سیمرغ 1371
این مجموعه تلویزیونی روایتگر زندگی دو تن از خلبانان هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران یعنی احمد کشوری و علیاکبر شیرودی است.
این مجموعه تلویزیونی روایتگر زندگی دو تن از خلبانان هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران یعنی احمد کشوری و علیاکبر شیرودی است.
رحمتی فیلمسازی جوان است که در جبهه با دو نوجوان همرزم حسین فهمیده و بهنام محمدی، آشنا بوده است. وی اکنون پس از جنگ میخواهد زندگی فهمیده را بازسازی کند اما پیدا کردن نوجوانان شبیه به فهمیده و محمدی برایش مشکل است. تا اینکه پسری سیزدهساله را در کرج پیدا میکند که ابتدا بازی در این نقش را نمیپذیرد اما پس از آشنایی با بازیگر نقش بهنام و خواندن فیلمنامه آن را قبول میکند...
یاران غار شماری خداپرست بودند که اندکی پس از میلاد مسیح و پیش از گسترش مسیحیت در زمان فرمانروایی یکی از پادشاهان روم باستان با نام دقیانوس در سرزمین فیلادلفیا زندگی میکردند و همگی جز یکی از آنان که چوپان بود از بلندپایگان (اشراف) و درباریان بودند و ایمان خود را پنهان نگاه میداشتند. دسیوس آنها را فراخواند و از آئینشان پرسید که پاسخ دادند ما مسیحی هستیم. دسیوس آنها را به زندان انداخت و …
گروهي بسيجي در اسارت سربازان دشمن هستند. تلاش آنها براي فرار به دليل پاره اي اختلاف نظرها بي نتيجه مانده است؛ تا اينكه يك اسير مجروح به اردوگاه آنها آورده مي شود و او مي گويد كه پيش از دستگيري اطلاعات و اسناد مهمي را در منطقه اي خارج از اردوگاه مخفي كرده كه اطلاع از آنها براي نيروهاي رزمنده مهم است. به نيروهاي دشمن دستور مي رسد كه منطقه اشغالي را تخليه كنند و فرمانده دشمن به معاونش مأموريت مي دهد كه اسرا را قتل عام كند. اما معاون فرمانده از اجراي فرمان سرپيچي مي كند و دستور كشتار دسته جمعي اسرا را به گوش آنها مي رساند. در موقع اجراي حكم بين اسرا و سربازان دشمن درگيري پيش مي آيد و گروهي از اسرا موفق به فرار مي شوند. پس از تعقيب و گريز يكي از اسرا جان سالم به در مي برند و اطلاعات مورد نظر را به نيروهاي خودي مي رساند.
گروهي رزمنده كه براي يافتن «جعبه سياه» مأموريت دارند درمحاصرة دشمن قرار مي گيرند و شكست مي خورند. گروهي ديگر به محل اعزام مي شوند كه رهبري آن به عهده ي برادر فرمانده ي گروه قبلي است. موقع عبور از پرتگاهي كه ميان دو صخره قرار گرفته است و با سقوط يكي از افراد گروه به قعر دره، به ناچار گروه به دو دسته منشعب مي شود. دسته ي سه نفري كه از گروه اصلي جدا شده در محاصره ي عراقي ها قرار مي گيرد و به جز جواني مسيحي به نام داويد دو نفر ديگر كشته مي شوند. اعضاي گروه اصلي پس از جنگ و گريز به محل كشته شدن همرزمان خود مي رسند و اثري از داويد نمي يابند. سعيد سرباز جواني كه دوست داويد است، صليب طلايي همرزمش را به گردن يك افسر عراقي مي بيند. گروه اصلي به محلي مي رسد كه گروه قبلي آن جا را علامت گذاري كرده است. تعدادي از اعضاي گروه در درگيري كشته مي شوند و سعيد و داويد نجات مي يابند.
