ویلایی ها 1395
در سال هاي جنگ، خانواده برخي رزمندگان در مجتمع هاي ويلايي در حوالي خط مقدم ساکن شده اند. عزيز براي ديدن تنها پسرش داوود همراه با دو نوه اش وارد مجتمع مي شوند. ورود عزيز، مصادف با اتفاقات جديدي براي ساکنين ويلايي ها است.
در سال هاي جنگ، خانواده برخي رزمندگان در مجتمع هاي ويلايي در حوالي خط مقدم ساکن شده اند. عزيز براي ديدن تنها پسرش داوود همراه با دو نوه اش وارد مجتمع مي شوند. ورود عزيز، مصادف با اتفاقات جديدي براي ساکنين ويلايي ها است.
ميرهاشم طلبهاي جوان است که به همراه همسرش فرشته به تازگي توانسته خانه اي کوچک بخرد. تهيهي پول خانه باعث شده ميرهاشم از چک بانکي استفاده کند و حالا چک به دست يک شرخر افتاده
پسري همراه مادرش در يك روستا زندگي مي كند. او كه پدرش را از دست داده،ناچار است همراه با مردي كه به زودي ناپدري اش مي شود به تهران سفر كند. در تهران براي آنها اتفاق هاي مختلف مي افتد...
مينا بازيگر تئاتر است. از سويي در حال نوشتن پايان نامهاش است و از سويي نيز درصدد تهيه پولي براي گرفتن رضايتنامه از شاكي پدرش. در يكي از شبها كه قصد دارد به دختري ولگرد به نام رامك كمك كند، رامك كيف پولش را مي دزدد. وقتي مادر مينا واقعيت را مي فهمد مي گويد، بهتر است تهران را ترك كنند و به شهرستان بروند. اما مينا كه تصميم گرفته به هر طريقي پولهايش را پيدا كند، بالاخره رد رامك را از طريق يك آموزشگاه موسيقي پيدا مي كند. مينا پي مي برد كه پدر و مادر رامك بر اثر اختلاف جدا شده اند و زندگياش را براي رامك تعريف مي كند و مي گويد بايد حتماً پولهايش را پس بگيرد. رامك كه متوجه مي شود مقاومت فايده اي ندارد، پس از درگيري با او مي گويد كه پولها و كيف نزد پسري با لقب «دم اسبي» است و مغازه او را نشان مي دهد. مينا سراغ «دم اسبي» مي رود و پس از تهديد او پولها و كيفش را پس مي گيرد. او كه از نصيحت كردن رامك نااميد شده، متوجه مي شود رامك خودكشي كرده و او را به بيمارستان مي رساند. مينا در نهايت تمام پولهايش را براي مداوا و عمل جراحي او به حسابداري بيمارستان مي دهد.
جلال نوجوان، هر چه سعي مي كند نمي تواند در شيشه مربا را باز كند، از مادر، همسايه، دوستان، معلمان و بقال محله كمك مي طلبد اما هيچ كس قادر به باز كردن آن نيست و سرانجام مشخص مي شود تمام شيشه هاي كارخانه مرباسازي همين شكل را دارند. جلال كه از برخورد توهين آميز عوامل كارخانه ناراحت است با كمك يك دوره گرد نان خشك جمع كن از آنها شكايت مي كند، ولي مسئولان كارخانه به جاي رفع مشكل، مسابقه اي با موضوع باز كردن در شيشه مربا برگزار مي كنند. اين تمهيد فريب كارانه باعث فروش بالاي مرباها مي شود اما جلال با شركت در يكي از مسابقه ها به افشاگري عليه كارخانه مي پردازد و مديران آن را به اتلاف سرمايه ملي متهم مي كند. اين مسأله باعث هشياري و اعتراض عمومي مي شود و كارخانه هم در اثر شكايت جلال در آستانه تعطيلي قرار مي گيرد، ولي مسئولان كارخانه با تطميع و رشوه دوباره فعاليت خود را از سر مي گيرند و با طراحي شيشه هاي جديد به عرضه محصولاتشان مي پردازند. در پايان جلال و دوستانش به كارخانه مي روند و از مدير آن مي خواهند كه از آنها عذرخواهي كند.
داستان از سال 10بعثت محمد و زماني که مسلمانان در تحريم اقتصادي هستند شروع ميشود. ابوسفيان با بازي داريوش فرهنگ از ابوطالب که پير است ميخواهد که به محمد بگويد که خدا را در دلش نگه دارد. ابوطالب به اتاق نبي اسلام ميرود و پيامبر در حال نماز خواندن است و بعد از سوره توحيد سوره فيل را ميخواند و سپس در يک فلشبک که اکثر فيلم را شامل شده به سال عام الفيل و تولد پيامبر و دوران کودکي وي از زبان خود ابوطالب به عنوان راوي فيلم ميرود. در سال عام الفيل، ابرهه يکي از سرداران لشکر حبشه به دستور پادشاه اين سرزمين به مکه لشکرکشي ميکند تا کعبه را از بين ببرد. ابرهه به وسيله چندين هزار نفر با فيل، اسب و تجهيزات جنگي فراوان به سوي شهر مکه ميآيند ولي در نزديکي مکه که حريم مکه به شمار ميرود، فيلها به جلو پيش نميروند و تعداد بسيار زيادي پرنده به نام ابابيل در حالي که سنگهايي در ميان نوک خود دارند، بر سر ارتش ابرهه فرو ميريزند و همه را از بين ميبرند. پس از پايان فلشبک، داستان دو مرتبه به سال ده بعثت و اوضاع بد مسلمانان تحريم شده ساکن در بيرون مکه برميگردد و در ادامه روايت نمايان شدن قرارداد تحريمها عليه مسلمانان خورده شده توسط موريانهها به تصوير کشيده ميشود. فيلم محمد از محاصره مسلمانان در شعب ابيطالب آغاز ميشود و به پيش از ميلاد پيامبر اسلام بازميگردد. صحنههاي درگذشت مادر محمد در روستاي ابواء و صحنههاي مربوط به دوران شيرخوارگي و خردسالي پيامبر در روستاي سعديه هم از ديگر بخشهاي فيلم است. فيلم محمد با اولين سفر پيامبر به شام و رسيدن به صومعه بحيرا به پايان ميرسد. «بحيرا» راهبي مسيحي است که درباره ظهور آخرين پيامبر به ابوطالب بشارت ميدهد
دختر و پسر جواني که دوست دارند زندگي پولداري را تجربه کنند, در دنياي خيالي شان سرگرم بازي اي هستند که به خيال خودشان بي ضرر است و صرفا بهانه اي است براي سرکار گذاشتن ديگران. آنها وانمود مي کنند که زوج جوان پولداري هستند و دنبال خانه اي اعياني براي سکونت مي گردند. با راهنمايي يک بنگاهي, دو جوان وارد خانه اي اشرافي در بالاي شهر مي شوند و آنجا زن و مرد ميان سالي خانه را به آن دو نشان مي دهند. در اين ميان ناگهان شائبه اي پيش مي آيد که جاي همه را عوض مي کند دو جوان احساس مي کنند همه چيز جدي و حتي خطرناک شده است.
آرزو به دليل سقط جنين هاي مکرراميد خود را به داشتن فرزند، ازدست داده و زندگي مشترک او با امير حسين در شرايط بحراني قرار دارد. مريم دوست و همکار او با اقدامي فداکارانه مسير تازه اي را در برابر اين زوج جوان قرار مي دهد.اما آزادي يعقوب شوهر سابق طاهره از زندان زندگي انها را پيچيده مي کند.