عکسهای سریال داوران
ناهید دختر دانشجویی است که با روزبه عضو سازمان مجاهدین، آشنا میشود. در بحبوحه وقایع انقلاب رازی در زندگی اش فاش میشود… او برای رسیدن به حقیقت حوادث پیچیدهای را پشت سر میگذارد.
سياوش كه سال ها در سوئد مهاجر بوده و اكنون داراي همسر و فرزند سوئدي است، يك باره همه چيز خود را از دست رفته مي بيند و تصميم مي گيرد به ايران بازگردد. سرنوشتي مبهم او را به جزيره ي قشم، يكي از جزاير آزاد جنوب ايران، مي كشاند؛ جزيره اي كه ورود خارجي ها به آن آزاد وخروج از آن به قصد رفتن به ديگر مناطق ايران مستلزم داشتن رواديد ايران است.سياوش به جزيره ي قشم مي رود و همه ي دلتنگي هايش خط باريكي در آن سوي آب است.او با تلفن همراه مدام با همسرش صحبت مي كند، سپس تلاش مي كند حسين، دوست قديمي اش را كه در خرم آباد است پيدا كند تا شايد غم غربت و تنهايي در جزيره را فراموش كند. حسين به دليل مشكلاتي كه احتمالاً براي سياوش به وجود خواهد آمد از او مي خواهد كه جزيره را ترك نكند اما سياوش مي خواهد از آب بگذرد. در اين مدت سياوش در جزيره به آدم هايي برخورد مي كند كه مي خواهند از ايران خارج شوند. وقتي عبدو، دوستي كه سياوش در جزيره با او آشنا شده به يك سفر بي بازگشت مي رود، سياوش تصميم مي گيرد يك قايق اجاره كند و شبانه از قشم خارج شود و به بندرعباس برود،اما قايق ران در نزديكي هاي بندرعباس به او مشكوك مي شود و او را در تاريكي شب دوباره به قشم باز مي گرداند.

سارا معتاد به مواد مخدر است. آرش نامزدش كه در تورنتوي كانادا درس مي خواند از اعتياد او بي خبر است. يك ماه پيش از آن كه آرش براي برگزاري مراسم ازدواج به ايران بيايد سارا تصميم مي گيرد تا اعتيادش را ترك كند. تصميمي سخت در كشاكش وسوسه و مقاومت و...
اشرف خان صاحب سينماي کابل است که پس از سقوط دولت کمونيستي نجيبالله و تسلط مجاهدين بر کابل ميخواهد سينمايش را بازسازي کند اما يکپارچگي دولت ديري نميپايد و جنگهاي داخلي بار ديگر از خرابههاي کابل سر برميآورد و اين جنگ به فيلمخانه ملي افغانستان نيز راه مي يابد، جايي که تاريخ تصويري يک ملت در آن نهفته است.
یلم کافه ستاره در 3 اپیزود مختلف داستان زندگی 3 زن به نام های فریبا ، ملوک و سالومه را روایت میکند. فریبا زن میانسالی که خرجش از کافه ای کوچک در محله در می آورد. ملوک زن میانسالی که عاشق جوانی به نام خسرو شده است و سالومه دختری که میخواهد با عشقش ازدواج کند ولی ...
علي، نوازنده چيره دست سنتور و خواننده محبوب جوانان ناگهان در اوج شهرت و موفقيت افسار زندگي را از دست مي دهد و به بيراهه مي رود. او مي گويد همه بدبختي ها از وقتي شروع شد كه عشق بزرگ زندگيم، هانيه مرا ترك كرد، اما هانيه زماني مي رود كه علي مدتهاست در بند اعتياد خانمانسوز خود گرفتار است...