برچسب محمدعلی سجادی

چون باد 1367

مرتضي پس از فراغت از درس و مشق با كار در يك كارگاه و اندوختن دستمزد ماهيانه قصد دارد يك دو چرخه تهيه كند. رحيم، پدر مرتضي، كه مخالف كار كردن پسر است به او توصيه مي كند درس هاي سال آينده را مطالعه كند. اما آقابزرگ، پدر رحيم، با كار كردن مرتضي موافق است. مادر نيز كم و بيش موافق پسر است و كاري در يك كارگاه پرس كاري براي مرتضي مي يابد. آقابزرگ در پي بحث و جدل با فرزندش، رحيم، خانه را به قهر ترك مي كند. او كه خوشنويس است مي كوشد با دوستش آقانظير يك كتيبه ي قديمي را بازسازي كند. آقانظير به علت كهولت سن از داربست سقوط مي كند و مي ميرد. خويشاوندان آقانظير فوت بزرگ خانواده را به گردن آقابزرگ مي اندازند. آقا بزرگ آشفته و سرگردان خود را از همه جا پنهان مي كند. مرتضي كه به آقابزرگ علاقه دارد، به كمك يكي از همكارانش به نام عبدالله به جست و جوي او برمي خيزد. پاهاي آقابزرگ در تصادف اتومبيل مي شكند و رحيم كه پول بيمارستان را ندارد شاهد است كه پسرش هزينه ي درمان آقابزرگ را مي پردازد. آقا بزرگ نيز پس از مرخص شدن از بيمارستان يكي از اشياي گران بهاي خود را مي فروشد و دوچرخه اي براي مرتضي مي خرد.

بازجویی یک جنایت 1362

جسد كارخانه داري به نام هدايت نيا در زباله داني اطراف شهر كشف مي شود. بازپرس جواني مأمور مي شود تا پرونده قتل را پيگيري كند. بازپرس به گوشه هايي از زندگي خصوصي و گذشته مقتول دست مي يابد و دو مرد آلونك نشين را كه قاتلان او هستند دستگير مي كند؛ اما روشن مي شود كه برادر و فرزند هدايت نيا دستور قتل را صادر كرده اند، زيرا هدايت نيا با توسعه كارخانه به كمك سرمايه داران خارجي موافق نبوده است. با كشته شدن فرزند هدايت نيا به دست عموي خود به بازپرس دستور داده مي شود كه از پيگيري پرونده خودداري كند.

گزل 1368

صفرجان پيش از رفتن به جبهه، اسب زيبا و تندروي خود گزل را به دوستش آنا، سواركار ماهر تركمن مي دهد. صفرجان در جبهه شهيد مي شود و آنا به مرور علاقه زيادي به گزل پيدا مي كند. آنا نيز چندي بعد راهي جبهه مي شود اما در مراجعت، در حالي كه يك پايش را از دست داده متوجه مي شود كه برادرش ستار گزل را فروخته است. ستار با مشاهده اندوه و ناراحتي آنا، به جستجوي گزل مي پردازد. سرانجام آنها موفق به يافتن صاحب فعلي گزل كه مردي يكدست است مي شوند ولي او ابتدا مخالفت مي كند و پس از آن به شرطي حاضر مي شود گزل را تحويل دهد كه آنا بتواند با پاي معلولش سوار اسب شود و با او مسابقه دهد. آنا تلاش بي وقفه اي با اين هدف آغاز مي كند اما دختر مرد يكدست از آنا مي خواهد كه از مسابقه دادن با پدرش صرف نظر كند تا او در مقابل، گزل را به او بازگرداند. آنا كه كشش عاطفي نسبت به اين دختر پيدا كرده، تقاضايش را مي پذيرد و سپس به اتفاق خانواده اش نزد مرد يكدست مي آيند و از دخترش خواستگاري مي كنند اما مرد به آنها جواب منفي مي دهد و پس از رفتنشان، به اتفاق دخترش از آنجا كوچ مي كند. آنا كه مصمم شده به هر نحو ممكن به دختر دست يابد، به تعقيب مرد يكدست و دخترش مي پردازد. مرد در حين فاصله گرفتن از آنا، كنترل گاري را از دست مي دهد و گاري واژگون مي شود و به روي او مي افتد. آنا خود را به آنها مي رساند. ولي تلاشش براي نجات جان مرد يكدست بي نتيجه مي ماند.

