برچسب مرتضی عباسی

در آغوش درخت 1401

بحران پیچیده زندگی کیمیا و فرید که دوازده سال از ازدواجشان می‌گذرد، جهان زیبای فرزندانشان را برهم می‌ریزد. کودکانی که هیچ چیز جز سادگی و مهربانی را در زندگی نمی‌شناسند.

مسافر برنزی 1400

جهانگیر و ساسان برای تبادل مجسمه ای عتیقه و چند میلیون دلاری در کمپ گردشگری ناهارخوران حضور به هم رسانده اند، طی اشتباهی، مجسمه را گم کرده و مجسمه بدست یکی ازخانواده های میهمان می افتد و ماجراها، شروع می شود

گلی جان 1399

گلی جان، داستان شخصی به نام عزیز خان است که آدم بسیار خرافاتی است و چند سالی می‌شود که یک ماهی قرمز به نام گلی جان را از پسر عمویش هدیه گرفته است. از آن سال هر اتفاق خوبی که در خانواده رخ میدهد، عزیز خان آن را به گلی جان ربط می‌دهد؛ عزیز خان هر سال چند روز قبل از عید نوروز به همراه خانواده به باغ پسر عمو می‌رود و طی مراسمی ماهی را داخل تنگ مخصوص انداخته و سر سفره عید می‌آورد؛ عزیز خان اعتقاد دارد که خاص بودن این ماهی سر سفره هفت سین برایش شانس می‌آورد؛ در همان شب اول عید تنگ ماهی به طور اتفاقی می‌شکند و ماهی می‌میرد و خانواده درگیر ماجراهایی می‌شوند اما…

کلاهی برای باران 1385

ابي و جلال براي دزدي وارد خانه اي مي شوند و ابي در جريان دزدي حضور باران و مادرش در خانه مي شود. او هنگام خروج متوجه خودكشي باران به علت شكست عشقي در برابر پيروز مي شود، اما به سرعت آنجا را ترك مي كند و همراه جلال از آنجا دور مي شود ولي به اصرار ابي، جلال براي نجات باران به خانه برمي گردد و به كمك مادرش او را به بيمارستان مي رساند. ابي و جلال كه از دزدي خانه باران چيز زيادي نصيب شان نشده، تصميم مي گيرند به دليل شرايط مالي خوب پدر باران به نحوي خود را به او نزديك كنند. از اين رو ابي به بيمارستان مي رود و وانمود مي كند كه مي تواند شرايطي را فراهم كند تا پيروز پشيمان از رفتار گذشته، دوباره به سوي باران بازگردد. باران كه قبول حرف هاي ابي برايش مشكل است، بالاخره مي پذيرد كه در صورت انجام اين كار، پول خوبي را از پدرش بگيرد و به او بدهد و مبلغي هم جهت شروع كار مي دهد. ابي از باران نشاني و مشخصات پيروز را مي گيرد و به كمك جلال پي مي برد كه پيروز با برديا در رستوراني قرار ملاقات دارند. جلال در شمايل يك زن وارد رستوران مي شود و در مقابل چشمان باران كه همراه ابي به آنجا آمده، وانمود مي كند كه پيروز قبلاً با او رابطه داشته و به همين دليل با او درگير مي شود. ابي به باران قول مي دهد كه آنها در كارشان موفق خواهند شد، و باران بايد به حرف هاي او توجه كند و به پيروز فكر نكند. كم كم حرف ها و حركت هاي ابي باعث تغيير روحيه باران مي شود و اين همان چيزي است كه پدر و مادر باران نيز متوجه شده اند. باران با ابي به محلي كه پيروز به آنجا رفته مي روند و بين ابي و پيروز درگيري ايجاد مي شود و باران نيز سعي در نزديك شدن به پيروز دارد، اما پيروز با بي اعتنايي، باران را از خود مي راند. بعد از اين ماجرا باران كه بسيار پريشان شده، با ابي درگير مي شود،‌ ولي ابي مي گويد كه تا موفقيت راهي نمانده است.

فردا 1392

سه قصه با هم در اين فيلم روايت مي شود که همنشيني ارواح و انسان ها است. مردي (عليرضا شجاع نوري) در جنگل گم مي‌شود و هيزم شکني او را نجات مي‌دهد. مرد متوجه مي شود که هيزم شکن روح بوده. در قصه بعدي مادر و دختري همسفر مي شوند که دختر سال قبل در راه شمال جان باخته و مادر براي به يادآوري خاطرات او به همان جاده سفر مي کند. در قصه بعدي دو مرد قصد مهاجرت قاچاقي از ايران را دارند. يکي از آنها همدستش را به قتل مي رساند اما روح او همراهش است.