برچسب محمدرضا شهبانی نوری

باغبان 1387

عمو قربان، باغبان یک پارک محلی است. فرزند او حسین سال‌ها پیش در عملیات کربلای 5 مفقود الاثر شده است. عمو قربان در کیوسکی در پارک زندگی می‌کند. او به یاد پسرش و نیز شهدای گمنام باغچه‌ای پر از گل‌های زیبا در پارک طراحی کرده است. تمامی اهالی محل به عمو قربان احترام می‌گذارند و از او در مشکلات خود مشاوره می‌گیرند. عمو قربان شب‌ها پس از فراغت از کار در هیئت عزاداران محل به رتق و فتق امور هیئت می‌پردازد. شبی از شب‌های محرم یک جوان خوش سیما به نام مهدی به عمو قربان مراجعه کرده و به او خبر می‌دهد تا چند روز دیگر پیکر فرزندش حسین به اتفاق چند شهید گمنام دیگر در روز تاسوعا در شهر تهران تشییع می‌شوند ...

فکر پلید 1377

آقا عبدالله مرد مهربانی است که چاپخانه دارد. او علاوه بر حمایت از برادرش کمال، به یوسف که همه خانواده‌اش را در زلزله از دست داده، رسیدگی کرده و سرمایه‌اش را برایش نگه‌داری می‌کند. یوسف که در چاپخانه، مشغول به کار شده؛ از ناملایمات محیط کار و حسادت‌های پسر آقا عبدالله اذیت می‌شود تا آنجا که …

ژنرال 1391

فیلم ژنرال، قصه دو روحانی به نام های حمید (شهبانی نوری) و کریم (یاسر ولایی) است که نیت کرده اند به جبهه آمده و در گردان شهادت که گردان خط شکن است، مشغول به خدمت شوند، اما از آنجایی که نیروهای این گردان تکمیل است حاج علی (علی اوسیوند) فرمانده گردان نمی تواند آن ها را بپذیرد.

شهردار مدرسه 1376

گروهي از دانش آموزان يك مدرسه ي راهنمايي با كمك و همياري مدير و ناظم مدرسه تصميم مي گيرند در انتخابات شهردار مدرسه شركت كنند. دو گروه از دانش آموزان شروع به فعاليت مي كنند. بهروز، يكي از نامزدها به دليل بيماري قلبي در بيمارستان بستري مي شود و سينا دوست او هر روز به ديدارش مي رود و او را در جريان فعاليت هاي انتخاباتي قرار مي دهد. بهروز به علت داشتن عمل جراحي طي نامه اي از مدير مدرسه مي خواهد كه سينا را به جاي او نامزد شهرداري مدرسه كند. مدير مي پذيرد و سينا كه اين فداكاري بهروز را مي بيند موقع صحبت براي بچه هاي مدرسه تنها از آن ها مي خواهد كه براي سلامتي بهروز دعا كنند. در آخرين لحظه هاي رأي گيري، سينا با آمبولانس بهروز را به مدرسه مي آورد تا به گروه مقابل بفهماند كه تلاش او فقط براي انتخاب بهروز بوده و خودش قصد شهردار شدن نداشته و رقيبان انتخاباتي متوجه فداكاري سينا شره و به بهروز رأي مي دهند، اما بهروز به سينا رأي مي دهد و او را شهراد مدرسه معرفي مي كند.

درخت گلابی 1376

محمود نويسنده اي است كه براي نوشتن باقيمانده ي كتاب جديد خود در پي يك كم كاري طولاني، به باغ پدري خود در دماوند پناه آورده است. اما در باغ درخت گلابي قديمي كه براي محمود سرشار از خاطره است ميوه نداده و باغبانان از او مي خواهند كه در مراسمي آييني براي ترساندن درخت و به بار نشستن دوباره ي آن شركت كند و محمود مي پذيرد و در اين بين او به مرور خاطرات نوجواني خود مي پردازد، زماني كه شيفته ي دختر عمه اش بوده و با اينكه دختر از او بزرگتر است به او ابراز عشق مي كند و برايش اشعار عاشقانه مي گويد و با او ساعت ها در باغ به اجراي نمايشنامه هاي مختلف مي پردازد، چرا كه هر دو به ادبيات علاقه مندند اما روزي دختر براي خداحافظي مي آيد چون قصد دارد نزد پدرش كه خارج از كشور است برود و محمود از او مي خواهد كه صبر كند و دختر مي پذيرد، اما سال ها بعد كه محمود وارد جريانات سياسي مي شود نامه هاي دختر را پاسخ نمي دهد و رفتنش را به تاريخي بعد موكول مي كند تا اينكه بر اثر فعاليت هاي سياسي به زندان مي افتد و آن جا با ديدن يكي از اقوام دختر خبر فوت او را دريافت مي كند. محمود در بازگشت از خاطرات خود به زمان حال، خود را در كنار درخت گلابي مي بيند كه چشم به محمود نوجوان كه بالاي درخت گلابي نشسته است دوخته و احساس نزديكي عجيبي با درخت گلابي دارد.

عشق طاهر 1378

دختري به نام سحر پس از مرگ مادرش فيروزه كه روزگاري خواننده مشهوري بوده براي يافتن پدرش مهندس مينويي به تهران مي آيد و به همراه دوستش پروانه به جستجو مي پردازد. تنها سرنخي كه به دست مي آورد مردي به نام طاهر است كه زماني پيشكار پدرش بوده و اكنون داراي تشكيلاتي است و در يك حجره مشغول به كار است. سحر به ملاقات طاهر مي رود و طاهر براي او شرح مي دهد كه با آغاز انقلاب، فيروزه به خارج رفت. او همچنين به سحر قول مي دهد كه پدر او را پيدا خواهد كرد و براي اين كه بتواند وكالت او را بر عهده بگيرد گذرنامه و شناسنامه سحر را مي گيرد. مدتي بعد سحر به دعوت طاهر در يك ميهماني كه به افتخار او برپا شده شركت مي كند. سحر با لباس سفيدي كه طاهر براي او فرستاده به ميهماني مي آيد و به زودي متوجه مي شود همه ميهمانان مرد هستند. مرد مستي كه او را «فرتي» صدا مي زنند، داستان فيروزه را شرح مي دهد. سحر با ناراحتي مجلس را ترك مي كند و به نزد دوستش پروانه مي رود. نويد، خواهرزاده پروانه كه دلباخته سحر است، نزد طاهر مي رود و پس از آن كه خود را نامزد سحر معرفي مي كند از او مي خواهد كه شناسنامه سحر را به او برگرداند ولي طاهر با نشان دادن شناسنامه به او ثابت مي كند كه سحر، همسر قانوني اوست و حتي رضايت پدر سحر را هم گرفته است. به زودي مشخص مي شود كه پدر سحر همان «فرتي» است كه مدت هاست توسط طاهر معتاد شده است. سحر تصميم مي گيرد با همكاري پروانه، نويد و داوود ـ شاگرد حجره طاهر ـ كه خواهر جوانش همسر طاهر است، فرتي را از دست طاهر نجات دهد. در حالي كه آنها تلاش مي كنند فرتي را از زيرزميني متروك در يك خانه بيرون آورند و او را به پزشك برسانند، طاهر سر مي رسد و با آنها گلاويز مي شود، ولي در پايان به دست داوود كشته مي شود.