برچسب معصومه کریمی

حیرانی 1395

سریال حیرانی داستان زندگی پولاد مرزبان است که برای همراهی مادربزرگ بیمارش پس از سال‌ها به ایران بازمی‌گردد،غافل از آن‌که مجموعه‌ای از رویدادها او را به ورطهٔ حیرانی می‌کشانَد.

زیر آسمان شهر 1380

در این سریال، در قالب روایتی طنز، زندگی قشرهای مختلف شهر در کنار یکدیگر به تصویر کشیده شده‌است. تمام داستان در قسمت اول در یک آپارتمان می‌گذرد که چند همسایه در آن زندگی می‌کنند؛ از جمله یک دکتر و پسرش، زن و شوهری جوان و پیرزنی با دخترش.

در قصه ها زندگی می کنند 1395

اپیزود اول از این مجموعه داستان زندگی نانوایی را روایت می‌کند که بعد از مدتی نانوایی را می‌خرد، اما به تدریج برکت از این نانوایی می‌رود و مردم کمتر به آنجا مراجعه می‌کنند. در جریان همین داستان مشخص می‌شود که علت این ورشکستگی نانوایی، پول حرام و در واقع حق بچه یتیم هست که بابت خرید مکان نانوایی پرداخت شده است.

اپیزود دوم این سریال هم درباره قضاوت و عدالت در هر شرایطی است.

اپیزود سوم این مجموعه نیز بر مفهوم خیرخواهی و نیکوکاری و بازگشت عمل خیر به هرکس اشاره می‌کند و سعی شده تا این مضمون در لایه‌های داستان به مخاطب القاء شود.

اپیزود چهارم، داستان مردخیری است که صاحب یک پرورشگاه است و در سردخانه بیمارستان به زندگی برمی گردد و پس از آن به تدریج پی به ماجرای مرگ خود می‌برد .

اپیزود پنجم هم داستان زنی را رویات می‌کند که صاحب فرزند نمی‌شود و از طرفی دچار سوتفاهماتی با همسر خود است.

اپیزود ششم این مجموعه نمایشی به تعهد اخلاقی و رابطه‌های کاری در عین روایت یک قصه ملودرام مربوط است.

دوردست ها 1395

کارخانه روغن سازی دو شریک بنامهای رسول و صادق دچار بحران مالی می شود. صادق که فعالیتی دیگر راه انداخته سهام خود را می فروشد و سرمایه داری بنام حبیب به پیشنهاد عماد که مورد اعتماد و همه کاره اوست سهام کارخانه را می خرد و عماد به همراه رسول به اداره کارخانه مشغول می شوند. رفته رفته معلوم می شود که عماد با نقشه ای قبلی برای ضربه زدن به رسول به او نزدیک شده است و ....

جاده عشق 1372

سارا، خانم معلمي ساكن روستاي مؤمن آباد، بر اثر تصادف با كاميون آسيب مي بيند. پزشك معالج او داروي كميابي را تجويز و زنده ماندن معلم جوان را منوط به رسيدن دارو در اسرع وقت مي كند. يكي از همكاران سارا از خواهر خود مريم كه در رشته ي كارگرداني تئاتر در تهران تحصيل مي كند، كمك مي طلبد. مريم، كه در تدارك است نمايش نامه ي «آخرين شام ژاندارك» را به عنوان پايان نامه ي تحصيلي خود به صحنه ببرد، با تلاش فراوان دارو را به دست مي آورد و به همراه يكي از همكارانش به نام شيرين به طرف روستا حركت مي كند. خواهرش نيز كه از تأخير او نگران شده با راننده ي مجروح كاميون براي يافتن دارو به شهرهاي اطراف مي رود. مريم و همكارش در راه با كوكب، زني روستايي، و دختر بچه ي بيمارش فاطمه مواجه مي شوند و آنها را براي رساندن به درمانگاه سوار اتومبيل خود مي كنند. وقتي پزشك درمانگاه همان دارو را براي نجات جان دختر بچه تجويز مي كند آنها از نو براي تهيه ي دارو بسيج مي شوند.

