خورشید شب 1373
این سریال داستان زندگی شیخ مفید، فقیه قرن چهارم هجری است.
این سریال داستان زندگی شیخ مفید، فقیه قرن چهارم هجری است.
داستان این سریال دربارهٔ محمد، متولی امامزادهای است که در زلزله خانواده خود را از دست دادهاست. دختری به نام لیلا که عاشق محمد میشود، او را در شرایط ویژهای قرار میدهد و ایمان او را محک میزند. لیلا دختری است از خانوادهٔ ثروتمند و البته غیرمذهبی و نازپرورده بود که نامزد هم داشت ولی عشق به محمد کاملاً او را دگرگون میسازد و ایمان او را تحکیم میکند او با محمد ازدواج میکند و صاحب یک فرزند میشود[۲] ولی محمد بر اثر سکته قبلی می میرد و این شروع داستان مشکلات لیلا است.
دکتر رادفرجراحی به علت سهل انگاری هنگام عمل یک بیمار، دچار تلاطم روحی شده و با نظر شورای بیمارستان از انجام عمل جراحی معلق شده و مجوز جراحیش از طرف رئیس بیمارستان موقتاً لغو شده است. جوانی به نام طاها که از غده بزرگی در گردن رنج می برد، به خاطر هزینه سنگین جراحی مجبور به فروش قالیچه گرانقیمتی است که برای نذر، نزد او به امانت گذاشته شده است. این جوان بر سر راه دکتر رادفر قرار می گیرد و دکتر رادفر تلاش می کند رئیس بیمارستان را متقاعد کند و به او اجازه دهند به صورت رایگان طاها را عمل کند.
مردی در زندگی اش با مشکلاتی روبرو است و وقتی آنها را با همسرش مطرح می کند....
ستایش با دو فرزند خود نازگل و محمد و با نام مستعار رودباری (بجای فردوس) و پس از گذشت ۲۲ سال از آن قضایا در منطقهای در شمال کشور زندگی میکند و صاحب رستورانی محبوب در میان مردم است. پسر او محمد ماهیفروشی دارد و با موتور ماهی به خانهها میبرد. بهصورت اتفاقی حشمت فردوس که با خانوادهاش در شمال به ویلایشان آمدهاند، از محمد ماهی میخرند و محمد هر بار با یک بهانهای به آن خانه میرود، چون هم از نوهٔ حشمت فردوس خوشش آمده و میخواهد پیش وی کار کند تا به مقامی بالا برسد و ثروتمند شود. حشمت او را برای جاروکشی به محل کارش دعوت میکند و محمد راهی تهران میشود تا پیش او کار کند. از طرفی دیگر استاد دانشگاه نازگل از او خواستگاری میکند و از ستایش و نازگل میخواهد که به تهران نقل مکان کنند و عروسی را آنجا گرفته و ماندگار شوند. ستایش بعد از آمدن به تهران به منزل دوست قدیمی خود، عاطفه میرود. صابر، پسر حشمت فردوس نیز رام زنی به نام پریسیما که از طرف فردی ناشناس اجیر شده، میشود و با کمک او وکالت تمام اموال حشمت را با کلاهبرداری از او میگیرد. ستایش نیز توسط همسر عاطفه، دوست قدیمی خود میفهمد که اگر رضایت پدربزرگ نازگل یعنی حشمت فردوس نباشد عقد از لحاظ شرعی باطلست، و به دنبال حشمت فردوس میرود. از طرفی دیگر محمد که رانندهٔ حشمت است، دختران صابر را به میل خودشان پیش دوستان و خوشگذرانیهایشان میبرد و محمد را تهدید میکنند که چیزی به پدربزرگشان نگوید، اما یک شب بعد از برگرداندن آنها از مهمانی کسانی که به آنها مواد داده بودند را کتک میزند، ولی با دروغ نوههای حشمت، حشمت در صدد اخراج اوست که ستایش برای گرفتن رضایت از حشمت فردوس برای عقد دخترش وارد دفتر او میشود و حشمت و محمد را در آنجا میبیند. سپس حشمت با دقت به ستایش نگاه میکند و او را میشناسد. رابطهٔ محمد و حشمت ادامه پیدا میکند و در همین اثنا، صابر، پسر بزرگ حشمت با تحریک همسر سومش پریسیما صفائی (برادرزادهٔ انیس) از وکالتنامهٔ حشمت سوء استفاده کرده، همهٔ اموال پدرش را به نام پریسیما میکند. حشمت نیز به همراه محمد مجبور به ترک خانهاش میشود.
پس از گذشت سالها، عباسآقا (بیوک میرزایی) تصمیم میگیرد که بخشی از خانه مسکونیاش را به تعدادی جوان دانشجو اجاره دهد. دانشجویان جدید همسایه عباسآقا میشوند، بیخبر از اینکه ...
محمد که همسرش باردار است برای یک پروژه آبرسانی به سوریه میرود. محلی که محمد در آنجا مشغول به کار است به دست داعش می افتد و خبری از محمد نیست. خبر از شهید شدن همه افراد داده میشود ولی همسرش لیلا باور نمیکند....
این سریال به صورت کلی قصه معاون وزیری است که سمت دارد و بعد از محل کارش خارج میشود و به دنبال زندگی خودش میرود، اما در ادامه مسائلی برایش پیش میآید که قصه را جلو میبرد.