پستچی سه بار در نمی زند 1387
این فیلم داستان مردي است كه به خاطر تسويه حساب شخصي با مردي ديگر، دختر او را گروگان مي گيرد و به خانه اي در خارج از شهر مي رود و منتظر آن مرد مي ماند. اما سرنوشت ديگري در اين خانه متروكه در انتظار آنهاست.
این فیلم داستان مردي است كه به خاطر تسويه حساب شخصي با مردي ديگر، دختر او را گروگان مي گيرد و به خانه اي در خارج از شهر مي رود و منتظر آن مرد مي ماند. اما سرنوشت ديگري در اين خانه متروكه در انتظار آنهاست.
سردار امير ستوده از سرداران هشت سال دفاع مقدس است که در سازمان تحقيق و تفحص در امور شهدا مشغول بهكار است. سردار امیر ستوده در تصور خانواده و مردم یکی از شخصیتهای بی ریا، متعهد، مومن، بهدور از تجملات دنیا است که بعد از جنگ خالص باقی مانده و به خاطر خالص بودنش هنوز در خانه استیجاری زندگی می کند و چیز از خود ندارد.
او دارای یک دختر به نام زهرا است، که به پدر خود ایراد ميگيرد، "چرا با آنکه خودت پای برگه عالم و آدم را براي در خواست وام امضا می کنی، خودمان نمی توانیم وامی را بگیریم و از استیجاری بودن منزل نجات پیدا کنیم" که با توجیهات همیشگی پدر مواجه می شود. امیر ستوده همچنین دارای پسری است که توجه زیادی به پدر خود ندارد و همیشه مورد سرزنش پدر بابت موهای بلند و ظاهری غیر موجه است.
دستیار کارگردانی با بازی کامبیز دیرباز به دختر پولداری با بازی هانیه توسلی قول داده است که او را بازیگر کند. دختر اما استعداد بازیگری ندارد اما حاضر است برای اینکه بازی کند پول تهیهی فیلم را بدهد. دختر پول فیلم را از طریق همدستی با پسر برای ربودن خودش و اخاذی از پدرش تامین میکند و این شروع، آغاز ماجراها و معماهایی است که اتفاق میافتد…
پاشا پاییزان مرد متاهل و میانسالی است که در زندگی شخصی و خانوادگی خود دچار کمبودهایی است و همواره احساس تنهایی میکند. پاشا طی اتفاقی با زن جوان و جذابی به نام لیلی آشنا میشود و به سرعت دلباخته او میشود. لیلی که از همسرش جدا شده است و میخواهد یک سایه سر داشته باشد با پاشا ازدواج میکند...
پیمان (دانیال عبادی) خوانندهای است که سالها از خانواده خود دور بوده و به همراه همسرش سحر (مهناز افشار) در تهران زندگی میکند. او هیچگاه از وضعیت خانواده پدریش راضی نبوده و حتی اسم واقعی خود را که یحیی بوده را تغییر دادهاست. او که از بیماری نامعلومی رنج میبرد، علیرغم اصرار همسرش، حاضر نیست دکتر برود. اما هنگامی که همسرش باردار میشود آزمایش داده و و مشخص میشود به سرطان مبتلاست. او که میداند چند ماه بیشتر از عمرش باقی نیست شروع به فیلم گرفتن از خود میکند تا به این شکل پیام خود را به فرزند آینده اش برساند. از دوران جوانی خود میگوید که برای خواننده شدن مجبور به قهر با پدرش شدهاست و اینکه اطرافیانش پس از فهمیدن بیماریش به او ترحم میکنند. دراین میان سحر خود را موظف میداند که پیش از مرگ پیام، او را با پدرش آشتی بدهد؛ بنابراین طرح انجام یک سفر را میریزد و از مردی صحبت میکند که در شوشتر بیماران را شفا میدهد. اما در راه شوشتر وارد شیراز (شهر پدری) پیام میشوند و پیام پس از سالها خانواده و پدر خود را میبیند. او به هیچ وجه حاضر نیست خاطرات تلخ گذشته را فراموش کرده و پدرش را ببخشد. خانواده، که چیزی از بیماری پیام نمیداند، هیچ عجلهای برای آشتی دادن پیام با پدرش ندارد اما سحر بدون اینکه به آنها چیزی در مورد بیماری بگوید آنها را راضی میکند که زمینه را برای آشتی فراهم کنند. از برادر پیام، یوسف میخواهد که عکس و پوسترهای پیام را به دیوار اتاقش بچسباند یا اینکه پدر را راضی میکند تا علیرغم میلش برای پیام تولد گرفته و مطرب نیز دعوت کنند. سرانجام پیام راضی به آشتی با پدر خود میشود. اما پدر با وجود این آشتی هنوز ناراحت است نه برای بیماری پسرش، بلکه خود را مسسئول گناهانی میداند که پسرش مرتکب شدهاست و هنوز تعصبات گذشته خود را به همراه دارد. سرانجام پس از ۴ ماه پیام پیش از متولد شدن فرزندش میمیرد و سحر نام پسر خود را یحیی (نام واقعی پیام) میگذارد. در صحنه آخر فیلم سحر در حالی که فرزند خود را در آغوش دارد به فیلمهایی نگاه میکند که پیام -برای فرزندش ضبط کردهاست.
داستان در مورد زندگی فردی مخترع و نخبه است که همسر باردار خود را در پشت کاروانهای شادی عروسی از دست میدهد و این خود باعث ایجاد نوعی حس انتقام جویی میشود. او به عروس و دامادها دست گلهایی هدیه میدهد که در آنها بمبهای قوی جاسازی شده است…
پدر سياوش روزبهان بر اثر حادثه اي مرده و عموي او مقدرات ثروت خود و برادر را به دست گرفته است. سياوش عاشق مهتاب دخترعمه اش است. انوري پدر مهتاب، مباشر روزبهان است. سرگشتگي سياوش از مرگ پدر تمام نشده كه خبر ازدواج قريب الوقوع عمو با مادرش را مي شنود. سياوش طي ماجراهايي مي فهمد كه پدرش كشته شده و به سراغ دوست قديمي اش كارو مي رود.
فیلم قصه دختری جوان به نام نورا را روایت می کند که از جنگ آسیب دیده و برای تامین زندگی در مرز با گاری کار می کند تا اینکه نوجوانی به نام مالک عاشق او می شود و زندگی نورا را وارد مرحله ای جدید می کند...