برچسب محمدرضا نوروزی

دلقک ها 1388

كريم و اتابك كه در محله اي در جنوب تهران زندگي مي كنند، با اخراج از كارخانه مجبور به دله دزدي مي شوند و با سرقت هاي كوچك و پرسه زني در خيابان ها زندگي‌شان را مي گذرانند. زماني كه ديگر كارد به استخوان‌شان رسيده و هيچ پولي ندارند، مردي به نام اژدر از آنها دعوت مي كند كه اتومبيلي را بدزدند. غافل از اينكه با قتل يك مهندس انبوه ساز و پخش چند سي دي كه در اتومبيل او پيدا شده، قرار است قتل اين مهندس به گردن كريم و اتابك بيفتد. دو دوست دله دزد، وارد يك بازي سياسي مي شوند كه به هيچ وجه در اندازه آنها نيست. آنها در ميانه يك موقعيت خطرناك گير مي افتند و پس از مدتي به اين نتيجه مي رسند كه خودشان به تنهايي نمي توانند از اين مخمصه نجات پيدا كنند. چون براي‌شان طوري پاپوش دوخته شد كه به اين راحتي نمي شود از آن خلاص شد. آنها با همراهي يك پهلوان قديمي زورخانه به نيروهاي اطلاعاتي نزديك مي شوند و سعي مي كنند مداركي در اختيار آنها قرار دهند كه از خودشان رفع اتهام شود. سرانجام با دخالت نيروهاي مسئول، خلافكاران اصلي لو مي روند و كريم و اتابك كه از اين ماجرا درس هاي زيادي گرفته اند، به يك زندگي سالم و طبيعي باز مي گردند.

شب حورا 1386

شب حورا قصه همسر شهيد مفقودالاثري است كه در جاده اي گرفتار پسر و دختري نامتعادل شده و درگير خشونت آنان مي گردد.

همکلاس 1380

كيوان و داريوش در طي يك ماجراي تصادفي با ترانه و دوستش كيميا، آشنا مي شوند كه منجر به علاقه متقابل و دوجانبه كيوان و ترانه و داريوش و كيميا مي شود. ترانه با دوستانش شرط مي بندد كه كيوان را سر كار بگذارد ولي در طي روابطش با او واقعاً عاشقش مي شود. داريوش هم با كيميا ازدواج مي كند. اما كيميا براي داريوش فاش مي سازد كه همه ي ماجراي عشق ترانه به كيوان يك شرط بندي است. اين درحالي است كه كيوان براي رسيدن به آرزوهايش و خواسته هاي ترانه خود را به آب وآتش مي زند و تصميم دارد همراه ترانه به خارج از كشور برود. داريوش با اطلاع از بازي شرط بندي ترانه و دوستانش موضوع را به كيوان مي گويد و كيوان هم براي انتقام گرفتن از ترانه اقدام مي كند، درحالي كه ترانه اعتراف مي كند واقعاً عاشق كيوان شده و ديگر به آن بازي اوليه اهميتي نمي دهد. سرانجام كيوان متقاعد شده و با ترانه اي كه به همه ي دلبستگي هاي قبلي اش پشت پا زده زندگي تازه اي را آغاز مي كند.

شبیخون 1376

اعضا اصلي يك باند بزرگ قاچاق در زمان رژيم شاه وقتي متوجه مي شوند كه كياني سرگرد شهرباني حاضر به همكاري با آن ها نيست، تنها پسر او را طعمه قرار مي دهند تا جايي كه او ابتدا پخش كننده مواد مخدر شده و بعد هم به علت اعتياد شديد دست به خودكشي مي زند. او لحظه ي آخر در نامه اي مي نويسد كه به خاطر پدرش فنا شده، به همين دليل پدرش درصدد برمي آيد كه اعضاي باند قاچاق را شناسايي كند، اما آن ها مي فهمند و كسي را كه قصد دادن اطلاعات به سرگرد را داشت، به همراه همسرش به قتل مي رسانند. زماني كه كياني فرزند مقتولين را نجات مي دهد و مخفي مي شود، در مي يابد كه تحت تعقيب است. او كودك را نزد همسر سابق خود مي برد، اما باز رد او را مي يابند و بالاخره سرگرد كياني با درگيري هاي متعدد، كودك و همسرش را نجات مي دهد.

دلباخته 1378

تايماز جوان تركمني است كه براي ازدواج با آي ناز طبق خواسته پدر او با آرياچي رقابت كرده و پيروز مي شود. از سوي ديگر امجد مأمور حكومتي به همراه خان براي بدست آوردن اسب هاي قبيله طي نقشه اي بيماري طاعون را در ميان اسب ها شايع مي سازد. اهالي قبيله نيز به رهبري آتلي باي مقاومت خود را نشان مي دهند اما آتلي باي با توطئه امجد و خان كشته شده و تايماز به عنوان مقصر معرفي مي شود. سرانجام با روشن شدن ماجرا اهالي قبيله مورد تهاجم افراد امجد قرار مي گيرند و تايماز نيز به انتقام خون دوستان خود، خان و امجد را به قتل مي رساند.

