قصه ها 1390
قصه ها" 6 فیلم کوتاه است که هر کدام موضوع متفاوتی در راستای نقدهای اجتماعی دارند...
قصه ها" 6 فیلم کوتاه است که هر کدام موضوع متفاوتی در راستای نقدهای اجتماعی دارند...
راحيل يک پزشک جراح است، که براي برآورده کردن آخرين آرزوي همسرش، جسد او را در صندوق عقب ميگذارد و راهي جاده ميشود. او در راه با مرد مرموزي آشنا مي شود.....
«رضوانی» رئیس تعاونی مسکن، از سوی سرمایه گذاران تعاونی تحت فشار قرار گرفته تا «فرید صدری» مهندس ناظر و پیمانکار ساخت برج های بلندمرتبه این تعاونی را به جهت آن که نتوانسته در موعد تعیین شده، برج را حاضر کند، کنار گذارده و شخص دیگری را که بتواند، سریعتر این کار را انجام دهد جایگزین سازد... در همین حال رضوانی، درگیر کج خلقی و بداخلاقی های دکتر لیلا سرپرست خواهرش «شیما»ست که مورد علاقه پسرش «امیر» می باشد و چهار بار مراجعه آن ها برای خواستگاری «شیما» با مخالفت سرسختانه او مواجه شده است... «رضوانی» که علیرغم میلش، به خاطر فشارهای سرمایه گذاران، در تنگا و اجبار انتخاب فرد دیگری است با اعتراض «امیر» که رابطه دوستانه ای با فرید دارد - مواجه می شود. امیر به فرید معتقد است و با شدت از او حمایت می کند... رضوانی که دل پری از امیر دارد مقابل جمعی که در دفتر حضور دارند برخوردی تند و تحقیرآمیز با امیر می کند و بحث به ازدواج امیر و شیما هم کشیده شده، رضوانی می گوید دیگر او هیچ اقدامی در جهت این ازدواج انجام نخواهد داد. امیر که تحقیر شده است و آینده عشق خود را نیز از دست رفته می داند بالای یکی از برج ها رفته و تصمیم می گیرد تا خودش را پرت کند اما بقیه از راه می رسند و تلاش برای منصرف کردن او شروع می شود... رضوانی از فرید می خواهد تا مانع تصمیم پسرش شود. امیر مهلتی پنج روزه تعیین کرده و اعلام می کند که در این مدت بالای برج می ماند و اگر در این فاصله فرید بتواند رضایت لیلا را بگیرد، او پایین خواهد آمد و الا خودش را از برج به پایین پرت میکند... اخراج فرید فراموش می شود و او ناخواسته در شرایطی قرار می گیرد که مجبور است به خواهر سختگیر شیما نزدیک شود و او را متقاعد کند که با ازدواج شیما و امیر موافقت نماید و این شروع ماجراهای پی در پی و متوالی دیدارش با خانم دکتر است... رفته رفته فرید بدون این که خودش متوجه باشد به خانم دکتر علاقه مند می شود و در سیر علاقه اش به لیلا، موضوع امیر و شیما تحت الشعاع قرار میگیرد! در آخرین روزها از مهلت باقی مانده خانم دکتر متوجه این علاقه می شود اما روحیه سختگیرانه اش باعث می شود که فرید را از خود براند... خانم دکتر لیلا در تنهایی می فهمد که او نیز دلبسته فرید شده است و فرید باعث شده که بهتر و بیشتر، اطرافیان و آدم های دور و برش را ببیند و ارتباط بهتری با آنها برقرار کند. لذا لیلا به جست و جوی فرید می رود و در پایان مهلت پنج روزه، در شرایطی که امیر از بالای برج پایین آمده است. این فرید و لیلا هستند که گم شده خود را پیدا کرده و باهم ازدواج می کنند. اما کماکان وضعیت امیر و شیما نامعلوم است ! هرچند که به نظر می رسد شرایط سختگیرانه دو خانواده در مورد آن ها کمتر شده است و سرمایه گذاران نیز در غیاب فرید، که نحوه کار بساز بفروش طماع را دیده اند، علاقه مند هستند تا همچنان فرید، کار ساخت و ساز برج ها را به انتها برساند.
چند خانواده متفاوت با بحرانی مشابه روبهرو میشوند و هرکدام از آنها بنا به نگاه خاص خود واکنشهایی از خود بروز میدهند.
فیلم پیرامون مسئله سقط جنین است و پیام فیلم این است که «جنینی که به این دنیا دعوت شده نباید سقط شود» حتی اگر مادر آینده یک زن شصت ساله، یک زن بی شوهر (صیغهای)، یک زن بازیگر که کارش را بیش از فرزند دوست دارد، زنی آواره در شهر با یک شوهر چاه بازکن یا زنی بریده از شوهر باشد.
یک اپیزود فیلم دربارهٔ دو دانشجو با بازی پژمان بازغی پس از فیلمبرداری حذف شدهاست که برخی دلیل حذف آن را ممیزی میدانند اما حاتمی کیا دلیل اصلیاش را طولانی شدن زمان فیلم عنوان کردهاست.
