بیست 1387
درباره يك تالار پذيرايي است كه تعدادي كارگر در آن مشغول به كار هستند و وابستگي عاطفي و كاري به تالار دارند. تالار قرار است در بيست روز بعد تعطيل شود. آنها در اين روزها بايد تلاش كنند اين اتفاق نيافتد.
درباره يك تالار پذيرايي است كه تعدادي كارگر در آن مشغول به كار هستند و وابستگي عاطفي و كاري به تالار دارند. تالار قرار است در بيست روز بعد تعطيل شود. آنها در اين روزها بايد تلاش كنند اين اتفاق نيافتد.
لیلا که دختر نوجوانش، یاسمن، در حادثه ای مرگبار دچار مرگ مغزی شده، تصمیم دارد اعضای بدنِ او را به بیمارانی که نیازمند هستند، اهدا کند اما برای این کار، رضایتِ مصطفی، همسر سابقش هم نیاز است. لیلا به دنبال مصطفی می گردد …
طلبه جوانی از قم به سمت نائین حرکت میکند و برای خرج سفر و تنها نماندن چند مسافر نیز سوار میکند. مسافرانی که هرکدام قصهای دارند و طلبه جوان هم ناخواسته درگیر قصههایشان میشود.
حسن گرگر مسئول عبور ساكنان روستايي مرزي، از اين سوي رودخانه به آن سو است. صاحبخانه او، قادر قمي، از قديمي هاي روستاست و قصه درباره مراوده آدم ها با حسن در گذر از اين رودخانه است.
رضا شاگرد مغازه ي فروش لوازم عقد و عروسي است. او مجرد است و با پدر پيرش زندگي مي كند. رضا مسئول بردن وسايل مورد نياز براي مزون هاي لباس عروس است. او هرچند وقت يكبار در خلال كارش به زيارت قبر مادرش مي رود، در كنار قبرستان دختري به نام معصومه زندگي مي كند كه به رضا علاقه مند است، اما رضا به مانكني كه در ويترين مغازه است علاقه دارد و وقتي مانكن را مي برند بسيار ناراحت مي شود، روزي رضا عاشق خانمي مي شود كه با شاگردش براي خريد به مغازه ي آن ها آمده اند. رضا منزل خانم را پيدا مي كند و به بهانه هاي مختلف به آن جا سرمي زند. خانم وقتي متوجه ي رفت و آمدهاي رضا مي شود تصور مي كند كه او عاشق مريم شاگردش شده و از او مي خواهد كه براي خواستگاري به خانه ي آن ها بيايد، اما در مراسم رضا مي فهمد كه خانم متأهل است و خانم فكر مي كرده كه او عاشق شاگردش شده است و وقتي رضا ناراحت بر سر قبر مادر مي رود، معصومه از او مي خواهد كه با هم فرار كنند چراكه صاحب كارش از او خواسته تا با فرد ديگري ازدواج كند. در آخر معصومه را مي بينيم كه ترك دوچرخه رضا در حال حركت هستند.
آراد در روز گرفتن كارنامه اش متوجه مي شود باز هم در ديكته تجديد آورده، ناظم مدرسه او را شماتت مي كند كه چرا وضعيت درسي شاگردي كه پدرش دكتر و مادرش كارشناس باستان شناسي است، بايد اينگونه باشد. آراد پريشان به خانه مي رود و در پي يافتن راه حلي براي فرار از شماتت پدر و مادرش، با نوشتن نامه اي خطاب به آنها مي گويد كه قصد دارد خود را از بالاي برج سياه به پايين پرتاب كند. او زماني به برج مي رسد كه هم زمان است با حمله مسلحانه شخصي به نام امير كه براي انتقام به سراغ باجناقش فريدون آمده، كه در همان برج كار مي كند. امير براي فرار از دست پليس به پشت بام مي گريزد. آراد نيز كه قصد دارد خود را از آن بالا به پايين پرت كند، او را مي بيند. امير آراد را سپر بلا مي كند تا از ساختمان بگريزد. آراد كه حالا مشكل خودش را فراموش كرده، كارها و زندگي امير برايش كنجكاوي برانگيز مي شود و تصميم مي گيرد او را همراهي كند. از طرفي نيز خانواده آراد در جستجوي او هستند. امير كه در كشتن باجناقش ناكام مانده همراه با آراد به خانه او مي رود و زن و تنها فرزندش را به گروگان مي گيرد. فريدون كه پي برده جانش در خطر است زماني كه به خانه مي رسد تا براي گريز همراه با زن و بچه اش به مسافرت برود، خود را با امير رو در رو مي بيند. امير او را به جايي خارج از شهر مي برد و مي گويد براي انتقام گرفتن و به خاطر اين كه امير باعث شده زن و زندگي اش را از دست بدهد و شش سال زنداني شود، قصد كشتن او را دارد. آراد كه آشفته شده به امير اعتراض مي كند و از فريدون قول مي گيرد تا دل امير را به گونه اي به دست آورد. از آن طرف هم آراد كه ديگر با امير رفيق صميمي شده و خيالش از جانب او راحت است تصميم به برگشت به خانه مي گيرد. خواهر آراد كه به طور اتفاقي كارنامه او را پيدا كرده آن را به مادرش نشان مي دهد و حالا باز همه چيز تازه شروع مي شود.
قصه اين فيلم تو يه آپارتمان چند طبقه مي گذره كه وقتي در و باز مي كني و وارد ساختمون مي شي و از طبقه اول و دوم اش مي گذري، به طبقه سوم، مي رسي به يه خونه كه توش رعناي مترجم زبان با تنها دختر نه سالش زندگي مي كنه كه قصه شون زندگيه. و...
سیزده 59 روایت رزمندهای به نام جلال (پرویز پرستویی) است که سال 59 در جنگ مجروح میشود و به کما میرود. سی سال بعد، در حالیکه هیچکس امیدی به بیدار شدن سید جلال و بهبود او ندارد، ناگهان سید جلال چشمهایش را باز میکند و وارد دنیای جدیدی میشود. در ابتدا با توصیه پزشک، خانواده و دوستان جلال سعی میکنند در بیمارستان فضایی مشابه سال 59 بیافرینند تا از رویارویی جلال با حقیقت سی سال ازدسترفته زندگیاش جلوگیری کنند. اما وقتی جلال در قاشق تصویر درهمشکسته صورت خود را میبیند، از بیمارستان فرار میکند. سید جلال، درست از میانه جنگ به سی سال بعد پرتابشده است و در خیابانها و بزرگراههای تهران مدرن به دنبال ردی از گذشته سرگردان میشود.