برچسب مسعود بهارلو

آقازاده 1398

سریال «آقازاده» در ژانر درام اجتماعی و سیاسی داستان یک آقازاده به نام نیما بحری (امیر آقایی) است که تخلفات اقتصادی مرتکب شده و یک مأمور به نام حامد تهرانی (سینا مهراد) که او هم یک آقازاده است، البته با خصوصیاتی کاملاً مخالف تلاش می‌کند تا دست نیما را رو کند.

ابرهای ارغوانی 1390

پروانه که دوست و همکلاسی احمد هست ، تصمیم میگیرد از خانواده اش در شهرستان جدا شده و به تهران بیاید و احمد هم در تهران به دنبال پیدا کردن پروانه و بازگرداندن او نزد خانواده اش هست اما...

خواب زمستانی 1386

سه خواهر از سه نسل مختلف، در شرایط سخت مالی با هم زندگی می کنند و در تلاشند تا راه آینده ی خود را انتخاب نمایند... «فریده» که بعد از مرگ پدر، عهده دار سرپرستی خواهران کوچکتر خود «فرزانه» و «فرشته» است بر اثر حادثه ای، عاقبتش به صندلی چرخدار کشیده می شود و ناچار کارش - تدریس - را رها کرده و خانه نشین می شود... «فرزانه» که در کارخانه ای مشغول شده، مورد علاقه و خواستگاری «مصفا» مدیر کارخانه قرار می گیرد، اما او خواستگار دیگری نیز در کارخانه دارد، «بهرام » طراح کاشی ها... «فرشته» که به رشته ی تحصیلی اش در دانشگاه (حسابداری) بی علاقه است، در جستجوی شغلی برای خود است. «حامد» شاگرد نجار محله، علاقمند اوست و سعی دارد فرشته را در کارهایش یاری دهد... دائی «مصفا» که در پی کار خواهرزاده اش است بعد از آشنایی با «فریده»، علاقمندش شده و او را به ادامه ی فعالیت گذشته اش - تدریس - ترغیب می کند... «فرشته» در جستوجوی شغل، به آموزشگاه بازیگری می رود و چون در این رشته مستعد است، به زودی به برابر دوربین می رسد و از این پی سعی می کند که از «حامد» دور شود... مصفا وقتی پاسخی از «فرزانه» نمی شنود، از تصمیم اش منصرف می شود، امّا «بهرام» مجدانه خواستگار و خواهان «فرزانه» است... «فریده» مجدداً کار گذشته اش، تدریس را از سر می گیرد...

در شب عروسی 1388

درمورد شاهرخ و سحر که در شب عروسی اتفاقاتی موجب شده تا به واقعیت‌هایی از زندگی خود و اطرافیانشانپی ببرند.کمدی بودن این فیلم در همین ماجرا های پیش می آید. آقا با همسر برادر مرحومش اختلافاتی که از قدیم داشتند درشب عروسی رخ می دهد.

قسم 1397

راضيه، اقوامش را با اتوبوسي از گرگان به مشهد مي برد، تا براي قصاص شوهر خواهرش در دادگاه قسم بخورند. همه اهالي اتوبوس شک ندارند که او قاتل است. اما در مسير با اتفاقاتي روبرو مي شوند که به قضاوت خود شک ميکنند.

قبرستان غیرانتفاعی 1389

در مراسم شب عروسي فرخ و سوگل قرار است عموي فرخ، و دايي فرخ، كه سالهاست با هم كدورت دارند آشتي كنند. با پادرمياني و اصرار بزرگان فاميل اين آشتي صورت مي گيرد و بزن و بكوب به راه مي افتد ولي در حين رقصيدن، اين دو دوباره بگومگوهايشان را از سر مي گيرند و به كل مجلس را به هم مي زنند. پدر فرخ، انتظام بزرگ با ديدن اين صحنه ناگهان قلبش مي گيرد و نيمه شب فوت مي كند. انتظام،‌ عمومي فرخ، زمين بزرگ ولي بدون مجوزي دارد و سالهاست از نصير مي خواهد مجوز ساخت و ساز غيرقانوني برايش جور كند و او قبول نمي كند. به همين دليل انتظام از نصير كينه دارد. مليحه،‌ همسر نصير و تاجي، زن انتظام رابطه خوبي با هم دارند و هر دو سوگل را عروس نحس و بدقدمي مي دانند كه در شب عروسي اش پدرشوهرش را به ديار باقي فرستاده است و به همين دليل چشم ديدنش را ندارند. موقع مراسم خيرات و ناهار متوفي، انتظام با شنيدن گفت و گوي يكي از ميهمانان ايده اي به نظرش مي رسد كه يك قبرستان خصوصي به راه بيندازد. از همان جا راهش را به طرف زمينش كج مي كند و با اندازه گيري طول و عرض زمين، طرح ساختن قبرستان غيرانتفاعي را پياده مي كند. مسأله را با فرخ كه شركت تبليغاتي نيمه ورشكسته اي دارد در ميان مي گذارد. فرخ به شدت مخالفت مي كند ولي سوگل با طرح و ايده او كاملاً موافق است و برخلاف نظر فرخ با انتظام وارد همكاري مي شود. اختلاف از همان جا بين‌شان آغاز مي شود و سوگل از حق مهريه اش كه سه دانگ از سهم شركت است استفاده مي كند و فرخ را كنار مي زند. فرخ به خانه دايي نصير پناه مي برد. سوگل هم كار و بارش در همكاري با انتظام گرفته و قبرها را در بلوك هاي مختلف و با قيمت هاي بالا پيش فروش مي كنند. دايي نصير پا پيش مي گذارد كه با سوگل صحبت كند ولي حرف سوگل يك‌ست و طلاق مي خواهد. بالاخره فرخ و سوگل از هم جدا مي شوند و فرخ به پيشنهاد دايي اش سوگل را از خانه بيرون مي كند و سوگل هم به شركت پناه مي برد. انتظام كه از زندگي با تاجي چپول و نازا چيزي نفهميده است، گلويش پيش سوگل گير كرده و برايش خانه مي گيرد و پيشنهاد ازدواج به او مي دهد و حاضر است هر كاري برايش بكند؛ از جمله آموزش پرواز، چون سوگل عاشق پرواز است. بعد از گذشت چند جلسه آموزشي، انتظام متوجه مي شود كه...

پارادایس 1394

دو طلبه جوان مي‌خواهند براي شركت در سميناري دانشگاهي پيرامون اديان به آلمان بروند. رئيس حوزه علميه آنها كه حاج آقا فراستي نام دارد، راه سفر را برآن‌ها مي‌بندد. طلبه‌هاي جوان با اغفال حاج آقا فراستي، ويزايي هم براي او مي‌گيرند و او را با خود به آلمان مي‌برند.