قفل یعنی کلید 1387
«قفل يعني كليد» دربارهي فيلمساز جواني به نام ساراست كه در زندگي كاري و خانوادگيش دچار بحران است . او در جستوجوي بازيگري مناسب براي كليپي كه ميخواهد بسازد، ناخواسته راهي شهرستان ميشود، دراين مسير تلاش ميكند تا او را بيابد.
«قفل يعني كليد» دربارهي فيلمساز جواني به نام ساراست كه در زندگي كاري و خانوادگيش دچار بحران است . او در جستوجوي بازيگري مناسب براي كليپي كه ميخواهد بسازد، ناخواسته راهي شهرستان ميشود، دراين مسير تلاش ميكند تا او را بيابد.
داستان سریال در یک پادگان واقع در یکی از مناطق مرزی میگذرد. در آستانه عید نوروز، با مرخصی چند تن از سربازان پادگان موافقت نمیشود. آن سربازان با هم نیز رفیق هستند، تصمیم به فرار از پادگان میگیرند اما هر بار به در بسته میخورند و همین ماجراها منجر به خلق موقعیتهایی کمدی میشود.
پارسا به تازگی پدرش را از دست داده و مادرش تا دیر وقت مجبور است کار کند و همه بچه های مدرسه او را اذیت می کنند و او را فرد بزدلی می دانند. یکی از بچه های قلدر کلاس وقتی پارسا در درس ها به او کمک می کند از او حمایت می کند و او را در یک کوره پز خانه مشغول به کار می کند. پارسا پس از اینکه در کوره پز خانه کار می کند دیگر احساس ضعف نمی کند و با بچه های قلدر که مدام در پی دعوا با او هستند ...
میدان سرخ داستان زنی تنهاست به نام شیدا که ناخواسته وارد بازی وحشتناکی میشود که توسط همسر او و یک تروریست خارجی شکل گرفته است. او برای نجات جان دخترش در معرض انتخاب میان عشق، انتقام و قدرت قرار میگیرد و با سه قاچاقچی مطرح . قدرتمند به نام های پاپ ، تورج مبین وعبد مکین مدتی همراه میشود ....
بخشی از داستان فیلم دربارهٔ زن دوم و مادری (با نام خانمجانی با بازی نسرین مقانلو) است که عهدهدار مراقبت از فرزندان شوهر و دختر خودش است. خانمجانی که اقتدار و زنانگی خاصی دارد، برای خانوادهاش ایثار میکند. او فاصلهٔ سنی زیادی با شوهرش دارد و بهشدت دلنگران خانه و همسر و فرزندانش است …
بی عنوان روایت دو زوج جوان است (امیر و کتی، سام و الی) رابطه این دو زوج به دلایل مختلفی مواجه بحران های زناشویی می شود که ...
ندا بعد از یک تفریح جانانه در شهربازی با پسر کوچولویش، به گلخانهای رفته و در آنجا شروع به بلعیدن مواد مخدر میکند. او اولین بار است که این کار را میکند. ندا در فرودگاه به مشکل میخورد. به اصطلاح عامیانه خودشان نشتی میدهد و یکی از کیسهها در بدنش پاره میشود. پسری که از قضا با او در گلخانه بوده و مواد دیگری را خورده، متوجه نشتی ندا میشود و از او میخواهد که پرواز را کنسل کند چرا که پلیس قطعا به او شک میکند و هر دویشان لو میروند.
مهندس رحمان توانا، كارمند عاليرتبه ي دولتي، در مأموريتي خارج از كشور، به يك دختر زيباي مسيحي دل مي بندد. پس از ماجراهايي، سرانجام دختر به دين اسلام مشرف مي شود و به همراه رحمان به ايران باز مي گردد. اما بازگشتش آغازگر ماجراهايي تازه است. از آنجا كه او به اختيار خود و با آگاهي كامل به اسلام گرويده، چالش جدي ميان او و كساني كه از طريق شناسنامه مسلمان هستند در مي گيرد. اختلافاتي ميان او و رحمان، خانواده رحمان، همكاران او و همه ي كساني كه مناسبات و احكام شرع را در رفتار و گفتارشان رعايت نمي كند. بتدريج ادامه ي اين اختلافات، گسترده تر مي شود تا جايي كه نومسلمان قصه ي ما، تصميم به ترك ايران و گسستن از همسرش مي گيرد. اما وقوع يك فاجعه ملي (زلزله بم) شناخت تازه اي از يك ملت به او مي دهد. كساني كه با همه ي ضعفهاي كوچك و ناچيزشان، در وقت خطر، حماسه آفرين مي شوند و معناي تازه اي از اتحاد و انسجام را به نمايش مي گذارند.