ببو (نمایش) 1400
داستان این مجموعه دربارهٔ خانوادهای متشکل از داوران و وکلای حقوقی است که در هر قسمت، درگیر پروندهای خاص میشوند و اعضای این خانواده چهار نفری، بازیگران ثابت این مجموعه هستند.
در ابتدای قرن چهاردهم شمسی، وقتی شاه متوجه جنبشهای نوظهور مربوط به حقوق زنان در کشور میشود، ماموریت ویژهای به یکی از اهالی دربار خود میدهد و ...
خاتون (زن صیغه ای ماندگاری) که پسر کوچکی دارد و شوهرش به تازگی مرده، با تلفن دوست قدیمیاش بهشته باخبر میشود که مظفر و نوچه هایش به دنبال او هستند. مظفر را فخرالنسا (همسر اصلی ماندگاری) اجیر کرده که میخواهد از خاتون و پسرش انتقام بگیرد. مظفر و همراهانش در شبی بارانی به سراغ خاتون میروند، اما خاتون قبل از رسیدن آنها موفق میشود پسرش را فراری دهد. مظفر از وی میخواهد پول و طلایی که سهم فخرالنسا است را به آنها بدهد. خاتون مقاومت میکند... مظفر و همراهانش خاتون را که کتک خورده و نیمه بیهوش است در قالی می پیچند و در اتومبیل میگذارند، اما سر چهارراهی تصادف می کنند و خاتون که زخمی شده افتان و خیزان راهش را به سمت لاله زار ادامه می دهد. چراغ روشن سینما متروپل توجه خاتون را جلب میکند و او به سینما پناه می برد. در سینما که اکنون تبدیل به باشگاه بیلیارد شده، امیر و کاوه به همراه کارگر جوان شان خسرو مشغول بازی و گفتگو هستند. خواهر خسرو هم از دست شوهر بد کردارش به سینما پناه آورده و ناگهان همه متوجه حضور خاتون میشوند که کتک خورده و تنها، به ستونی در سینما تکیه داده است. خاتون قصه زندگی اش را برای امیر و کاوه تعریف می کند و می گوید به زودی سینما را ترک خواهد کرد، اما امیر و کاوه غیرتشان قبول نمیکند که زنی را سرگردان در نیمه شب رها کنند. به همین دلیل تصمیم میگیرند در مقابل مظفر و نوچه هایش بایستند و خاتون را تحویل ندهند. از سوی دیگر فخرالنسا که زنی کینهجو و اشرافی است با وکیل و مشاور ش راهی محل میشود. در بیرون درِ سینما بین مظفر و دارودسته اش با امیر و کاوه و خسرو زد و خوردی در میگیرد، ولی آنها موفق می شوند مهاجمان را از سینما دور نگه دارند. فخرالنسا از پشت شیشه با خاتون حرف میزند و دو هوو آشتی می کنند. مهاجمان با نزدیک شدن سحر، بیرون سینما سرگردان مانده اند...
گلنار (پانیذ پارسا) خواهر کوچکتر ارس (حماسه پارسا) در کار خبرنگاری به موردی برمیخورد که قاچاق ارز تقلبی و دختر انجام میشود و مرکز فعالیت و پولشویی آنها یک صرافی است که متعلق به آقای یونسی (همایون ارشادی) میباشد. گلنار توسط آدمهای یونسی کشته میشود و این در حالی است که ارس هنگام مرگ مادرش به او قول داده بوده همیشه مراقب خواهرش باشد.
از طرفی یکی از افراد یونسی دختری است به نام پروانه مظاهری که کشته میشود و طوری نقشه چیده میشود که علیاکبر (محمدرضا فرد) که از دوستان ارس هست و در اندیشه افشاگری کارهای یونسی است، قاتل قلمداد شده و از میان برداشته شود.
روز چهارشنبهای ارس به کمک دو تا از دوستانش، ابی (احسان بذلی) و مایکل (مهران گلمحمدی) و همچنین نامزد علیاکبر به نام لیلا (سارا منجزی) با قصد به دست آوردن اطلاعاتی از خلافهای یونسی با اسلحه به صرافی حمله کرده و چند نفر را میکشند و از پلیس درخواست میکنند دوست زندانیشان یعنی علیاکبر از زندان آزاد شود.
در این میان بین سرهنگ (فرامرز قریبیان) از مأموران پلیس و سید مرتضی (حامد بهداد) که افسر اطلاعاتی است اختلاف نظرهایی بهوجود میآید که به اعتقاد سرهنگ باید با ملایمت با گروگانگیرها رفتار شود اما سید مرتضی میگوید همه آنها باید کشته شوند. سرهنگ ریشه این موضوع را در گذشته مشترکی میداند که سید مرتضی با ارس و علیاکبر دارد...