اثیری 1380

خورشيد كه به تازگي با سمندر ازدواج كرده حوادث عجيبي را در خانه مي بيند درها مدام باز و بسته مي شوند و وسايل خانه نابهنگام حركت مي كنند و خورشيد قيافه يك زن سفيد پوش را در دستشويي مي بيند و بيهوش مي شود، پزشك معالج خورشيد شبحي را كه او مي بيند، زائيده تصوراتش مي داند. اما وقتي خورشيد قيافه شبح را به تصوير مي كشد. معلوم مي شود كه شبح، معشوق سابق عموي سمندر است. پدر و مادر سمندر صحبت هاي خورشيد را قبول نمي كنند و او را متهم به بدنامي خانواده خود مي كنند اما عموي سمندر از خورشيد مي خواهد كه به او كمك كند تا عامل مرگ مليحه را پيدا كند و خورشيد در كابوسي ديگر، پدر سمندر را قاتل معرفي مي كند و او هم با شنيدن اين حرف سكته مي كند كه منجر به مرگش مي شود. سمندر خورشيد را مسبب مرگ پدر مي داند و او را ترك مي كند. عموي سمندر خورشيد را به ويلاي خود مي برد و آنجاست كه خورشيد متوجه مي شود قاتل اصلي عمو است و اكنون هم قصد جان او را دارد، سمندر به خانه عموي خود مي رود، اما عمو توسط دوستان خلاف سمندر را مي كشد و خود را هم با گلوله اي خلاص مي كند.

افسانه مه پلنگ 1370

پلنگي به روستا مي زند و اهالي آبادي در پي ميرشكار مي روند. ميرشكار به اتفاق دنيا درصدد پيگيري برمي آيند. هر يك از اهالي آبادي به نوعي از پلنگ زخم خورده اند. تله كار مي گذارند و راه هاي مختلف شكار را طي مي كنند. در يك شب پلنگ را مي بينند و مي خواهند شكارش كنند كه دختري به نام روجا را مقابل او مي بينند. دختر براي پلنگ آواز مي خواند و مانع كار ميرشكار و دنيا مي شود. دنيا عاشق روجا مي شود. ميرشكار درصدد نجات، و دنيا درصدد انتقام برمي آيند. سرانجام پلنگ به ضرب گلوله اي زخمي مي شود. روجا دنيا را زخمي مي كند و به جنگل مي زند و...

مهره 1376

درحالي كه اوجي پس از ازدواج با پسرعمويش ايلياد براي رفتن به تهران و ملحق شدن به همسرش آماده مي شود، پدرش به طور ناگهاني از دنيا مي رود. او كه مسئوليت سنگين خانواده اش را بر دوش خود حس مي كند، به ناچار براي كمك به خانواده خود به كار در پستخانه شهرشان در شمال كشور ادامه مي دهد و موقتاً از انتقال به تهران چشم مي پوشد. روزي موجودي نقدي صندوق پستخانه ناپديد مي شود و پس از جستجو آن را در كيف اوجي مي يابند. اوجي كه از اين ماجراي ساختگي ضربه روحي شديدي خورده است، گيج و سرگردان، هنگام راه رفتن بر روي ريل راه آهن با قطار برخورد مي كند و يك پايش را از دست مي دهد. ابراهيمي، مأمور باسابقه دادگستري كه زمان بازنشستگي اش نزديك است، ماجرا را پيگيري مي كند و در اين راه، ايلياد نيز براي يافتن سارق واقعي ابراهيمي را ياري مي دهد. سرانجام آن دو درمي يابند سرقت به دست يك نامه رسان طراحي شده كه قصد داشته اوجي را بدنام و زمينه اخراج او از پستخانه را فراهم كند. رعنا، همسر نامه رسان جوان كه دخترخاله او نيز هست و شرط ازدواجش با نامه رسان استخدام او به عنوان يك كارمند بوده است. در شهر ديگري به كار مشغول است و هدف مرد اين بوده است كه با اخراج اوجي رعنا را به شهر خود منتقل كند. با لو رفتن ماجرا اوجي به سر كار خود بازمي گردد و رعنا با سرخوردگي پستخانه را ترك مي كند. اوجي كه حالا تجربه گران قدري را پشت سر گذاشته است، به تعقيب رعنا مي پردازد و در ايستگاه قطار به سرعت خود را به او رسانده، مانع از خودكشي اش مي شود.

زن دوم 1386

بهرام(محمد رضا فروتن)، 5 سال است که همسرش همراه با کودک یکساله اش او را رها کرده و به خارج رفته است. بهرام سه سال است که زندگی بسیار خوش و مخفیانه ای با مهتاب (نیکی کریمی) دارد و در حالیکه سومین سالگرد عشق شان را جشن می گیرند خبر از آمدن کتایون (زن اول) همراه با دخترش، میشود.

گمشدگان 1366

شش مرد براي يافتن كار با لنج عازم كويت مي شوند. يك عتيقه چي كه صندوقي همراه دارد با آن ها همسفر است. ناخداي لنج به قصد ربودن صندوق، آن ها را در جزيره اي رها مي كند و مي گريزد. مسافران در تلاش براي خارج شدن از جزيره به قلعه اي باستاني مي رسند كه جنازه هايي در اطراف آن پراكنده است. عتيقه چي با اصرار براي يافتن گنج و همكاري سه تن از مسافران گنج را مي يابند. در درگيري بين آن ها تعدادي كشته مي شوند و گنج به قعر آب فرو مي رود. سه نفر باقي مانده با قايق جزيره را ترك مي كنند.