برچسب معصومه اسکندری

باران عشق 1380

داستان از این قرار است که یک بانک، اقدام به برگزاری مراسم قرعه‌کشی‌ می‌کند. یکی از جوایز این قرعه‌کشی، سفر به کربلاست. تعدادی از دارندگان حساب پس‌انداز، برنده این جایزه می‌شوند که هر کدام از آنان برای خودشان داستانی دارند. این مجموعه موقعیت دراماتیک افرادی را روایت می‌کند که میهمان امام حسین (علیه‌السلام) هستند.

سرنخ 1375

سریال سرنخ، به تعریف ۱۲ داستان می‌پردازد که از عزیمت پلیس اصفهانی (جهانبخش سلطانی) به تهران در اثر اتفاقی ناخوشایند و آشنایی او با پلیس جوانی به عنوان دستیارش (مصطفی) آغاز می‌شود و با برگشت او به زادگاهش و حل معمای آن رویداد ناخوشایند به اتمام می‌رسد.

کیسه برنج 1375

يك پيرزن و يك كودك پنج ساله كه هر يك در جستجوي خواسته ي خود هستند با يكديگر همراه مي شوند. آنها ناخواسته در معابر شلوغ تهران گم مي شوند. مردم شهر سعي مي كنند به آن دو كمك كنند، اما معلوم نيست كه آنها بتوانند از اين دردسر خلاص شوند...

عروس 1369

حميد از مهين خواستگاري مي كند، اما پدر مهين با شرط هايي كه براي ازدواج تعيين مي كند حميد را براي اندوختن ثروت به كار قاچاق دارو مي كشاند. حميد در زمان اندكي ثروت كلان مي اندوزد و ازدواج او با مهين سرمي گيرد و براي ماه عسل راهي شمال مي شوند. در جاده حميد بر اثر سرعت زياد اتومبيل با زني روستايي تصادف مي كند و به رغم نظر مهين از محل حادثه مي گريزد. آن دو به خانه ي پسرعموي حميد، سعيد، مي روند و پس از شرح ماجرا عازم ويلاي حميد مي شوند. پس از درگيري لفظي بين زن و شوهر، روز بعد، مهين حميد را ترك مي كند، تا از سرنوشت زن روستايي مطلع شود. حميد كه براي يافتن مهين مستأصل مانده است با سعيد تماس مي گيرد و سعيد او را ترغيب مي كند كه خود را به پليس معرفي كند. حميد به محل حادثه مي رود و درمي يابد كه زن روستايي جان سالم به در برده و در بيمارستان بستري است. سعيد عازم بيمارستان مي شود و مهين، كه پس از ترك شوهر هزينه ي مداواي زن روستايي را از حساب پس انداز حميد برداشت كرده است، از راهروي بيمارستان حميد را مي بيند كه از اتومبيل پياده مي شود.

پاتال و آرزوهای کوچک 1368

وحيد كه آرزوهاي ناممكني در سر مي پروراند با موجودي عجيب به نام پاتال كه از يك كره جغرافيايي بيرون مي آيد آشنا مي شود. پاتال به شرط آن كه وحيد اجازه بدهد او به سرزمين اصلي اش بازگردد مي پذيرد آرزوهاي ناممكن اما كوچك او را متحقق كند. او و خواهرش به جاي پدر و مادرشان در مي آيند و پدر و مادرشان به جاي آن ها و هر كدام وظايف ديگري را انجام مي دهند، اما در ساعاتي بعد او پشيمان از وضع پيش آمده از پاتال در خواست مي كند كه اوضاع را به روال گذشته برگرداند، پس از آن، با موافقت وحيد، پاتال غيب مي شود.