روز شیطان 1373

يكي از گروهك‌هاي سلطنت طلب در پاريس طرحي براي براندازي در دست اجرا دارد و از حمايت بعضي از صاحبان قدرت در آمريكا برخوردار است. مرحله اول اين طرح وارد كردن تدريجي قطعات يك بمب اتمي كوچك است. مرحله ديگر جاسازي آن در داخل يك چمدان است تا يك هفته قبل از بازديد نمايندگان آژانس بين المللي انرژي هسته‌اي از تأسيسات اتمي ايران، جنب استاديوم يكصدهزار نفري آزادي منفجر كرده و با اين كار حكومت ايران را متهم به زير پا گذاشتن قراردادهاي كنترل سلاح‌هاي هسته‌اي كنند. قطعات بمب به وسيله يازده نفر به صورت جداگانه و تحت پوشش وسايل معمولي مسافرين وارد كشور مي‌شود، اما با تصادفي كه براي يكي از حاملين بمب پيش مي‌آيد، قطعه‌اي از بمب به دست مأمورين وزارت اطلاعات مي‌افتد و...

دیدار 1373

دوربين ژانت پطروسي، دختر دانشجوي عكاسي، هنگام عكس گرفتن از گل ها و گل فروشي ها در بازار به سرقت مي رود، امير ـ جواني كه به همراه پدرش باغ گل دارند و گل هايشان را در‌ آن بازار مي فروشند ـ دزد را تعقيب مي كند و دوربين ژانت را پس مي گيرد. امير به بهانه گرفتن عكس هاي چاپ شده خود و پدرش كه توسط ژانت گرفته شده اند، به سراغ اين دختر مسيحي مي رود. با جدي شدن رابطه، امير از ژانت تقاضاي ازدواج مي كند، ولي ژانت تقاضاي اين پسر مسلمان را نمي پذيرد؛ ضمن اين كه پدر و مادر او نيز با اين وصلت مخالفند. ماتيوس، برادر ژانت، به عنوان سرباز به جبهه مي رود و اندكي بعد امير نيز عازم جبهه مي شود. ژانت كه حالا به عنوان تنها فرزند خانه در مركز توجه است، در يك بمباران هوايي پدر و مادرش را از دست مي دهد، و به همراه ماتيوس كه از جبهه برگشته، به شمال كشور نزد خانواده خواهر بزرگترشان مي رود. ماتيوس كه روحيه حساسي دارد و از مرگ والدينش از نظر روحي به شدت آسيب ديده، به بهداري ارتش منتقل مي شود. ژانت در تنهايي سخت خانه خواهر، به امير نامه مي نويسد و موافقت خود را براي ازدواج اعلام مي كند. امير به سرعت مرخصي مي گيرد و براي برگزاري مراسم به تهران مي آيد. پس از ازدواج، به رغم مخالفت خواهر بزرگتر ژانت و همسرش، امير به جبهه برمي گردد و اسير مي شود. تا هشت سال بعد كه امير بازمي گردد، ژانت ـ كه حالا گلاب خانم صدايش مي زنند ـ پسر نوجواني دارد و با وسعت دادن به گل فروشي كوچكشان، به صادرات گل نيز پرداخته است. سرانجام با بازگشت آزادگان به وطن، امير نيز به خانه برمي گردد و ژانت كه با فرزندش به استقبال او رفته، پس از سال ها دوربين به دست مي گيرد و از پدر و پسر در كنار يكديگر عكس مي گيرد.

اشک و لبخند 1373

ميترا مطلع مي گردد كه تنها فرزندش صنم به علت بيماري چند روزي بيشتر زنده نخواهد بود. صنم كه گويا از رفتن خود آگاه شده از مادر مي خواهد كه پدر گمشده اش را پيدا كند. ميترا به جستجو مي پردازد و در جشنواره ي تئاتر كودكان مردي را مي بيند كه تصور مي كند شوهرش است اما بعد در مي يابد كه آقاي افشاري شباهت زيادي با پدر صنم دارد و همسرش فوت كرده و با تنها دخترش زندگي مي كند. پس از او خواهش مي كند كه چند روز باقي مانده از عمر صنم را براي او پدر باشد. افشاري اول نمي پذيرد، اما بعد به خاطر اينكه صنم او را مي بيند ناچاراً مي پذيرد. از طرفي دختر افشاري اول نمي پذيرد، اما بعد به خاطر اينكه صنم او را مي بيند ناچاراً مي پذيرد. از طرفي دختر افشاري به نام گلنوش كه همسال صنم است پنهاني به خانه ي ميترا مي رود و تحت عنوان نوه ي خدمتكار خانه با آن ها زندگي مي كند، اما بعد از چند روز صنم فوت مي كند و گلنوش به همراه پدرش عازم شهر خود مي شوند كه در فرودگاه پشيمان شده و نزد ميترا برمي گردد.