باز هم دلم سوخت برای آن مرد…
در غبار داغ یکسال دلتنگی، هنوز بوی مردی میآید که بیهیاهو آمد، بیادعا ماند، و با تمام جان برای مردم ایستاد؛ مردی که رئیس نبود، خادم بود؛ و در لحظه وداع، نه فقط جسمش، که دلهای ما هم سوخت...
در غبار داغ یکسال دلتنگی، هنوز بوی مردی میآید که بیهیاهو آمد، بیادعا ماند، و با تمام جان برای مردم ایستاد؛ مردی که رئیس نبود، خادم بود؛ و در لحظه وداع، نه فقط جسمش، که دلهای ما هم سوخت...