داستان های نوروز 1379
این سریال مضمونی خانوادگی و اجتماعی داشته که هر قسمت آن شامل یک داستان جداگانه ای است .
این سریال مضمونی خانوادگی و اجتماعی داشته که هر قسمت آن شامل یک داستان جداگانه ای است .
"بیستو از من نگیر" داستان دانشجوی نابغه ای است که همکلاسی هایش تصمیم می گیرند در روند تحصیل و زندگی او حوادثی را به وجود بیاورند که در درسهایش نمره بیست نگیرد.
در مجموعه شوخی کردم، کلیپهای طنز در محیطها و قالبهای خاصی اجرا میشود که میتوان به اتاق عمل، عصر حجر، متهم و بازپرس، زن و شوهر باتجربه، اخبار، نقد ادبی، گزارشگر تلویزیونی، میزگرد تلویزیونی اجتماعی و کارشناس مهمان، میزگرد تلویزیونی سینما و کارشناس مهمان اشاره کرد.
رسول تولایی به عنوان بزرگتر، محبوب و مورد اعتماد چند خانواده است. وضع مالی او خیلی خوب است. او صاحب یک گاراژ بزرگ است که ارثیه پدری است و به واسطه آن صاحب یک شرکت حمل و نقل هم شدهاست. رسول دست به خیر است و در طول این سالها همیشه دست اعضای خانواده را گرفته و مثل سایهای روی سر خانواده بودهاست. با ورود یک زن به نام شهره، به داستان، همه چیز به هم میخورد. این زن که گویا از رازی بزرگ خبر دارد میخواهد به عنوان حقالسکوت، اجازه شراکت در یک سرمایهگذاری بزرگ را از رسول بگیرد. این سرمایهگذاری مربوط به کوبیدن گاراژ قدیمی و بازسازی مدرن آن است. از طرفی گاراژ محل کار و درآمد عده زیادی استادکار و کارگر است. رسول با تعقیب شهره متوجه میشود که او با اسم و اطلاعات نادرست از وضعیت خانوادگیش قصد کلاهبرداری از او دارد. کشمکشهای بعدی حول تلاش رسول برای پنهان نگهداشتن این راز است که او را بیشتر و بیشتر وارد منجلاب میکند. تا اینکه آذر، عشق قدیمی او پیدا میشود و زندگی او را وارد مرحله جدیدی میکند…
این اعتماد به واسطه بازخوانی گذشته خدشه دار میشود. خانوادههایی که هر کدام با مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنند و در پی یافتن مقصر اصلی هستند.
اين اثر به مسايلي مانند آلودگي هاي محيطي و صوتي در جامعه، بي توجهي به بهداشت دهان و دندان، مشكلات ناشي از اعتياد و تاثيرات بهداشت محيطي و رواني بر افراد و به تاثيرهاي مثبت اخلاقي و فردي حاصل از ازدواج مي پردازد.
آرماندو داستان جوان ساده و مهربانی به نام آرمان را روایت میکند که سعی دارد مشکلات خواهرش و فرزندان خواهرش را برطرف کند. اما در این مسیر درگیر مسائلی میشود.
داستان این سریال درباره دو پسر به نام «فرامرز» و «سیامک» است. این دو پسر که باهم نسبت فامیلی دارند برای خانوادهشان مدام دردسر درست میکنند. آنها هنگامی که میبینند دوستشان «مازیار» به یکی از شاخهای مجازی تبدیل شدهاست و از آن درآمدزایی میکند، تصمیم میگیرند آنها نیز یک صفحه در فضای مجازی داشته باشند اما آنها به علت تبلیغ یک سایت شرطبندی و قمار توسط پلیس دستگیر میشوند و به زندان میروند. در زندان متوجه میشوند میتوانند با مهاجرت به سوریه به آلمان بروند و زندگی بهتری را شروع کنند. در این بین با یک پزشک آشنا میشوند که او نیز میخواهد به سوریه برود و بجنگد و او مقدمات مهاجرت آنها را به سوریه فراهم میکند ولی این بین اتفاقاتی میافتد که مانع رسیدن آنها به تصمیمشان میشود...