حيدر رزمنده اي كه مجروح شده به خانه باز مي گردد، اما در همان زمان در بمباران شهر توسط دشمن شهيد مي شود. امير كه همسر خواهرحيدر و شاهد به شهادت رسيدن او است با خود عهد مي بندد راه حيدر را ادامه دهد، به همين خاطر راهي جبهه مي شود و نزد فرمانده ي حيدر رفته و درخواست مي كند تا در كنار همرزمان او باشد. فرمانده آيت موافقت مي كند و امير بعد از مدتي دوره ديدن به جمع گروه تكاوران ويژه عمليات مي پيوندد و همراه آنها عازم انجام يك مأموريت ويژه مي شود. آنها قصد دارند با راهنمايي پدر و پسر كردي به روستايي در عراق برسند و پايگاه ساخت مواد شيميايي را كه براي بمباران شهرها و روستاها مورد استفاده عراقي است منهدم كنند. تكاوران ايراني با كمك راهنما و در لباس مردم عادي و تحت پوشش شركت در يك مراسم عروسي وارد خاك عراق مي شوند و ليكن نيروهاي عراقي از حضور آنها مطلع مي شوند و در حين مراسم عروسي درگيري پيش مي آيد و راهنماها و تعدادي از مردم بدست عراقي ها كشته مي شوند اما تكاوران به كمك راهنماي جديد موفق مي شوند بعد از مدتي جستجو پايگاه مواد شيميايي را شناسايي و منهدم كنند.
در جريان حمله عراق به ايران، يكي از روستاهاي كردنشين شناسايي مي شود و قرار مي شود يك گروه از نيروهاي عراقي به روستاي مزبور حمله كند. آنها قصد دارند با زدن زاغه هاي مهمات، سكوي موشكي خودشان را به آن منطقه براي حمله به شهرهاي غرب ايران منتقل كنند. سيدقاسم خرم دره همراه تعدادي از بسيجي هاي رزمنده براي شناسايي و نجات روستاييان، عازم آن منطقه مي شود ولي عملياتشان توسط نيروهاي ضدانقلاب لو مي رود و محاصره مي شوند. از طرفي، در مقر فرماندهي ايران، تصميم گرفته مي شود با توجه به دشواري راه آن توسط نيروهاي متخصص، از سبحان كه از دوستان خرم دره بوده و از افراد متخصص نيز هست، دعوت به همكاري مي كند. سبحان نيز با انتخاب همراهان خود ـ مرتضي، جواد، جمال، حسين و رسول ـ براي رهايي خرم دره و اهالي روستا عازم آن مناطق مي شوند. در نبرد سختي بين نيروهاي عراقي، به رغم شهادت تعدادي از رزمندگان از جمله سيدقاسم خرم دره، روستاييان از چنگ دشمن رهايي مي يابند.
عباس خلبان يك هواپيماي جنگي به همراه دوربين هاي ساخت وطن كه براي اولين بار روي جنگنده اي سوار شده است، براي شناسايي موقعيت دشمن به آن سوي مرزها مي رود. وليكن دشمن در برگشت هواپيما و خلبان را هدف قرار مي دهد و از برج مراقب به او خبر مي دهند كه هواپيما نبايد به دست دشمن برسد. عباس زنجاني (خلبان) با وجود زخمي كه برداشته، مصمم مي شود كه در اولين فرودگاه در خاك ايران به زمين بنشيند، اما فرودگاه آبادان قديمي و مخروبه است و قبلاً بوسيله دشمن تخريب شده است. بسيجي هاي آن منطقه وقتي از موضوع خبردار مي شوند با تمام قدرت فرودگاه را پاكسازي مي كنند. هواپيما فرود مي آيد، اما خلبان دوام نمي آورد و شهيد مي شود. فيلم داخل هواپيما دست فرماندهان مي رسد، آن ها تأكيد مي كنند كه جنگنده نيز بايد سالم به پايگاه برسد كه اين بار نيز نيروهاي بسيجي به همراه چند خلبان و كارشناس هواپيما، طي عمليات مفصل با وجود درگيري بسيار با عراقي ها جنگنده را سلامت به پايگاه مي رسانند.