برچسب مسعود منصوری

گذرگاه 1405

محسن حقیقت بعد از ۱۰ سال ناصر بهجت را که در سال ۵۷ مامور شهربانی بوده و طی تحقیق در مورد قتل یک خان در روستایی اطراف کرمانشاه به مدارکی در مورد زمین خواری دست پیدا کرده بود و از همان زمان ناپدید شده بود را پیدا می‌کند.

باد ما را خواهد برد 1378

بهزاد، کیوان، علی و جهان که اعضای یک گروه فیلمسازی هستند برای ساخت فیلمی با موضوع مراسم سوگواری محلی از تهران به روستاهای کردنشین سیاه‌دره و شاهپورآباد در بخش دینور، دهستان حر در کرمانشاه می‌روند و در انتظار مرگ پیرزنی در حال احتضار می‌مانند. آنها برای شخصی به نام خانم گودرزی کار می‌کنند. روستاییان تصور می‌کنند که آن‌ها برای یافتن گنج آمده‌اند و بهزاد، تنها عضو گروه که چهره اش دیده می‌شود نیز بدش نمی‌آید که مردم چنین تصوری داشته باشند. تنها چیزی که در او و دوستانش دیده می‌شود، حالتی از انتظار برای رخ‌دادن یک حادثه است. گاهی او از پشت بام‌ها، خود را به کنار خانهٔ پیرزنی می‌رساند که در آستانهٔ مرگ است و فرزندانش در آنجا جمع شده‌اند و اندوهگین و منتظرند و گاهی نیز برای صحبت کردن با تلفن همراه، ناچار است به گورستان روستا که روی قلهٔ تپهٔ مجاور قرار دارد برود. در آنجا، جوانی در حال حفر یک گودال است. سرانجام، در حالی که به نظر می‌رسد همراهان بهزاد از انتظار خسته‌شده و رفته‌اند، با ریزش گودال، جوان حفار زخمی می‌شود و پیرزن روستایی حالا در حال مرگ است اما بهزاد دیگراز تصمیم خود برای فیلمبرداری از مراسم تدفین صرف نظر کرده و فقط به گرفتن چند عکس از مردم روستا بسنده می‌کند و سپس به تهران بازمی‌گردد، در پایان فیلم در راه بازگشت بهزاد تکه استخوانی را که در گورستان روستا پیدا کرده به داخل آب روانی پرتاب می‌کند و مشخص می‌شود بهزاد دیگر یک مرد جوان شهری است که در این روستای دورافتاده به درک تازه‌ای از فلسفهٔ تولد و زندگی دست یافته‌است.

سرقت بی نقص 1394

داستان چند جوانی هست که آس و پاس هستند و در آرزوی پولدار شدن و میخواهند راه چند ساله رو یک شبه بروند و دست به یک سرقت بی نقص از طلا فروشی میزنند, ولی در پایان هر کدام دنبال حذف کردن دیگری میشوند.

ماه نشان 1396

فیلم درباره دو دوست به نام‌های یونس و احمد است که هر دو کارگر ساختمانی نیمه‌کاره‌اند. در این بین یکی از آن‌ها در شرایط مالی بدی قرار می‌گیرد و برای تأمین هزینه‌های درمان مادرش مجبور به دزدی تابلو فرش می‌شود که ...

شاهگوش 1392

کله پزی که عشقش به استقلال را با هیچ چیز دیگر عوض نمی کند دختری دارد که خواستگاری پرسپولیسی دارد و همین علاقه است که با مخالفت پدر روبرو می شود. در ادامه پدر دختر در تصادفی می میرد و ضارب متواری می شود تنها شاهد اتفاق مردی است با یک چشم که فقط رنگ و نوع ماشین را تشخیص داده است. به همین دلیل تمامی پژوهای سبزرنگ داخل شهر فراخوانده می شوند و داستان وارد فاز کلانتری می شود. افسر پرونده و چند تن از مأمورین کلانتری به دنبال قاتل می گردند. تا اینکه …

قلاده های طلا 1390

انتخابات سال 88. با اعلام نتايج، اعتراض هاي عده اي از مردم شكل تظاهرات به خود مي گيرد و مأموران وزارت اطلاعات پيگير حوادث هستند. جاسوسي كه در خارج از كشور آموزش ديده، خود را وارد تظاهرات مي كند و با كمك دوستان سلطنت طلبش شعارها را هدايت مي كند و هر بار كسي را به قتل مي رساند. مأموران با تله گذاشتن چند بار به جاسوس نزديك مي شوند، اما هر بار كسي او را باخبر مي كند و فراري مي دهد. در شرايطي كه مأموران به يكديگر مظنون شده اند و فضاي كاري آنها متشنج شده، سرانجام مرد جاسوس به شدت زخمي مي شود و از طرف ديگر يكي از مأموران كه عامل نفوذي بوده و جاسوس را خبر مي كرده و فراري مي داده،‌دستگير مي شود،‌اما خود جاسوس با ظاهر مبدل و مدارك جعلي موفق به فرار از كشور مي شود. فيلم با تظاهرات عده اي جلوي سفارت انگليس در اعتراض به دخالت هاي انگليس در ايران به پايان مي رسد.