نوک برج 1384

«رضوانی» رئیس تعاونی مسکن، از سوی سرمایه گذاران تعاونی تحت فشار قرار گرفته تا «فرید صدری» مهندس ناظر و پیمانکار ساخت برج های بلندمرتبه این تعاونی را به جهت آن که نتوانسته در موعد تعیین شده، برج را حاضر کند، کنار گذارده و شخص دیگری را که بتواند، سریعتر این کار را انجام دهد جایگزین سازد... در همین حال رضوانی، درگیر کج خلقی و بداخلاقی های دکتر لیلا سرپرست خواهرش «شیما»ست که مورد علاقه پسرش «امیر» می باشد و چهار بار مراجعه آن ها برای خواستگاری «شیما» با مخالفت سرسختانه او مواجه شده است... «رضوانی» که علیرغم میلش، به خاطر فشارهای سرمایه گذاران، در تنگا و اجبار انتخاب فرد دیگری است با اعتراض «امیر» که رابطه دوستانه ای با فرید دارد - مواجه می شود. امیر به فرید معتقد است و با شدت از او حمایت می کند... رضوانی که دل پری از امیر دارد مقابل جمعی که در دفتر حضور دارند برخوردی تند و تحقیرآمیز با امیر می کند و بحث به ازدواج امیر و شیما هم کشیده شده، رضوانی می گوید دیگر او هیچ اقدامی در جهت این ازدواج انجام نخواهد داد. امیر که تحقیر شده است و آینده عشق خود را نیز از دست رفته می داند بالای یکی از برج ها رفته و تصمیم می گیرد تا خودش را پرت کند اما بقیه از راه می رسند و تلاش برای منصرف کردن او شروع می شود... رضوانی از فرید می خواهد تا مانع تصمیم پسرش شود. امیر مهلتی پنج روزه تعیین کرده و اعلام می کند که در این مدت بالای برج می ماند و اگر در این فاصله فرید بتواند رضایت لیلا را بگیرد، او پایین خواهد آمد و الا خودش را از برج به پایین پرت میکند... اخراج فرید فراموش می شود و او ناخواسته در شرایطی قرار می گیرد که مجبور است به خواهر سختگیر شیما نزدیک شود و او را متقاعد کند که با ازدواج شیما و امیر موافقت نماید و این شروع ماجراهای پی در پی و متوالی دیدارش با خانم دکتر است... رفته رفته فرید بدون این که خودش متوجه باشد به خانم دکتر علاقه مند می شود و در سیر علاقه اش به لیلا، موضوع امیر و شیما تحت الشعاع قرار میگیرد! در آخرین روزها از مهلت باقی مانده خانم دکتر متوجه این علاقه می شود اما روحیه سختگیرانه اش باعث می شود که فرید را از خود براند... خانم دکتر لیلا در تنهایی می فهمد که او نیز دلبسته فرید شده است و فرید باعث شده که بهتر و بیشتر، اطرافیان و آدم های دور و برش را ببیند و ارتباط بهتری با آنها برقرار کند. لذا لیلا به جست و جوی فرید می رود و در پایان مهلت پنج روزه، در شرایطی که امیر از بالای برج پایین آمده است. این فرید و لیلا هستند که گم شده خود را پیدا کرده و باهم ازدواج می کنند. اما کماکان وضعیت امیر و شیما نامعلوم است ! هرچند که به نظر می رسد شرایط سختگیرانه دو خانواده در مورد آن ها کمتر شده است و سرمایه گذاران نیز در غیاب فرید، که نحوه کار بساز بفروش طماع را دیده اند، علاقه مند هستند تا همچنان فرید، کار ساخت و ساز برج ها را به انتها برساند.

سایه 1394

داستان پسر و دختری را روایت می‌کند که قصد دارند با یکدیگر ازدواج کنند اما با مخالفت پدر روبه رو می‌شوند.

جوجه اردک من 1381

رويا، دانشجوي سال آخر عكاسي، در حال تحقيق درباره موضوع پايان‌نامه‌اش با عنوان «مادر» است. او در راه بازگشت از شهر مادري‌اش در شمال از بازار تخم اردك عجيب و بزرگي مي خرد تا به عنوان سوژه اي براي عكاسي با خود به تهران بياورد. از سويي اردك صاحب تخم به دنبال او راهي مي شود و قدم به قدم رويا را تعقيب مي كند. اردك در اتوبوسي كه رويا سوار بر آن به تهران مي آيد سوار مي شود و وسط راه، دزدي به نام شهرام هزارچهره براي فرار از دست پليس گردن‌بند عتيقه و گران قيمتي را كه دزديده بر گردن اردك و در روسري دور گردنش پنهان مي كند. شهرام دستگير مي شود و اردك نيز كه خانه رويا را پيدا كرده به آنجا مي رود. جوجه اردك متولد مي شود و از سويي شهرام كه از زندان آزاد شده، خانه رويا و مخفي گاه اردك را پيدا مي كند و به همراه رفيقش نقشه اي مي ريزند تا اردك را بدزدند، اما اردك و جوجه اش از دست آنها مي گريزند. دزدها كه با لباس مأمور وارد خانه رويا شده بودند، دستگير مي شوند و قضيه اردك و گردن‌بند و گروه شهرام لو مي رود. از آن طرف مرد پرنده فروشي جوجه اردك را مي دزدد و در نهايت پسر كوچك شروري صاحب آن مي شود. از طرفي بچه هاي ساختمان رويا نيز همگي تصميم مي گيرند هر طور شده اردك و جوجه اش را پيدا كنند. مأمور پليسي نيز كه مسئوليت دستگيري شهرام را دارد بالاخره مخفي گاه شهرام و دوستش را كشف مي كند. پليس دو تا از بچه ها را كه شهرام و رفيقش دزديده اند، نجات مي دهد و شهرام را نيز وقتي قصد ربودن اردك مادر را دارد،‌ دستگير مي كند. رويا و دختر مأموري هم كه به اين پرونده رسيدگي مي كند جوجه اردك را از دست پسر شرور نجات مي دهند.