برچسب محمد کدخدایی

او مثبت 1382

مردی ثروتمند به نام عزیز خان( که تصمیم دارد نصف تهران را بخرد) ، دچار یک حادثه طراحی شده توسط دامادش (هوشی) شده و از بالای یکی از دهها برج در حال ساخت خودش ، به پایین سقوط میکند و به بیمارستان برده میشود . در بیمارستان پلیسی به نام مجید طبق اعلام بلندگوی بیمارستان که نیاز به خون را اعلام میکند به عزیز خان خون اهدا می کند .

با این کار ، بین بدن عزیز خان و بدن مجید ، تله پاتی صورت می گیرد ، یعنی هر اتفاقی که برای مجید بیفتد برای عزیز خان هم می افتد وهمین سرآغاز مصیبت های عزیزخان می شود . چون مجید ، یک پلیس است و مدام در حال درگیری با اراذل و اوباش و در معرض آسیب . لذا عزیز خان با ترفندچینی درصدد استخدام شخصی مجید برای خود و در نتیجه حفظ جان اوست که با مخالفت مجید روبرو می شود .

از طرفی داماد طماع ( هوشی ) با اجاره کردن یک نفله کن به ظاهر حرفه ای (شغال) ، در صدد محو پدر زن خود و به چنگ زدن ثروت کلان برای خلاصی از فشار طلبکاران است و مدام با ترفندها و نقشه هایی درصدد از بین بردن عزیزخان است که بارها با ناکامی روبرو می شود .در انتها ، با به چنگ افتادن هوشی به دست مجید پلیس ، راز این تله پاتی کشف و با یک تلنگر روحی به عزیزخان به پایان میرسد .

ق مثل قلقلک 1368

مبصر این کلاس، دانش‌آموزی است که ۴ سال در این کلاس سابقه دارد، از این‌رو او را مبصر چهارسالهٔ کلاس می‌نامند. این مجموعه یک سال بعد نیز تولید شد که طبیعتاً مبصر در سری جدید، پنج‌ساله شده بود.

شاخه طوبی 1367

این برنامه از قسمت‌های گوناگون، شامل «خواندن قطعات کوتاه ادبی از متون کهن پارسی»، «شعرخوانی» (با صدا و اجرای غلامعلی امیرنوری)، «موسیقی سنتی»، «پخش تصاویر آثار هنری نظیر نقاشی و خطاطی و منبت‌کاری» و «بخش‌های نمایشی کوتاه» تشکیل شده بود.

مینی بوس 1388

گروه فیلمبرداری که به خارج از شهر رفته اند هنگام بازگشت نیکو، بازیگر خردسال فیلم را جا می گذارند. نیکو سوار مینی بـوس گروه فیلمبرداری می شود که عروسک ها در آن هستند. ناگهان عروسک ها به حرف میان و…

زرد قناری 1367

كفاش جواني به نام نصرالله مددي كه در شهر كوچكي زندگي مي كند سهم خود را در كفاشي مي فروشد تا قطعه زميني بخرد و روي آن به زراعت مشغول شود. زميني را كه او قول نامه مي كند صاحبش در تهران با سند جعلي به فرد ديگري فروخته است. نصرالله موقعي متوجه مي شود كه عمله هاي خريدار تهراني روي زمين مشغول كارند. نصرالله همراه زن و فرزندانش براي پيگيري پرونده راهي تهران و در خانه پدرزن ساكن مي شود؛ اما راه به جايي نمي برد. باجناق او آقا كمال دام ديگري براي او مي گسترد: فروختن يك دستگاه اتومبيل پيكان به نام زرد قناري كه بارها به ديگران فروخته و دزديده شده است. نصرالله كه سر بازگشت به زادگاهش را ندارد و مي خواهد با زرد قناري مسافركشي كند با مخالفت آقا كمال روبرو مي شود كه وحشت دارد صاحبان قبلي اتومبيل را ببينند و شاكي شوند. سرانجام اتومبيل را از او مي ربايند و نصرالله در تقلاي يافتن آن در موقع معامله جديدي بر سر زرد قناري سر مي رسد و همه چيز را نقش بر آب مي كند.

جیب برها به بهشت نمی روند 1370

دلشاد دستفروش دوره گردي است كه به خاطر مشكلات مالي و اجاره خانه عقب افتاده اش ناچار مي شود راه هاي جديدي را براي بدست آوردن پول بيازمايد. اما همه راه ها به روي او بسته مي ماند. تنها، راهي غيرمعمول او را وسوسه مي كند. سرانجام او در برابر بزرگترين و غيرمعمول ترين واقعه زندگي اش قرار مي گيرد. واقعه اي مرگبار كه ظاهراً تنها عشق توان مقابله با آن را دارد.

عیالوار 1371

در جشن تولد خانم بزرگ علي، پسربچه ي شيطان خانواده، سر به سر دايي اش مي گذارد و كيك تولد را از بين مي برد. علي توسط پدرش در اتاقي حبس مي شود و روز بعد اعضاي خانواده، بدون علي، عازم سفر مي شوند. دايي علي و مرد ديگري، كه خود را به هيأت يك مهاراجه ي هندي درآورده، براي سرقت اشياي قيمتي خانه ي خانم بزرگ نقشه كشيده اند و خالي بودن خانه فرصتي مناسب براي اجراي نقشه ي آنها است. اما علي هربار با ترفندي مانع سرقت آنها مي شود. از سوي ديگر پدر و مادر علي كه نگران فرزندشان هستند از طولاني شدن سفر خود ناخرسندند. سرانجام مادر علي به كمك يك راننده ي تريلي، كه با همسر و فرزندش عازم تهران هستند، راهي خانه مي شود. در لحظه اي كه علي با ياري باغبان پير خانه موفق شده است دزدها را ميان چند آينه ي رو در رو گرفتار كند مادرش به خانه مي رسد.