من ترانه پانزده سال دارم 1380

ترانه دانش آموز پانزده ساله اي است كه مادرش فوت كرده و پدرش در زندان است. او با مادربزرگش زندگي مي كند و دوست پدرش هر ماه درآمد ماشين پدر ترانه را براي آن ها مي آورد. امير به ترانه اظهار عشق مي كند و تصميم به ازدواج با او مي گيرد. اما مادر امير با اين ازدواج موافقت نمي كند. او سرانجام با سماجت هاي امير به ديدن ترانه مي رود و ترانه را راضي مي كند تا رضايت پدر را بگيرد. اما چون هر دو محصل هستند قرار بر صيغه ي محرميت مي شود تا بعد ازدواج دائم صورت گيرد. بعد از مدتي ترانه متوجه مي شود كه امير با چند دختر ارتباط غير اخلاقي دارد و با اين وضع تصميم به جدايي مي گيرد. ترانه و امير از هم جدا مي شوند و امير به آلمان مي رود، اما پس از مدتي ترانه مي فهمد كه باردار است او به مادر امير پناه مي برد، اما مادر امير با اينكه عضو انجمن حمايت از زنان است حرف ترانه را قبول نمي كند، اما ترانه زير بار تهمت نمي رود و حاضر به سقط بچه نمي شود، او بچه اش را به دنيا مي آورد و با مراجعه به دادگاه و انجام آزمايشات، مشخص مي شود كه بچه، قانوناً فرزند امير و ترانه است و ترانه بعد از مدت ها با دخترش به ديدن پدر مي رود.

ایران سرای من است 1377

سهراب نويسنده جوان كرماني در تدارك تأليف كتابي درباره تاريخ شعر كهن ايران است و براي دريافت مجوز چاپ كتابش در راه تهران در كوير گم مي شود. در راه با شخصيت هاي عجيبي آشنا مي شود و شاعران قديمي در برابر او ظاهر مي شوند. عاقبت از طريق قنات هاي خشك كوير از راهروهاي متروي تهران سر در مي آورد.

آسمان پرستاره 1378

نسيم كه حالا زن جاافتاده اي است، خاطرات جواني اش در سال هاي 1320 را مرور مي كند. او كه پرستار است به ايستگاه قطار به پيشواز عليرضا، پسر افسر خانم كه از اراك آمده، مي رود. مادر عليرضا از آنجا كه او در امتحان هايش با نمره هاي خوب قبول شده به او اجازه داده تا تابستان را نزد خاله اش به سر برد. مهندس احسان كاملي، شوهر نسيم، نيز كه در پالايشگاه آبادان كار مي كند به تهران مي آيد و پس از آن كه محمود زماني، دوست شاعرش را ملاقات مي كند تصميم مي گيرد همراه با او، نسيم، عليرضا و دوست مشتركشان دكتر معارف براي تفريح به كافه رستوران رويال تهران بروند. در آنجا، زماني و دكتر معارف با هم مشاجره مي كنند و زماني كه بسيار حساس است به حالت قهر از كافه بيرون مي آيد. همان شب تعدادي از مأموران دولتي به منزل احسان مي ريزند و او را دستگير مي كنند. نسيم كه باردار است بر اثر ضربه مشت يكي از مأموران به شدت مصدوم مي شود و سقط جنين مي كند. اين براي او كه پس از پانزده سال مي خواسته فرزندي به دنيا آورد بسيار دردناك است. از طرفي نگران همسرش است. دكتر معارف به همراه نسيم به سراغ تيمسار كه گفته مي شود بازداشت احسان به دستور او بوده مي روند و تيمسار مي گويد كه احسان پرونده قطوري چه در زمان تحصيل و چه در زمان كار در شركت نفت دارد و از فعاليت هاي ضددولتي او در اعتصاب ها مي گويد. احسان به پاسگاه دورافتاده اي در كوير تبعيد مي شود و چندي بعد پاسگاه مورد حمله عده اي مسلح قرار مي گيرد. استوار سميع به احسان مي گويد كه خودش را نجات بدهد. استوار كشته مي شود و احسان با مهاجمان درگير مي شود. مهاجمان او را به عنوان اسير با خود مي برند ولي او در يك فرصت مناسب فرار مي كند و به زحمت خودش را به تهران نزد همسرش مي رساند. احسان در ديداري با زماني او را به لحاظ روحي بسيار آشفته مي بيند و مدتي بعد خبر مرگ زماني را مي شنود. احسان بار ديگر به دام مأموران امنيتي مي افتد و نسيم بعدها درمي يابد كه كشته شده است. سال ها بعد نسيم، خانه اي را كه زماني در آن زندگي مي كرده به عليرضا كه حالا پسر بزرگي شده و مهندس ساختمان است نشان مي دهد و قرار مي شود خانه نوسازي شود.