برچسب محمود پیراسته(محمود اقبالی)

مرگ گرگها 1363

داستان از یک زندان در یکی از شهرهای شمال کشور آغاز می شود. چند تن از زندانیان شرور که به بی نظمی در زندان مشهور هستند، به یکی از نقاط بد آب و هوا فرستاده می شوند. اتوبوس حامل زندانیان بر اثر لغزندگی جاده واژگون می شود. در این حادثه چند تن از زندانیان کشته شده و عده ای زخمی می گردند. چند تن نیز موفق به فرار می شوند. در میان فراریان یک زندانی سیاسی وجود دارد. سازمان امنیت به یک سرگرد مأموریت می دهد تا با هلی کوپتر و سگهای پلیس به تعقیب زندانیان بپردازد و...

بهار 1364

در جنگ ایران و عراق، حامد که پدر و مادر خود را در بمباران و اشغال بستان گم کرده‌است، به اردوگاه مهاجران جنگی در شمال کشور منتقل می‌شود. جنگلبان پیری، که سال‌ها پیش همسرش را از دست داده‌است، عهده‌دار مراقبت از او می‌شود. به زودی رابطه‌ای عاطفی میان آن دو برقرار می‌شود و کودک پیرمرد را در کارهایش یاری می‌دهد و هنگامی که خبر آزاد سازی بستان را از رادیو می‌شنود شاد و خندان از بستر برمی‌خیزد.

نقطه ضعف 1362

شخصي با نام مستعار مسافر كه مظنون به فعاليت در يك سازمان زير زميني است، دستگير مي شود و به بهانه اينكه براي مواجه با يكي از رفقايش بايد به سازمان امنيت برده شود به همراه دو مأمور در جاده سرگردان مي شوند. رفيق مسافر به هنگام فرار به دست مأموران كشته شده و دو مأمور اميدوارند كه كردار و گفتار مسافر، در طول راه، نكات مهمي را برملا سازد. يكي از مأموران كه مي كوشد تا بر مسافر تأثير گذارد، خود از او تأثير مي پذيرد اما در لحظه آخر كه مسافر قصد فرار دارد، با گلوله همان مأمور از پا در مي آيد .

ترن 1366

زمستان 1357، در اوج انقلاب، يك قطار سوخت رسان ارتشي به مقصد اصفهان در حركت است. گروهي از كارگران اعتصابي شركت نفت و راه آهن براي رفع نياز مردم، مسير قطار را به مقصد شمال تغيير مي دهند. ارتش وارد عمل مي شود و مي خواهد محموله را پس بگيرد. لكوموتيوران پير به نام فولاد و دستيارانش با زحمت محموله را به مقصد مي رسانند. مأموران به آنان هجوم مي برند. مردم منطقه با مشعل هاي فروزان به كمك آن ها مي روند و قطار را تا مقصد همراهي مي كنند. لكوموتيوران در واپسين لحظه كشته مي شود.

مشت 1363

احمد خيرآبادي، پس از زخمي شدن در جبهه جنگ براي مداوا و استراحت به تهران برمي گردد. پدر احمد فوت كرده و مادرش به كمك او نياز دارد. ربابه، نامزد احمد و بسياري از دوستانش از احمد مي خواهند كه در تهران بماند. احمد در كارخانه اي مشغول به كار مي شود و در مي يابد كه صاحب كارخانه، انصاري از راه تقلب و احتكار به مال اندوزي مشغول است. او در جمع كارگران انصاري را افشا مي كند. انصاري با او درگير مي شود. احمد در جستجوي خود موفق مي شود انبار كالاهاي احتكار شده را كشف و شركاي انصاري را شناسايي كند انصاري و شركايش تصميم به قتل احمد مي گيرند؛ اما نيروهاي انتظامي سر مي رسند و انصاري و همكارانش را دستگير مي كنند.