ایراندخت 1396
در «ایراندخت» روایت سالهای مشروطه، قیام ستارخان، ماجراهای تبریز و همزمان اعدام شیخ فضلالله در تهران و حتی نقش فراماسونری در این میان، مطرح شده است.
در «ایراندخت» روایت سالهای مشروطه، قیام ستارخان، ماجراهای تبریز و همزمان اعدام شیخ فضلالله در تهران و حتی نقش فراماسونری در این میان، مطرح شده است.
بیگناهان، ماجرای دزدی سه دوست در گذشته و جریان خیانتهای آنها به یکدیگر و اتفاقاتی است که در زمان حال گریبانگیر فرزندان آنها هم شدهاست. این سه دوست براساس انگیزهای که چندان هم به آن پرداخته نمیشود دست به دزدی زده و جریان این دزدی و تقسیم اموال به کشتهشدن و فرار و زندانیشدن دو نفر از آنان ختم شدهاست.
این سریال داستان به قدرت رسیدن رضاشاه پهلوی و محمدرضاشاه پهلوی در ایران و از زمان بازگشت محمدرضاشاه پهلوی از مصر، پس از ازدواج با ملکه فوزیه تا انقلاب ۵۷ و پیروزی انقلاب اسلامی به تصویر میکشد.
«در چشم باد» قصه زندگی خانوادهای است که رویدادها و لحظات تلخ و شیرین زندگیشان از دوره قیام میرزا کوچک جنگلی تا آزادسازی خرمشهر در آن به تصویر کشیده میشود، قصه از زمانی آغاز میشود که میرزا کوچک خان جنگلی، در گیلان اعلام جمهوری میکند و با این اقدام دوران پر حادثه تاریخ معاصر ایران آغاز میشود که سه دوره تاریخ ایران را بازگو میکند. پدر خانواده معروف به «ایرانی» از یاران میرزا کوچک خان جنگلی است. پس از کشته شدن میرزا، ایرانی همراه خانوادهاش به تهران کوچ میکند و با دایر کردن یک چاپخانه فعالیتهای سیاسیاش را پی میگیرد.ایرانی ۳ پسر و یک دختر دارد که نام یکی از پسرها «بیژن» است و نقش او را «پارسا پیروزفر» بازی میکند. «بیژن» خلبان است و پس از ترک نامزدش «ایران نخجوان» با بازی سحر جعفری جوزانی در جنگ جهانی دوم با متفقین میجنگد. او پس از جنگ دستگیر و به خارج از کشور تبعید میشود.
بیژن زمانی که اسیر میشود عشق دوران کودکی خود یعنی لیلی《ستاره صفراوه》 را در ارتش شوروی پیدا میکند و به همراه او فرار میکند.
بیژن زمان جنگ ایران و عراق به ایران میآید و برای پیدا کردن پسرش مجبور میشود به جبهه برود. نقش پسر دیگر ایرانی به نام «نادر» را «کامبیز دیرباز» بازی میکند. «نادر» تاجر است و تمایل زیادی به دخالت در ماجراهای سیاسی ندارد. نقش همکار و دوست او را «رضا شفیعیجم» بازی میکند.اسد پسر کوچکتر خانواده «مهدی کاسه ساز» در حمله هوایی متفقین به نیروی دریایی بندر پهلوی به همراه یدالله بایندر شهید میشود. فاطمه دختر ایرانی گلاره عباسی با محمود دژگیر محمد رضا هدایتی ازدواج میکند.
وظيفه پرستاري از رزمنده اي زخمي به زن جوان مسيحي به نام ماري سپرده مي شود.پرستار احساس مي كند كه چهره مجروح برايش آشنا است.در طول مدتي كه وظيفه پرستاري از مجروح را به عهده دارد درصدد است تا به راز اين آشنايي پي ببرد. ماري با خواندن نامه هايي كه همراه رزمنده نزديكي بيشتري به او احساس مي كند. سير و سلوك در عوالم روحي ماري را به درك تازه اي از زندگي مي كشاند. جوان رزمنده فوت مي كند. ماري در مي يابد كه جوان حامل پيغام يكي از آشنايان او بوده كه در جبهه كشته شده است.
سروان كلالي، عضو قديمي حزب توده ايران، پس از آزادي از زندان تصميم مي گيرد كيمرام رهبر سابق سازمان نظامي حزب را كه خيانت كرده و حال نيز رئيس كانون حزب رستاخيز كارخانه ذوب آهن اصفهان است به قتل برساند. او تصميم خود رادر كوران انقلاب عملي مي كند و پس از گذشت سال ها همسر و دخترش را ملاقات كند.
ندا بعد از یک تفریح جانانه در شهربازی با پسر کوچولویش، به گلخانهای رفته و در آنجا شروع به بلعیدن مواد مخدر میکند. او اولین بار است که این کار را میکند. ندا در فرودگاه به مشکل میخورد. به اصطلاح عامیانه خودشان نشتی میدهد و یکی از کیسهها در بدنش پاره میشود. پسری که از قضا با او در گلخانه بوده و مواد دیگری را خورده، متوجه نشتی ندا میشود و از او میخواهد که پرواز را کنسل کند چرا که پلیس قطعا به او شک میکند و هر دویشان لو میروند.
محمدعلي نجفي مي خواهد فيلمي درباره زندگي حضرت ابراهيم، هاجر و اسماعيل بسازد. داريوش ارجمند را از مشهد براي نقش ابراهيم دعوت مي كند. پس از انتخاب يك دانشجو براي نقش اسماعيل، جستجو براي بازيگر نقش هاجر شروع مي شود. ليلا خليلي كه فلسفه و ادبيات خوانده و جريان ساخت فيلم را شنيده به نجفي مراجعه مي كند و خواهان ايفاي نقش هاجر مي شود. او كه با مادربزرگ سالخورده اش زندگي مي كند، مي گويد دغدغه هاجر را دارد. جلسات روخواني بازيگران آغاز مي شود و نجفي به ليلا تأكيد مي كند كه از او يك بازي معمولي نمي خواهد. ليلا در آزمايش بازيگري پذيرفته مي شود و نجفي به گروه مي گويد كه خود را براي سفر حج به مكه آماده كنند. دختر جواني از وابستگان ليلا به نام نرگس ابراهيمي كه به بيماري مرموزي دچار شده از مشهد به تهران و به نزد ليلا و مادربزرگ مي آيد و به كمك ليلا در بيمارستاني بستري مي شود. ليلا، به رغم تمرين هاي مداومش، بيشترين اوقاتش را در بيمارستان و در كنار نرگس مي گذارند. چندي بعد، ليلا همراه با گروه راهي مكه مي شود. گروه پس از مراسم حج به ايران مي آيد و نخستين صحنه هاي فيلم با حضور ليلا و ارجمند در نقش هاجر و ابراهيم در بياباني خشك و بي آب و علف شروع مي شود.