برچسب محمد ذوالفقاری (نورمحمد ذوالفقاری)

عشق کافی نیست 1377

آرش و مهتاب بدنبال بروز اختلاف در زندگيشان تصميم به متاركه مي گيرند. با حكم قاضي مبني بر يافتن داور، پرونده يك ماه به تعويق مي افتد. آرش و مهتاب كه در فرصت بدست آمده دوباره مصمم به حل مشكلات و اختلافات هم شده بودند بدليل بروز مشكلات مجدد مسائل مالي به دادگاه مي روند. ولي جلسه دوم دادگاه نيز بدليل عدم حضور داوران طرفين به تأخير مي افتد. آرش در پي بيماري روحي خود و بدنبال شرايط وخيم رواني پيش آمده ناشي از بلاتكليفي و نابساماني مجدد راهي آسايشگاه رواني مي شود. پدر مهتاب كه از ابتدا از مخالفين ازدواج آرش و مهتاب بوده از فرصت پيش آمده استفاده كرده و عليرغم ميل مهتاب درخواست طلاق غيابي مي كند. ولي آرش با تلاش قاضي پرونده موفق به خروج آسايشگاه مي شود و با بهبود وضعيت روحي به زندگي خود با مهتاب ادامه مي دهد.

چند می گیری گریه کنی 1384

قصه پيرمردي است كه مقيم آمريكاست و زماني كه مي فهمد در آستانه مرگ قرار گرفته به ايران مي آيد تا در وطن خود بميرد و چون دوست و فاميلي در كشورش ندارد، سراغ آدم هايي را مي گيرد تا پس از مرگش برايش گريه و زاري كنند.

غلامرضا تختی 1397

غلامرضا تختي پس از کسب چندين مدال در کشتي، به دليل حمايتش از مردم و مصدق و شرکت در سخنرانيها و تجمعات سياسي مورد غضب حکومت قرار ميگيرد. اما پيشنهادات متعدد حکومت را مبني بر تباني با آنان نميپذيرد و روز به روز منزوي تر و فقير‌تر ميشود. از طرفي هرآنچخپه در توانش است خواسته هاي ريز و درشت مردم را برآورده ميکند و به همين دليل محبوبيت شگرفتي نزد آنان دارد. حکومت اين جايگاه تختي در ميان مردم را برنمي تابد و زندگي‌را چنان به او سخت ميکند‌ که وي سرانجام در هتلي در تهران خودکشي‌ميکند...

معجزه خنده 1375

اشكوري با تخصص خنده درماني به ايران بازگشته و در يكي از بيمارستان هاي رواني تهران مشغول بكار مي شود. او بر اين عقيده است كه بيماران رواني را بايد شاد نگه داشت و آن ها بايد به جامعه برگردند. او يك روز گروهي از بيمارانش را براي گردش بيرون مي برد و روز ديگر گروه نمايشي را به بيمارستان دعوت مي كند. رفته رفته بيماران به دكتر اشكوري علاقمند مي شود و مداواي آن ها هم پيشرفت مي كند و مديريت بيمارستان كه با اين اقدامات موافق نيست، در انتها مجبور مي شود كه اجباراً موافقت خود را اعلام كند. دكتر اشكوري دو تن از بيماران به نام سيروس و نرگس را تحت مداوا قرار مي دهد و در پايان كار سيروس از نرگس خواستگاري مي كند.

ارثیه 1367

مرد متمكني، كه از خصايل و رفتار دو فرزندش گلايه دارد، قبل از مرگ به آن ها مي گويد كه ثروتش را با گلدان عتيقه اي تعويض و در جايي پنهان كرده است و در صورتي كه رفتار هر يك از فرزندان نيكوتر باشد از طريق آدم هايي كه وكيل او هستند به وي تعلق مي گيرد. پس از مرگ پدر دو برادر به جاي عمل كردن به وصيت پدر مي كوشند يكديگر را از ميدان بدر كنند. آن ها عاقبت درمي يابند كه هدف پدر ترغيب كردن آن دو به راست كرداري بوده است.