میگفت خدای همه جبههها یکی است!
روز اعزامش به کردستان من و مادرم تا پای اتوبوس بدرقهاش کردیم. وقتی رضا سوار اتوبوس شد، مادرم با گریه گفت، بچهام رفت و دیگر برنمیگردد. سر بچهام را میبُرَند و برایم میآورند! زمانی که رضا تصمیم گرفت به کردستان برود، خیلی نگرانش بودیم