آصف، رضا، سعيد و فرامرز چهار سرباز هستند كه يك روز جمعه به ديدن خانواده هايشان مي روند رضا در مراسم ختم مادرش متوجه مي شود كه خواهرش به جرم قتل همسرش زنداني شده و به پدرش نيز دختري را صيغه كرده است. آصف كه از خانواده اي مرفه است، مي فهمد كه خواهرش نقره، از عشق استادش به اعتياد روي آورده. فرامرز كه خواننده است به استوديو مي رود و اثر تازه اش را مي خواند. سعيد كه اهل سياست است و سوداي رفتن به خارج را دارد در روزنامه مي خواند كه سه همراهش در سفر قاچاقيشان به خارج كشته شده اند. دوست سعيد هم مورد تجاوز قرار گرفته و دست به خودكشي زده، و حالا سعيد است كه با برخورد معقول خود مي تواند تحمل اين ننگ را براي او آسان تر كند. آنها تصميم مي گيرند انتقام خود را از مهرداد كه به خاطر عشقش به نقره، استاد او را كشته و نقره را معتاد كرده بگيرند و براي اين كار چماق هايي تهيه مي كنند. سپس همراه سرگروهبانشان به كشتارگاه مي روند و و مهرداد و افرادش را به باد كتك مي گيرند و حالا مي توانند با خيالي آسوده به سربازخانه بازگردند.
در آغاز جنگ جهاني اول، دولت ايران رسماً اعلام بي طرفي مي كند تا كشور را از ويراني بيش تر در امان نگه دارد، اما طرفين جنگ، به ويژه متفقين از يك سو و متحدين از سوي ديگر اعلام بي طرفي را ناديده مي گيرند و ايران را عرصه ي رقابت و كشمكش هاي سياسي و نظامي قرار مي دهند. در چنين موقيعتي احمدشاه قاجار خودش را چون طفلي در برابر سياست بازان كار كشته ي فرنگي و ايراني، گيج و درمانده مي بيند و به ياد مي آورد كه هرگز كودكي و نوجواني نداشته است. در بهار يكي از آن سال ها، شاه جوان با كنتس دگوتي، دختر وزير مختار اتريش، كشوري كه به طرفيت آلمان، با روس و انگليس در جنگ است آشنا مي شود. ادامه ي رابطه با كنتس كه چند سال از او بزرگتر است مورد اعتراض وزراي مختار روس و انگليس قرار مي گيرد، زيرا بيم آن را دارند كه اين زن جاسو سه اي باشد كه به نفع دشمنان شان به دربار و قلب شاه نفوذ كرده است. در اين گيرودار، عرصه ي تجاوز روس و انگليس به رقابت با آلمان و عثماني گسترش مي يابد تا آن جا كه سربازان روس كرج را اشغال مي كنند و به دروازه هاي تهران مي رسند. با همت و تدبير مردان ميهن پرستي چون مستوفي و مدرس و ديگران كه دولت نوبنياد مشروطه را فاقد هر گونه تلاش و توان مالي و نظامي و اجرايي مقابله با چنين شرايطي مي بينند، احمدشاه مي پذيرد كه مقر دولت و دربار را از پايتخت به اصفهان كه از مراكز فعاليت مخالفان روس و انگليس است منتقل كند و امور پايتخت را به نيروهاي راديكال ضداستعمار بسپارد و شرط انصراف خود از اين تصميم و حركت را تخليه ي بوشهر از قواي انگليس و عقب نشيني نظاميان روس از كرج و قزوين و شمال كشور اعلام يم كند و بر اين رأي و رويه استوار مي ماند. وزراي مختار روس و انگليس كه از اين تصميم كه در واقع يك بلوف ديپلماتيك است سراسيمه مي شوند، نزد شاه مي آيند و شرايط او را يم پذيرند تا از انتقال پايتخت به اصفهان صرف نظر كند اما درخواست جديدي نيز عنوان مي كنند و آن قطع رابطه ي شاه با كنتس است. شاه به رغم همه ي علايقش به كنتس اين شرط را هم مي پذيرد.
درباره ی دو دانشجو است که بعد از 20 سال یکدیگر را پیدا میکنند. سالها قبل علاقههایی بین آنها وجود داشته و به نتیجه نرسیده است آنها تصمیم میگیرند دوستان قدیمی خود را پیدا کنند.
در حوالي سال 1314 شمسي، يك گروه مؤتلفه، چند تن از رجال دولتي را در «گراند هتل» به قتل ميرسانند و كيف دستي يكي از آنان را كه محتوي اسناد مهمي است، ميربايند. در جريان تعقيب مأموران، جز «هانيه» بقيه افراد گروه از بين ميروند. «هانيه» كه زن جواني است با ياري خادم يك مسجد به بوشهر ميگريزد تا با كمك يكي از همفكران و با توسل به يك تبعيدي كافه دار به نام «هاشم دربندي» كه سابقه عبور دادن مسافران قاچاق را دارد، از ايران خارج شود و مدارك را به گروه ديگري برساند. كارآگاه «محمد علوي» از اداره تأمينات از طريق وابستگياش با خادم مسجد، با «هانيه» آشنا شده و به رغم برخورد بد اوليه، دوستي عميقي شكل مي گيرد و هر دو در صدد نجات هانيه و شوهر فراريش از بند كه در بوشهر به او ميپيوندد، بر ميآيند و حوادث بعدي غير منتظره است...