آنها كشته مي شود.