برچسب محمدرضا عباسی

چهارچرخ پیکان روی ریل ذوب‌آهن

شاید بدبین‌ترین هوادار ذوب‌آهن هم تصور نمی‌کرد تیمش سنگین‌ترین شکست فصل را در مقابل پیکانی متحمل شود که 13 مسابقه بدون برد را پشت سر گذاشته بود، اما درنهایت لوکا در اولین تجربه رسمی خودش روی نیمکت ذوب‌آهن یک کارت زرد جدی از لیگ دریافت کرد تا بداند در فوتبال ایران دیگر خبری از تفریح و استراحت نیست. پیکان رقیب مستقیم ذوب‌آهن در راه بقا در لیگ نوزدهم این بازی شش‌امتیازی را در اصفهان برد تا بعد از باخت اصفهانی‌ها در مقابل شهر خودرو این باخت ذوب‌آهن را به بحرانی زودرس دچار کند.

خمیازه بزرگ 1401

در روستایی دورافتاده، ساکنان همگی درگیر یک خواب عمیق و مرموز هستند. هیچ‌کس دلیل این خواب همگانی را نمی‌داند، و تنها صدای باد، سرفه‌ها و خمیازه‌هاست که در فضا پیچیده. در این میان، مردی تنها که هنوز بیدار است، در سکوت و انزوا، به مراقبت از خواب‌رفتگان مشغول است. او در جستجوی معنایی برای این وضعیت، با واقعیت، خاطره و رویا درهم می‌آمیزد.

آفتاب پرست 1401

آفتاب‌پرست، داستان دو رفیق خفت‌گیر به نام‌های جمال و منوچ است که عشق لاتی و سطح یک شدن در خفت‌گیری را دارند اما از بی عرضه‌گی و بدشانسی گیر پلیس می‌افتند و به زندان می‌روند. جمال در زندان به همه می‌گوید که در سطح یک فقط پورشه‌سوار خفت کرده‌اند و به همین خاطر به جمال پورشه معروف می‌شود و...

نمور 1400

فیلم سینمایی نمور درباره‌ی داوود برادر بزرگتر خانواده است که به اصرار دانیال همراه همسر خود سمیرا و دخترش آرام راهی شمال می شود تا پس از پانزده سال با خواهرش دلارام آشتی کند. پس از رسیدن به شمال دلارام آنها را نمی پذیرد و داوود تصمیم به بازگشت می‌گیرد اما دانیال مانع می‌شود و مسئله‌ی مهمی را با او در میان می‌گذارد و …

پا تو کفش من نکن 1395

«پا تو کفش من نکن» داستان دو زوج است که در روز قبل از عید غدیر به محضر می‌روند تا عقد کنند اما نام‌هایشان به‌اشتباه در شناسنامه یکدیگر درج می‌شود.

خالتور 1396

سه جوان که برای گذران زندگی در رستوران آواز می‌خوانند به خاطر اینکه تن به اجرای موسیقی مبتذل و کوچه بازاری (خالتور) نمی‌دهند از کار خود اخراج می‌شوند. آن‌ها که به شدت بی‌پول هستند مجبور می‌شوند برای اجرای در یک مراسم ختنه سوران به اطراف تهران بروند در راه با ماشینی مواجه می‌شوند که تصادف کرده است. آن‌ها برای کمک به سرنشینان ماشین اقدام می‌کنند و جان مرد میانسالی به نام عضدی را نجات می‌دهد. عضدی که سرمایه‌دار و میلیارد است به آن‌ها می‌گوید که احتمالا اشخاصی قصد جان او را داشته اند و از آن‌ها میخواهد که مدتی پیش آن‌ها بماند و وانمود کند که در تصادف کشته شده است تا بفهمد چه کسی قصد کشتن او را داشته است...